
این خاطره تشکیل شده است از من و دو راننده که احتمالا تا الان بازنشست شدهاند. یاد این دو عزیز برایم گرامی است و نمیدانم در این روزهای سخت چگونه روزگار میگذرانند. من از شهری دیگر بودم و آنها از شهری دیگر بس دور.
یکی از این رانندهها که در عکس بالا هم کناردست من نشسته بود آنقدر حواسِ جمع و حافظهی خوبی داشت که فکر کنم اگر همین الان به او زنگ بزنم من را میشناسد ولی گمان نکنم این خاطرهی ریز را به یاد داشته باشد. خوانندهی عزیز اگر تو خودت یکی از آن رانندهها یا از اقوامشان هستی با یک نیشخند بگذر و به دل نگیر. قرار نیست آن رانندهها در این متن شناخته شوند.
روزی با اتوبوس به آن شهر رفتم و قرار بود آقای شوفر به دنبالم بیاید و من را در آن مسیرِ ناامیدکنندهی همیشگی تا دل بیابان ببرد. حدود دو ساعت میبایست این منظرههای بی آب و علف را تحمل کنیم تا به مقصد برسیم. مقصد هم معلوم است کجا بود: یکی از کارخانههای دور افتاده که چرخهای صنعت مملکت آنجاست و آدم عادی مثل شمای خواننده اینجور جاها را نمیبیند. از اتوبوس پیاده شدم و شوفرِ وقت شناس و خوش قول منتظرم بود. نامبرده از آنهایی بود که پشت فرمان حواسش به همه چیز بود ولی وقتی میخواست با کسی تماس بگیرد میگفت مهندس دستم بند است این شماره را روی گوشی خودت برام میگیری حرف بزنم؟! گرفتید چی میخواهم بگویم؟
خلاصه که سوار ماشینش شدم و دو صد متری از ترمینال اتوبوس فاصله نگرفته بودیم و هنوز کمربندها را نبسته بودیم که دست کردم در جیب پشتی شلوار، همانجا که چیزهای باارزش مانند پول را جا میدهم. کیف پولم سر جایش نبود. فوری به شوفر گفتم: «نگه دار کیف پولم نیست». احتمالا توی اتوبوس که هی سُر میخوردم و بالا و پایین میرفتم آن هم سُر خورده و ول شده روی صندلی. اولین بار نبود که این اتفاق میافتد و به یقین همانجا میبایست باشد. شوفر با بیخیالی خاصی که بهش نمیآمد گفت «طوری نیست زنگ میزنم محمد (آن یکی شوفر) برود و بیاوردش». گفتم «کجا بیاورد؟ ما داریم میرویم فلانجا (همان دل کویر). محمد کِی میخواهد بیاید و بیاورد؟»
شوفر با لحنی که انگار در مورد بیاهمیتترین چیز عالم حرف میزند گفت «محمد فردا میآید همانجا. من هم شب آنجا میمانم. فردا آنجا میبینمش و ازش میگیرم و میدم به شما.» مشخص بود که میخواهد بیخیالیاش را به من سرایت بدهد که خفهخون بگیرم و بتمرگم سر جایم.
خواستم از درِ نقطه ضعفش وارد شوم، گفتم: «حاجی من الان کرایه ندارم که بدهم به شما». گفت «طوری نیست». نامبرده میدانست که آنجا مانند زندانهای سیبری شوروی است و راه فرار از آنجا همین ماشینهای ترددی هستند که همه همدیگر را میشناسند و سفری بدون هماهنگی انجام نمیشود. خلاصه که هرچه التماس کردم که حاجی دویست متر هم فاصله نگرفتهایم (الان شد سیصد متر) یک لحظه برگرد و نیازی به زحمت محمد نیست، کیف را میبرند، گم میشود، محمد راهش دور میشود، اصلا فایده نداشت.
فردا شوفر عزیز کیف پول را به دست من داد. مبلغ زیادی توی آن نداشتم. چیزی حدود ۵۰ هزارتومن پول خرد بود که تپلش کرده بود. شوفرمان مانند گارد بوکس یک پایش را انداخته بود جلو و چشمانش برق میزد و حالا دیگر آن نگاهِ «مهم نیست» توی چشمش نبود. لحظهای پس از این که تشکر کردم احساس کردم گاردش شبیه پایان گفتگو نیست. انگار بحث ادامه دارد. فکر کردم «دیگر باید چه بگویم؟» احتمالاً منتظر مژدگانی باشد. خوب مژدگانی در این لحظه معنی نمیشود. مژدگانی برای وقتی است که چیزی گم کرده باشی و ندانی کجاست یا کسی برایت خبر غیرمنتظره بیاورد. هرجور حساب کردم اسمش نمیتوانست مژدگانی باشد. این جملهها را از سر مظلومیت با خودم میگفتم و اضافه کردم: «اگر همان دویست متری ترمینال دور میزدی من را در این موقعیت قرار نمیدادی». آخر چطور توانستی این نقشه را در یک ثانیه بکشی مَرد؟
به هر حال کیفم را در دیدرسش باز کردم جوری که ببیند تراول ندارم و درشتترینش هزارتومانی است. دست کردم توی آن و ۵ هزارتومان در آوردم و دادم به شوفر و گفتم «این هم چیز، همان مژدگانی، بده به محمد». شوفر بیتعارف گرفت و به زحمت یک جیب خالی در لباسهایش پیدا کرد و با احتیاط آن را جا داد.
فردایش شوفر من را دید و دوید سمتم گفت «آقا مهندس؟ میگما اون مژدگانی که دیروز دادی… »
فکر کردم شاید حرکتم زشت بوده و به محمد برخورده که برای این کار مژدگانی دادهام.
گفت «میگم یه هشت تومن دیگه هم مژدگونی بده».
در ذهنم ۱۳ را تقسیم بر ۵۰ کردم. به چیز خاصی نرسیدم. منها کردم ضرب کردم، نه، معنی خاصی نداشت. هشت تومن دادم و رفت.
این داستان نتیجهی اخلاقی ندارد. منتظر چی هستید؟ خاطره بود. تمام شد!