شاید میرفت که آخرین برف آن زمستان باشد. آن اسفند سه بار دیگر برف آمده بود و من در زنگ آخر مدرسه دل هیچ چیز را نداشتم جز آن که زنگ بخورد و برف کم توانی که نشسته را لمس کنم. شاید تا سال دیگر نبارد. در ده سالگی، قدِ بلندترین آرزویم به کوچکترین دغدغهی مادرها و پدرها در گرم نگه داشتن تنها و خانهها نمیرسید. حتی مادربزرگها تا جایی که لرزش دستانشان میگذاشت جوراب چهارمیل و دستکش میبافتند. آن روز پس از زنگ آخر دویدم و چشمم دنبال رویههایی میگشت که برفِ بیجانِ اسفند روی آن نشسته باشد. دمِ درِ مدرسه، یکی از همکلاسیهایم کلاهِ بافتنی که یادم نمیآید کدام مادربزرگ یا خاله برایم بافته بود را از سرم کشید و با چند نفرِ دیگر آن را دستشده کردند. این سنتِ خسته کننده بارها کلافهام کرده بود و آن روز این آخرین چیزی بود که میخواستم. میترسیدم تا من کلاه را از چنگ آنها در بیاورم، برفِ اندکی که نشسته آب شود. به سرعت دویدم که انگار برایم مهم نیست و پشت سرم را هم نگاه نکردم. فکر میکردم وجدان آن بچههای کوچک که هنوز طاقت عذاب وجدان را ندارند، آنها را مجبور کند دنبالم بدوند و کلاه را به من برسانند. فکر کردم شاید اینگونه حتی آنها را تنبیه کرده باشم. اشتباه کردم. صد متری که دور شدم برگشتم و نگاه کردم. نه اثری از آن دو سه همکلاسی خوشنمک دیدم و نه اثری از کلاه. شاید با خودشان بردند که فردا به دستم برسانند. ذهن سادهام اجازهی تصور دیگری به من نمیداد. به راهم ادامه دادم
روی دیوارهی فلزیِ کنار پل به اندازهی چند سانتیمتر برف نشسته بود. روی زمین چیزی جمع نشده بود. این برف انگار فقط برای آن بود تا در راه ماندهای دندان قروچهای از سرما بزند و دشنامی به زمستان بفرستد. آنقدری نبود که منِ کودک بتوانم گلولهای با آن بسازم. با همان دستکش بافتنی برفِ چند سانتیِ روی دیوارهی کوتاه را جارو میزدم و به سمت خانه میرفتم. دستکش خیس شده بود و من فکر میکردم چرا مادربزرگها دستکش را از چیز دیگری نمیبافند که خیس نشود. با این حال دستکش را در نیاوردم چون میبایست همانجا باشد. تا به خانه برسم برفها را از روی چند سنگ و دیوارچه و بلندی دیگر روبیدم. در خانه کسی با من کاری نداشت که کلاهت چه شد. کسی حواسش نبود؛ چه بهتر. من را با حواس پرتیام شناخته بودند که وسایلم را در مدرسه و اتوبوس جا میگذارم؛ این که دیگر چیزی نیست. کلاهی که نمیدانم کی برایم بافته و رنگ و ترکیبش به سر پدربزرگم بیشتر میخورد.
فردایش صبح سردی را شروع کردیم. گوشهی حیاط مدرسه کنار دیوار خانهی اصغر منتظر زنگ شروع کلاس و بیشتر از آن منتظر ابری بودم که جلوی خورشید را گرفته بود تا کنار برود و اندک جانی که آفتاب زمستان دارد به من برسد. خانهی اصغر توی حیاط مدرسه بود. او قلدر کلاس بود و همیشه آخرین نفری بود که صبحها میدیدمش. مستقیم از خانهاش به کلاس میآمد. خوش به حالش بود. پاپیاش نمیشدم هیچوقت. گاهی چیزی از من میپرسید. از آن سوالها که انگار طرف فلانی هستی یا طرف من. من سعی میکردم از این یارکشیها در بروم و خودم را قاطی قلدربازی آنها نکنم. هر طرف باشی آخرش کتک را میخوری. اصغر پدرش سرایدار بود. پدر اصغر دوست نداشت ما جایی را کثیف کنیم. دست کم آن روزها فکر میکردم خوش به حالش است. آن صبح دود رقیقی از دودکش خانهشان بیرون میزد. پدر اصغر با اخمی همیشگی توری مرغدانیاش را وارسی میکرد و اطراف را میپایید؛ انگار دنبال مقصری برای یک خرابکاری میگشت. پدر اصغر هیچوقت کسی را نزده بود ولی از او حساب میبردیم؛ صاحب مدرسه بود. نه از اصغر خوشم میآمد نه از پدرش که صاحب همه چیز بودند. ما آدمهای معمولی بودیم. ما باید در سرما و در گرما راه مدرسه تا خانه را میرفتیم. ما هیچوقت شبها مدرسه را ندیدیم. نمیدانستیم چه شکلی است. اصغر میتوانست ببیند. میتوانست شبها در حیاط بزرگ مدرسه بلولد و هرکاری که میخواهد بکند. کارهایی که روزها ناظم به ما اجازه نمیدهد. اصغر میتوانست هرچه دلش میخواست به هر کجا توپ شوت کند و تصور کند که ناظم دارد غر میزند در حالی که ناظم روحش هم خبر ندارد. پدر اصغر حتی به رنگ دیوارهای پشت حیاط مدرسه هم کار داشت. آنجا که تمام سال شاید یکی دو بار فقط رفتم و دیدم.
زنگ خورد و وارد کلاس شدیم. تا معلم بیاید میخواستم به کلاهم برسم. به آن کلاهربا نگاه کردم و منتظر بودم خودش بیاید. حتم داشتم که میآید. آدم باید کاری که کرده را جبران کند.، اما برنمیگشت و نگاهم نمیکرد. اصغر وارد کلاس شد و راه نیمکت خودش را در ته کلاس در پیش گرفت. نگاهم ماتش مانده بود. اصغر پشت نیمکتش نشست و کیفش را زیر میز گذاشت و من همچنان نگاهش میکردم. نگاهش به من افتاد چیزی نگفت. کمی جابجا شد و دوباره نگاهش به من افتاد و دید که هنوز با تعجب نگاهش میکنم. گفت چیه؟ و کلاه را از سر برداشت و زیر میز گذاشت.
همان کلاه بود. ولی اصغر دیروز کاری به کلاه من نداشت. بچهها حتما کلاه را جایی انداختند و اصغر یا پدرش آن را برداشته و فکر کردند شاید کسی آن را دور انداخته باشد. این جمله، فکری بود که همان لحظه با خودِ ده سالهام کردم و بعد گفتم هیچی. خواستم کاملا یادم برود که کلاهی داشتهام. تمامِ چیزی که بعد از آن روز به آن فکر کردم این بود که تمام آن زمستان اصغر کلاه نداشت.
2020/7/13
23 تیر 1399