
سال 1374 کلاس سوم دبیرستان بودم. تا آن موقع هنوز از نزدیک کامیپوتر ندیده بودم و دیدنش برایم هیجان زیادی داشت. در مدرسه درسی داشتیم به نام مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی. برخلاف بقیهی درسها که چندان علاقهی من را جذب نمیکرد، به مبحث الگوریتم علاقهمند شدم. برنامه نویسی به زبان GWBasic را بدون کامپیوتر آموختیم. وسطهای سال ما را بردند به یک آزمایشگاه که ۱۲ تا کامپیوتر داشت که فکر کنم 80286 بودند. از دو درب شیشهای پشت سر هم میبایست عبور کنی و بین آنها کفشهایت را در بیاوری. کف اتاق را با موکت تمیز پوشانده بودند. جو اتاق سکوت و تمیزی خاصی داشت که حتی همکلاسیهای چموش من را تشویق به نزاکت میکرد. بچهها در گروههای سه نفری پشت هر کامپیوتر تقسیم بندی شدند و من اضافه ماندم. به یک گروه که بیشتر احساس رفاقت میکردم نزدیک شدم و میزشان را چهارنفره کردم. با اکراه و نارضایتی آنها روبرو شدم و قول دادم تا آخر سال دست به کامپیوتر نزنم. متوجه شدم که آنها فکر میکنند من چون در برنامه نویسی زبر و زرنگ به نظر میآیم قصد دارم افسار کامپیوتر را از دست آنها در بیاورم و فقط خودم کار کنم. این نگرانی آنها را زود فهمیدم و نگذاشتم دیوار دوستی ما با چهار کلمه حرف بدشکل بریزد و خودم زودتر برای قولم پیش قدم شدم. خوب، آنها هم بعدا پشیمان نشدند از پذیرفتن من. برنامهها را به آنها میدادم تا بنویسند و من خودم حریصانه نگاه میکردم. آخرهای سال یکی دو بار خودم برنامهها را تایپ کردم.
نمایشگرها سیاه و سفید بودند و کامپیوترها جایی برای ذخیره اطلاعات نداشتند. یک دیسکت حاوی سیستم عامل داس 5 و برنامه جی دبیلیو بیسیک به هر گروه داده میشد. همه چیز برایم خوشایند بود. از صدای بیپ اولش تا وقتی حرفها دانه دانه روی آن نمایشگرها نشان داده شوند و بیسیک به قول معروف بالا بیاید. صدای تق تق صفحه کلیدهای قدیمی و حرکت چشمک زن روی نمایشگر همه برایم قشنگ بود.
برمیگردم به چند ماه قبلش. معلم توی کلاس گفت برنامهای بنویسید که از ورودی قدر مطلق بگیرد و از تابع قدر مطلق استفاده نکنید. تک و توک از بچههای کلاس برنامه را نوشتن. معلم خودش برنامهی صحیح را روی تخته نوشت و دربارهی آن توضیح داد. اگر عدد مثبت باشد باید اینجوری جواب بدهد و اگر عدد منفی باشد اینجوری. حالا اگر این «اگر» نباشد چه؟ همین برنامه را بدون اگر یعنی بدون دستور if بنویسید. این لحظه از آن لحظههایی بود که توجه من را به کلاس جلب میکرد. حس رقابت و چالش بیشتر از هر چیزی برایم جذاب بود. معلم گفت وقتی رفتید خانه بهش فکر کنید شاید یک جرقهای در مغز یک نفر زد و توانست این برنامه را بنویسد.
در کمتر از ۵ دقیقه برنامه را نوشتم. بغل دستیام که از این هیجانها لذت میبرد به معلم گفت اینجا جرقه زد و به دست من اشاره کرد. معلم آمد و ما سه نفر را روی نیمکت هل داد و روی هم چپاند و کنار ما نشست. گفت جدی امتحانش کردی؟ گفتم بله جواب میدهد. برایم ساده بود. فقط یک خط فرمول ریاضی بود با چهار عمل اصلی. با چندتا عدد مختلف برنامه را آزمایش کرد. برگه را تا زد. کلاس مثل بقیهی وقتهایی که معلمها حواسشان پرت میشود سر و صدا شده بود. معلم برگه را تا زد و گذاشت توی جیب کتش و رفت. زنگ خورد و کسی به من نگفت برنامه نویسی کن، برنامه نویسی را ادامه بده.
آن سال المپیاد کامپیوتر هم برگزار میشد. بعد از برگزار شدنش فهمیدم. نمیدانستم وظیفهی مدرسه است که به ما بگوید. ناراحتیام از این بود که چرا در جریان خبرها نیستیم. چرا زرنگ نیستیم که بفهمیم المپیادها کی برگزار میشوند.
امروز ۲۵ سال از آن روزها میگذرد و من مثل معتادانی که باید درد خماریشان را بنشانند دارم کاتلین یاد میگیرم. ولی کو آن انرژی، کو آن توان.
19/8/2020
باید با تو زندگی کرد تا فهمید چی میگی و از چی حرف میزنی!
باید با تو زندگی کرد تا معنای اون جرقه را فهمید!
لایکلایک