زنگ انشا
انشا قرار بود چیزی باشد که با آن نوشتن را یاد بگیریم ولی من نوشتن را بعد از مدرسه یاد گرفتم، اگر یاد گرفته باشم. یادم میآید بعضی سالها درس انشا داشتیم و هفتهای یک بار میبایست یکی از معلمهای بیربط بیاید سر کلاس و از ما انشا بخواهد. انشا از آن درسهایی بود که دادنی نبود، خواستنی بود. هیچوقت معلم نیامد بگوید پاراگراف این است، نقطه ویرگول این است و مقدمه و نتیجه این است.
این از آن خاطرههاست که وسطش یاد یک خاطرهی دیگر میافتم. ولی چون بیربط نیست میروم سراغش و دوباره برمیگردم. یک بار که اول راهنمایی بودیم معلم دینیمان داشت نشانی پاسخ پرسشهای آخر درس را به ما میداد. مثلاً میگفت پاسخ پرسش یک میشود صفحهی فلان پاراگراف فلان از خط دوم تا خط چهارم. نمیدانم چرا آنقدر تکامل پیدا نکرده بودیم که خودمان بتوانیم از دو صفحه درس جواب پرسشها را پیدا کنیم. فقط میرفتیم همانها که معلم گفت را حفظ میکردیم. اولین بار که معلم نشانیِ یک پاسخ چهارخطی را نشان داد اینجوری گفت: صفحهی فلان، خط دوم تا آخر پاراگراف. من ردیف سوم نشسته بودم یعنی یکی مانده به آخر و درست نشنیدم معلم چی گفت. یعنی شنیدم ولی نفهمیدم. اولین بار بود کلمهی پاراگراف را میشنیدم. برق من را گرفت. چی گفت؟ کاراپاراف؟ هاراگاراف؟ یاراپارام؟ دوتا گوشم تیز شد و نگاهی زیرجلکی به اطراف انداختم که ببینم گوشهای بقیه هم همین حالت را دارد یا نه. دیدم قیافهی همه عادی است. رنگ عوض کردم. چرا همهی بچهها از جمله رضا بغل دستیام که جدول ضرب را هم حفظ نیست، فلانی و فلانی که اسمشان را نمیآورم و یک جملهی فارسی را بدون اشکال نمیتوانند حرف بزنند، دارند خیلی عادی به کتاب نگاه میکنند؟ آن دوتای میز آخر که همیشه وقتی کتاب جلویشان بود قیافهشان جوری میشد انگار با یک مادهی عجیب سر و کار دارند. آنها چرا طوریشان نشده؟
نزدیکترین کلمهی دایرهی واژگانم که میشد به این صداها بچسبانم «کارگران» بود. از خط دوم آن صفحه شروع کردم به گشتن به دنبال کلمهی کارگران. هرچه پایینتر میرفتم با خودم میگفتم نه! نباید جوابش اینقدر طولانی باشد. بیشتر از یک خط نامردی است. پیدا نکردم. ماجرایی شده بود برای خودش. معلم پرسش بعدی را داشت میخواند و من تند و تند دنبال کلمهی کارگران میگشتم. حتی نتوانستم به بغل دستیام نگاه کنم که کجا را علامت زده. یعنی آنقدر شوک بهم وارد شد که عقلم نرسید این کار را بکنم. مغزم سوت میکشید و احساس میکردم قرمز شدهام.
بعدی مانند اولی شد: صفحهی فلان، خط یک، دو، سه، چهار، پنجم تا آخر کارگران!
باز هم کارگران؟!
این درس اصلا راجع به کارگران نبود. نکند میگوید پیامبران؟ نکند اصطلاح رایجی از پیامبران با آوایی متفاوت است که من نمیدانم. نکند یک اصطلاح پیچیده در مورد پاسخ دادن به سؤالهاست که همه بلدند و من بلد نیستم. مثلا معنیاش ممکن است باشد چهارخط بعد یا اولین نقطه. شاید هم یک جور علامت گذاری مثل نقطه و ویرگول است. من که چیز خاصی توی متن نمیبینم. تمام پرسشها همینجوری شد و من زدم به خط بیخیالی. با خودم فکر کردم تا هرجا که میتوانم حفظ میکنم. مادرم گفت آدم نباید درس را حفظ کند؛ باید بفهمد. خوب من که همهی این درسها را میفهمم ولی تا حفظ نکنم و توی برگه ننویسم که به من نمره نمیدهند. کاش قبول میکردند که من همهی اینها را میفهمم. باور کنید میفهمم.
داستان پاراگراف گذشت و من آن ثلث نفهمیدم پاراگراف چیست. چندان هم مهم نبود که آخر پاراگراف کجاست چون به هر حال من بیشتر از یک خط را نمیتوانستم حفظ کنم. بعدها از پدرم پرسیدم و فهمیدم جریان چیست و آن معلم دینی قصدش چه بود. اما برگردیم به انشا.
گاهی معلم انشای ما همان معلم فارسیمان بود و گاهی معلم پرورشی. یک درس بیخاصیت به اسم پرورشی داشتیم که داستانش جداست. انشا اما به اندازهی هنر یتیم نبود. یک سال معلم ریاضیمان شده بود معلم هنر. آن خود مرثیهای دیگر میخواهد.
معلم انشا هفتهای یک ساعت میآمد و مینشست پشت میز و از روی دفترِ نمره، اسم میخواند. اسم من همیشه اولی یا دومی بود و تنها شانسم این بود که بیشتر معلمهای انشا در یک جور سنت شکنیِ بیمزه مانند هم بودند و دوست داشتند اسمها را دَرهم بخوانند و باعث میشد اول دفتر بیشتر اوقات دیده نشود. خوب این تنها نوآوری کلاس ما بود. بیشتر وقتها انشا نداشتم. همین خاطرهها که الان مینویسم را آن موقعها داشتم ولی نه میدانستم اینها ارزش نوشتن دارد و نه میدانستم چطور بنویسم. واقعاً یادمان ندادند. معلم یک بار نیامد بگوید خوب همه یک پاراگراف یا یک خط راجع به این تخته بنویسیم. هیچوقت نگفت فلانی تو چرا راجع به این موضوع به این سادگی حتی یک خط ننوشتهای؟ میتوانستی فلان و فلان و فلان بنویسی؛ به جایش دوتا زد پس کلهاش و یک صفر برایش رد کرد و تهدید کرد که با نمرهی ثلث جمع میشود. آدم از معلم علوم و ریاضی یا حتی فارسی هم کتک میخورد؛ عیب ندارد؛ ولی اگر زنگ انشا کتک بخوری خیلی زور دارد. انشا؟ کتک؟ زنگ علوم نفری بیست تا سی تا چوب میخوردند و ورم میکردند ولی زنگ انشا یکی دوتا پس گردنی برای آبروریزی کافی بود.
یک بار معلم انشایمان که با حفظ سِمَت معلم تاریخ هم بود (نمیدانستم معلم انشایی است که معلم تاریخ هم هست یا معلم تاریخی است که معلم انشا هم هست چون به هر حال هردو کلاسش به یک اندازه بیخاصیت بود.) بعد از انشای یکی از بچهها دربارهی باران گفت: «در یکی از مدرسهها یکی از بچهها انشای قشنگی دربارهی باران نوشت. قیافهی خود را انگار که شیرینی خوشمزهای خورده باشد تغییر داد و گفت «توی انشا با قطرهی بارانی که افتاده بود پشت دستش حرف میزد.» البته این حرف را به عنوان توسری به ما گفته بود ولی ما آنقدر کم توقع بودیم که همین مطلب را به عنوان نکتهی طلایی دریافت کردیم و برای خودمان افسوس خوردیم.
معلم انشا یک بار به رامین گفت بیا انشا بخوان. موضوع انشا «تابستان خود را چه کردهاید» بود. رامین از یکهبزنهای کلاس بود و میز آخر مینشست. ما همه دفترها و کتابهایمان را دو دستی نگه میداشتیم که خراب نشود ولی سبْک رامین این بود که یک طرفِ دفتر را بپیچاند و ببرد پشت و دفتر را یک دستی نگه دارد. با قدمهایی که شلنگ میانداخت آمد پای تخته و یکوَری ایستاد و دفتر را دستش گرفت و یک دست دیگرش را برد پشتش. شروع کرد به خواندن داستانِ یکی از شیطنتهایش با دوستان بچهمحلش. یادم نیست کجا رفته بودند و به چه چیزی از دور سنگ میزدند و میخندیدند ولی برای کسی مثل رامین عجیب بود که حتی دست خط خودش را اینقدر تند میخواند. داستان تمام شد. معلم گفت آخرش چی شد؟ رامین گفت همین بود دیگه. معلم که نتیجه گیری را یادمان نداده بود انتظار داشت رامین آخر داستان مانند گلستان سعدی چند پند حکیمانه بدهد. معلم گفت بیاور اینجا. رامین کمی در خودش پیچید و نرفت. معلم گفت ببینم دفترت را.
رامین چیزی ننوشته بود. صفحهی خالی را میخواند. پند حکیمانهاش همین بود. ما هم ننوشته بودیم و روی صندلیمان مثل سگ میلرزیدیم.
14 شهریور 1399
۴ سپتامبر 2020
یاد زنگ انشاهای خودمون افتادم، یادمه یکی از موضوعات در مورد بهمن ۵۷ بود، ما اصلا هیچ درک و اطلاعاتی از این موضوع نداشتیم ولی باید مینوشتیم. برادر بزرگم که قلم و بیان خوبی داشت یک انشا خوب در این مورد برای خواهر بزرگتر از خودم در همین موضوع گفته بود و اون متن سالها دست به شد و به ما کوچکترها رسید و نوشتیم و خواندیم و ذوق کردیم که به به استرس ننوشتن انشا نداریم.
لایکپسندیده شده توسط 1 نفر