نوشتههای مجید احمدی
کفش ملی
یک ارتباط فرامادی با این کفش برقرار میکنم و چیزی که در آن حس میکنم بیشتر از حسی است که قاعدتا شخصی به پاپوش خود باید داشته باشد؛ نه به خاطر این که از بچگی با آن خاطره دارم و نه چون ملی و «وطنی» است. از روی بسته بندی اگر به آن نگاه میکردی…
سیاه چاله
کنارم نشسته بود و به آسمان نگاه میکردیم. ستارهی پر نور ناگهان محو شد. گفتم «دیدی یکهو رفت؟» گفت «فقط رفته پشت ابر. جای دوری نرفته.» گفتم «تو همیشه میخواهی با من مخالفت کنی. آن ستاره ناگهان از آسمان حذف شد. اگر قرار بود پشت ابر برود ذره ذره میرفت، یکهو نمیرفت.» گفت «اشتباه میکنی»…
شام راهاندازی
چه میشود که خاطرهی یک بشقاب غذا در گوشهای دنج و تاریک در شهری کوچک از پس سالها در ذهن آدم بدرخشد؟ حتی آشپزش هم نمیتواند حدس بزند. روزی روزگاری در بیابانهای اطراف زرند درگیر راهاندازی یک پروژهی صنعتی بودیم. آنها که در پروژههای صنعتی کار کردهاند میدانند راهاندازی رستاخیز پروژه است. هر پیچی که…
پمپ بنزین پادگان
در پادگان دو پمپ سوخت داشتیم که یکی پمپ بنزین بود و دیگری پمپ گازوییل. روزی از روزهای کسالت بار، هر دو پمپ با هم تصمیم گرفتند دست از کار بکشند. من در پست مهندسی پادگان خدمت میکردم. من را احضار کردند و دستور دادند پمپها را راه بیندازم. روشن است که من مهندس برق…
Something went wrong. Please refresh the page and/or try again.
Get new content delivered directly to your inbox.