دکتر و نانوا

مامانم می‌گوید باید دکتر بشوی. من دوست ندارم دکتر بشوم و همیشه توی اتاقی بنشینم که بوی آمپول می‌دهد. دکتر رسولی همیشه ناراحت است. باید ساکت بنشینی تا منشی صدایت بزند. نمی‌دانم مامان چه جوری وقتی می‌رویم مطب ثبت نام می‌کند. نمی‌دانم بعداً یاد می‌گیرم یا نه.

نانِ این فِر هم تمام شد. مَشتعلی دست‌هایش را به هم می‌سابد و روی چهارپایه‌اش می‌نشیند. فِر که تمام می‌شود همه ناراحت می‌شوند و مرتب سرجایشان می‌ایستند اما مشتعلی هیچوقت از تمام شدن نان ناراحت نمی‌شود و همیشه می‌خندد. انگار خوشحال است از این که مردم منتظر او هستند تا فر بعدی در بیاید و نان بفروشد.

من فقط چند بار سرما خوردم. هیچوقت هم دکتر برایم از مدرسه اجازه نگرفت. فقط چندتا قرص داد که می‌خوردم و خوب می‌شدم. همه‌اش را هم نمی‌خوردم. نمی‌دانم چرا دکتر روی تابلوی مطبش ننوشته سرما خوردگی. هر کسی هر کاری می‌کند روی تابلوش می‌نویسد. فرحناز خانم روی مغازه‌اش نوشته آرایش عروس. مرغ فروشی چنگیز هم نوشته تخم اردک موجود است. دکتر رسولی روی تابلوش بزرگ نوشته ختنه، بعد زیرش کوچک نوشته دکتر رسولی. من تا حالا ختنه نگرفتم. نمی‌دانم این چه مریضی‌ای است که دکتر رسولی دوست داشته درمان کند. مامانم می‌گوید وقتی کوچک‌تر بودم یک بار سرخک گرفتم.

امروز توی راه نانوایی یک تکه چوب سبزرنگ پیدا کردم که آن را شبیه یک شمع چهارگوش تراشیده بودند. نمی‌دانم با آن چه‌کار می‌توانم بکنم. باید وقتی که رفتم خانه به آن فکر کنم.

دو نفر دیگر توی نانوایی مشتعلی هستند. یکی فقط خمیر می‌گیرد و آن یکی خمیرها را می‌گذارد توی فر و وقتی نان پخت آنها را در میاورد. مشتعلی نان‌های گرم را برمی‌دارد و می‌آید به مردم می‌فروشد. آنها همیشه حرف دارند که بزنند. مشتعلی گاهی از آن پنجره‌ی کوچک به مردم چیزی می‌گوید و می‌خندد ولی با آن دو تا نانوا همیشه حرف می‌زند و همه با هم می‌خندند. من دوست دارم نانوا شوم. مردم خیلی به نانواها احترام می‌گذارند. ما خیلی اینجا می‌ایستیم که نان به ما برسد. من دوست داشتم با این تکه چوب کاردستی درست کنم. حالا باید منتظر باشم تا فر در بیاید و نان به من برسد تا بتوانم قبل از تاریکی بروم خانه. اندازه‌ی یک انگشت است. هم رنگ همین بیست تومانی سبز است. هوا اگر تاریک شود نمی‌توانم کاری کنم.

همه‌ی مردم مجبورند بیایند نانوایی و اینجا بایستند. حتی شنیدم یک نفر می‌گفت شهردار هم آمده و توی صف نانوایی ایستاده. مشتعلی پنجره را برای او باز کرده بود و گفت بفرمایید جلو ولی او باز هم توی صف ایستاد با این که شهردار بود.

خمیرگیر خیلی استاد است. هر چانه را با یک حرکت کاردک جدا می‌کند و سه بار روی میز می‌کوبد و آخرش یک تکه از خمیر جدا می‌کند و خمیر را پرت می‌کند توی سینی چوبی. بعد هم سینی چوبی را می‌آورد روی میز چوبی بزرگی که جلوی تنور است و خمیرها را از روی سینی برمی‌دارد و روی میز چوبی می‌چیند. بعد با آن یکی نانوا که به او می‌گویند شاطر دوتایی خمیرها را پهن می‌کنند تا شکل نانِ کوچک بشود. مایه‌ای هم با ملاقه روی آنها می‌ریزند و با دست پخش می‌کنند. شاطر خمیر را برمی‌دارد و با  دستش می‌کشد و روی پارو می‌گذارد و می‌فرستد توی فر. من اگر دستم را از جیبم در بیاورم و به چوب کوچکم نگاه کنم دستم از سرما یخ می‌زند اما شاطر با یک زیرپیراهنی جلوی فر ایستاده. خوش به حالش. اصلا خوش به حال همه‌ی آنها که نمی‌گذارند یک ذره سردشان شود. فقط وقتی می‌خواهند نان را به مردم بدهند پنجره را باز می‌کنند. با چوبم شاید یک چیز کوچک شبیه نان بسازم یا پارو.

نانواییِ خالق جلویش صندلی دارد و پیرمردها روی آن می‌نشینند و خاطره تعریف می‌کنند. نمی‌دانم برای کی تعریف می‌کنند ولی برای ما بچه‌ها تعریف نمی‌کنند. ما بچه‌های کوچک را کسی تحویل نمی‌گیرد. مشتعلی پنجره را حتی برای آدم بزرگ‌ها باز نمی‌گذارد که وقتی نان نمی‌فروشد با آنها حرف بزند. کاش لااقل شیشه‌های نانوایی تمیزتر بود تا بهتر می‌توانستم حرکت‌های شاطر را ببینم. نمی‌دانم انگشت‌هایش را چطور می‌گذارد که نان یکدست شود، سوراخ نشود یا کله‌ی نان خمیر نشود. نان‌های خالق وسطشان سوخته و کله‌شان خمیر است. می‌گوید شاطرم سی سال است که جلوی فر ایستاده، شما چه‌میدانید نان چیست.

به مامان گفتم چرا هر بار که می‌رویم دکتر یک چوب بستنی توی حلق من فرو می‌کند تا ببیند تبم چند است. بستنی‌هایی که من خوردم چوبشان نازک‌تر بود. این همه بستنی پهن را کی خورده که دکتر این همه چوب دارد؟ شاید هم آن بستنی‌ها هیچوقت درست نشده‌اند و چوبشان اضافه آمده. حیف!

دخل مشتعلی منظم است. کشوی میز چوبی را که باز می‌کند سکه‌ها جیرینگ یک طرف کشو جمع می‌شوند. بیست تومانی‌ها و ده تومانی‌ها یک طرف و پنجاه تومانی‌ها هم یک طرف هستند. بقیه را هم می‌گذارد توی جیبش که قاطی نشود. فر بعدی هم چند نفر نان گرفتند ولی به من نرسید. لحظه‌های آخر سه نفر از صف تکی آنقدر با فشار افتاده بودند روی من که مشتعلی صدای من را نشنید و دست من را که بیست تومانی را گرفته بودم سمتش اصلا نگاه نکرد. پشت سری هم هی می‌زد به پشتم و توی سرم که زود باش. مشتعلی پنجره را بست. ترسیدم برگردم به پشت سری نگاه کنم. سرم را نصفه برگرداندم و گفتم به من نرسید، تمام شد. او هم فکر کنم نشنید. ولی لااقل الان نفر اول هستم. این فر هر طور شده به من می‌رسد.

پسر دکتر رسولی یک بار آمد توی اتاق با یک کلاه ایمنی اسباب بازی و یک گوشی که با آن قلب آدم‌ها را اندازه می‌گیرند. گفت بابا کی میریم پس؟ دکتر رسولی با اخم نگاهش کرد و گفت برو اون طرف پیش مامانت فعلا. نباید بیای اینجا تا وقتی من نگفتم.

یک بار پسر مشتعلی آمده بود نانوایی در زد و در را برایش باز کردند و رفت کنار میز چوبی خمیر و به دیوار تکیه داد. یک طرف دهانش کج شده بود به بالا و انگار به ما پز می‌داد. دستهاش را هم گذاشته بود پشتش و آرنج‌هاش را باز نگه داشته بود. لااقل نمره‌های من از تو بهتر است بچه نانوا،‌ لازم نیست اینقدر پزش را به من بدهی. مشتعلی چیزی از پسرش پرسید و پسرش با آب و تاب برایشان تعریف می‌کرد. کاپشنش را هم وسط صحبت در آورد و آویزان کرد به میخ. به جمعیت نگاه کردم که در سرما نفسشان شبیه دود می‌شود. من اگر نانوا بشوم نمی‌گذارم پسرم اینجوری بیاید و برای مردم عادی قیافه بگیرد. من اگر نانوا بشوم با مردم مثل هم رفتار می‌کنم. حتی اگر پسر خودم باشد. حرکت‌های دست آنها را باید یاد بگیرم. این خیلی مهم است. حرف‌های زیادی هم باید یاد بگیرم که با بقیه‌ی نانواها بزنم.

فر در آمد. مشتعلی نان‌ها را آورد و پنجره را باز کرد و به من نگاه کرد و تند گفت چندتا. دوست داشتم خیلی زود جواب بدهم و وقتش را تلف نکنم. دستم را فوری از جیبم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم ۶ تا. خیلی خوشحال بودم که وسط آن همه جمعیت من را دید که اول صف ایستاده‌ام. چوب کوچک را از دستم گرفت و به گوشه‌ای پرت کرد و گفت این دیگه چیه؟ بازی‌مون گرفتی؟ پشت سری‌ام من را به کناری هل داد و گفت برو کنار بچه.

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه