بخشی از خاطرات ما در صف نانوایی شکل گرفته است. خنده ندارد، واقعاً زمان زیادی از عمرمان را در سالهای دههی شصت و هفتاد در صف نانوایی گذراندهایم. شاید قبلش هم همین طور بوده.
یکی از نانواییهای محل جلوی نانواییاش سکویی چوبی گذاشته بود که چند نفر میتوانستند روی آن بنشینند. ابتکار خوبی بود و همان تخته پاره برای آن زمان که حرفی از رضایت مشتری نبود، مشتریمداری بینظیری به حساب میآمد. خوب البته سعادت بزرگی بود اگر میتوانستی روی آن صندلی جا پیدا کنی. آن سکو گاهی تبدیل میشد به صندلی خاطرهها. پیرمردانی میآمدند و وقتی نوبتشان به نشستن روی آن سکوها میرسید، شروع میکردند به خاطره تعریف کردن. آنها که از زمان شاه تعریف میکردند خبردار مینشستند و به روبرو نگاه میکردند و معلوم نبود برای چه کسی تعریف میکنند؛ فقط تعریف میکردند.
در چشم من آنها پیرمرد بودند ولی الان که به سن و سالِ آن موقعِ آنها نزدیکتر شدهام میترسم از این کلمه استفاده کنم. باید بگویم جوانهای قدیمی یا سالخوردهترها. مدتی به دنیال کلمهای میگشتم برای این عزیزان که بار معنایی کهنگی و فرتوتی نداشته باشد بلکه بار معنایی آن بیشتر به سمت بزرگی و پیش کسوتی گرایش داشته باشد. به کلمهی «مهتر» رسیدم. میدانم خیلی ادبیاتی میشود ولی فعلاً در این خاطره از همین کلمه استفاده میکنم که ارادت من را به آن مهترها نشان دهد.
روزی یکی از این مهترها که اهل خاطره تعریف کردن بود داستانی تعریف میکرد از سی سال پیش. دم بر نیاوردم! واقعاً سی سال پیش؟ حافظهی انسان را تصور میکردم. حافظهی خودم را نگاه میکردم که حداکثر «به اندازهی انگشتان یک دست» سال پیش از گذشته خاطره دارم. سی سال خیلی است. من درسهای مدرسه ام را نمیتوانم حفظ کنم، چگونه آدم سی سال پیش را یادش میآید. چگونه این همه چیز توی کلهی آدم جا میشود. میترسیدم از این که سی سال بعد نتوانم به این رسالت عمل کنم و روی این سکو خاطره تعریف کنم. آن سالخوردهها برایم آدمهای خاصی بودند. البته گاهی هم حرفهایشان را چاخان میشنیدم.
الان خودم به جایی رسیدهام که از سی سال پیشم خاطره تعریف میکنم و آن هم چقدر دقیق. توصیهام به گلهای توی خانه (همان جوانان امروزی) این است که واقعاً این خاطرهها را چاخان نشنوید و به ما نخندید. کمی هم ممکن است چاخان باشد ولی همهش نیست.
حواسم برگشت به سمت آن سالخورده که گفت کلاس شش آن موقع به اندازهی دیپلم الان سواد داشت. توی دلم گفتم یعنی ما اگر دیپلم هم بگیریم و انتگرال یاد بگیریم باز هم به اندازهی این پسر (همان مهتر که کوچک تصورش کردم) سواد داریم؟ تف به این دیپلم! چرا مغز انسان در طول زمان کوچک شده؟ تقصیر ما چیست که خنگتر شدهایم؟ بعدها البته فهمیدم که بد به عرض ایشان رسانده بودند. ایشان مشتی جوان خامِ دنیا ندیده و خیابانمترکُن را دیده بودند که زیاد از مغزشان استفاده نکردند و به زورِ پول و آشنا و هر چیزی یک دیپلم پیزوری گرفتهاند و نمیدانند دیپلم را با پ چند نقطه می نویسند. از این جهت گمان کردند که در مدرسههای امروزی فقط فوتبال بازی میکنند و کاغذدیواری درست میکنند. حالا اگر آن مهتر عزیز در این زمانه بودند و با جوانانِ گوشی به دستِ اینستاگرامبازِ بیتیاس پرست روبرو میشدند چه میگفتند.
مهتر گفت «جناب سروان پاهایش را انداخت روی میز و به همه یکی یکی دستور داد که به امورات رسیدگی کنند و از آن پس همه چیز منظم پیش رفت و من هم حقوق عقب ماندهی خودم را گرفتم». در ذهنم پوتین خاکی آن جناب سروان را روی میز اداره تجسم کردم و به این نظم آفرین گفتم.
مهتر دیگری میگفت: «بعد از این تصادف رفتم بیمارستان و سی سال پیش سَرَم بیست تا بخیه خورد». بخیههای روی سرش را تصور کردم که در گذر زمان با احتساب تورم به بیست هزارتا میرسید. واقعاً خیلی زیاد میشد.
بعضی از این پیرمردها منتظر بودند ما بچهها یا جوانترها پایمان یک جا سُر بخورد و ربطش بدهند به زمان شاه. زمان شاه به قول آن که گفت: نه گذشته بود و نه حال و نه آینده؛ یک زمان دیگر بود در ادبیات. اصلا مهم نبود پای کی سُر خورده و چرا سر خورده. مهم این بود که یک بهانه به دست بیاید که یک خاطره از زمان شاه برای مخاطبِ غیرمهم تعریف شود. گاهی وسط خاطره مخاطب تغییر میکرد و مخاطب جدید مجبور بود بیخبر از ماجرا سر تکان بدهد و لبخند بزند و بگوید آره آره آره!
ما گاهی واقعاً فکر میکردیم اشتباه کردهایم که در زمان شاه زندگی نکردهایم. فکر میکردیم که کار بدی کردهایم که الان دههی شصت است و ما هنوز نوجوان و جوانیم. آقا ببخشید که ما سنمان کم است. معذرت میخواهیم که زودتر نیامدیم. بحث را سیاسیاش نمیکنم و البته واقعاً دوست ندارم کسی این سطرها را سیاسی بخواند. داشتم از آن پیرمردهای … اِهِم … مهترهای باحال میگفتم. نمیدانم الان کدامشان در بین ما هستند.