دست انداز به موقع

هفت سالم بود و خیلی وقت نبود که از لذت شروع دوچرخه سواری‌ام می‌گذشت. معلق شدن روی دو چرخ باریک و جدا شدن از دنیای تعادل روی دوپا برایم دنیای جدیدی بود. دوچرخه‌ی کالخوف آلمان غربی از خواهر بزرگم دست به دست شده بود و به من رسیده بود. چرخ‌های ۱۲ اینچش کوچکتر از آن بود که با آن دور بردارم و قیافه بگیرم. اما هرچه بود بخش قابل توجهی از دنیای شش و هفت سالگی من آن دوچرخه بود. دوچرخه‌ای که حالا مال من شده بود و خواهر بزرگترم سخاوتمندانه مالکیتش را یادآوری نمی‌کرد.

همیشه دوچرخه‌هایی را در تلویزیون یا خیابان می‌دیدم که چیزی خرید کرده‌اند و به تَرک‌بند بسته‌اند. میخواستم دوچرخه‌ی کوچک من هم چیزی از آنها کم نداشته باشد و دوست داشتم هرچه دمِ دست دارم به آن تَرک‌بند کوچکش ببندم. آن زمان‌ها ـ نمی‌دانم برای چه ـ دور لوله‌های بدنه‌ی دوچرخه را با نوار پلاستیکی نوارپیچ می‌کردند. نوارپیچِ دوچرخه‌ام شفاف بود یا شاید اصرار آفتاب شفافش کرده بود. نمی‌دانم دوچرخه‌ام سبز بود با نوار قرمز یا قرمز بود با نوار سبز؛ آفتاب و باران در این سال‌ها رنگ‌هایش را هم زده بودند.
آن روز در خیابان جلوی خانه‌مان که آن روزها هر ده دقیقه یک ماشین از آن رد می‌شد، آرام آرام دوچرخه سواری می‌کردم و یادم می‌آید که با خودم خیال پردازی می‌کردم؛ خیال چه؟ نمی‌دانم. حسین یکی از پسرهای کلاس ما بود که دوچرخه‌ی ۱۸ اینچ داشت. از کنارم رد شد و نگاهش را که همیشه بی‌تقصیر تیز بود، به سمت دوچرخه‌ام انداخت. از آن دوچرخه‌ها داشت که صندلی‌اش یک پشتی دارد تا گردن و میله فرمانش بلند است. راننده می‌توانست به پشتی تکیه دهد و با یک دست رانندگی و با آن دست سیب گاز بزند. حسین آن طرف خیابان و من این طرف خیابان همدیگر را پاییدیم و پنجاه متری را با هم رکاب زدیم بی آن که چیزی بگوییم. حسین روی دوچرخه‌اش ژست عوض می‌کرد و دستش را روی فرمان انگار که گاز موتور باشد می‌چرخاند و با دهانش صدا می‌داد. نگاه کردم به پشت سرم. از محدوده‌ای که اجازه داشتم دورتر رفته بودم. حسین چیزی نمی‌گفت اما همه‌ی حرکت‌هایش را «چه دوچرخه‌ی کوچکی!» می‌شنیدیم. نمی‌توانستم دورتر بروم و می‌دانستم آن سربالایی که جلوی رویم است بیشتر ضایعم می‌کند. رو برگرداندم که به سمت خانه بروم اما این برگشتن عقب نشینی از جنگی اسم نبرده بود. حسین که نگاهم می‌کرد ایستاد و نصفه نیمه برگشت و با چشمانش سوال می‌کرد «حالا چه؟». حالا جلوی رویم سرپایینی کوتاهی بود و بعد از آن به سمت خانه کفی می‌شد. به حسین گفتم مسابقه بدهیم تا درِ خانه‌ی ما. حسین گفت باشه و سرش را روی فرمان خم کرد. آن پشتی صندلی دیگر بیکار شده بود و من با خودم فکر کردم چه بی‌ترکیب!
پایم در رکاب پیچید و او هم دهانش را روی هم سفت چسباند و رکاب زد. رکاب زدن‌های تند من در آن سر پایینی سرعت دوچرخه را زیاد کرده بود و خوشحال بودم که در بیست متر اول هم‌ترازیم. سرپایینی تمام شد و من همچنان تند رکاب می‌زدم. رکاب زدنم تعادل دوچرخه را کم می‌کرد. تمام تلاشم را می‌کردم که تصویر دوچرخه‌ی کوچکم را از ذهنش پاک کنم و به جای آن تصویر یک دوچرخه‌ی سریع را بنشانم که فردا در مدرسه یادش مانده باشد. جلوی مغازه‌ی آقای رزاقی یک دست انداز بود که من آن لحظه با خودم فکر کردم دوچرخه‌ام با آن سرعت وقتی به آن برسد مثل موتورهای پرشی برنامه‌ی «دیدنی‌ها» می‌پرد بالا. از روی زین بلند شدم و گذاشتم چرخ جلو به دست کوبیده شود. وزن سرم انگار زیاد بود و دوچرخه روی هوا کله‌معلق شد و با سر فرود آمدم. سرم را موقع فرود آمدن جمع کرده بودم و پشت سرم به زمین خورد و درد گرفت. فوری دوچرخه را برداشتم که مسیر را ادامه دهم اما رهگذرها من را جمع کردند و بردند درِ خانه تحویل دادند. دوست نداشتم آن موقع من را که هنوز معلوم نبود قیافه‌ام به کی رفته شناسایی کنند و بدون سؤال کردن خانه‌مان را پیدا کنند. سرم زخم شده بود و کمی خون می‌آمد ولی دیگر درد نداشت. ناراحت نبودم از این که مسابقه را از دست دادم. به هر حال تهِ آن ذهن هفت ساله‌ام می‌دانستم من آن مسابقه را می‌بازم. حسین احتمالاً حس خرابکارها را داشت و بدون فضولی دور زد و از مهلکه در رفت ـ دوره‌ی ما دوره‌ای بود که اگر خروس ناکوک می‌خواند فکر می‌کردیم تقصیر ماست. ناراحت هم نبودم از این که زخمی شده‌ام. حس قهرمان‌هایی را داشتم که در مسابقه‌ی حرفه‌ای زخمی می‌شوند و از دور مسابقه خارج می‌شوند. مثلاً ناراحت بودم از این که مسابقه هدر رفت ولی زیرجلکی خوشحال بودم که باخت حتمی و تحقیر را با کناره گیری قهرمانانه عوض کردم و عذر موجه برایش دارم. فردا حسین دراین باره چیزی نمی‌گوید. زخمی شدن و درد کشیدن خودش یک جور بزرگ شدن است.


۱۲ شهریور ۱۳۹۹
۲ سپتامبر ۲۰۲۰

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه