معلم چهرهاش سرخ شده بود و کتک زدن حمید خستهاش کرده بود. از این که هر روز و هر هفته باید حمید را کتک میزد و حمید همان بچهی درسنخوان باقی بماند ذله بود. هرچه این بچه را کتک میزد دلش آرام نمیگرفت. حمید از ما دو سال بزرگتر بود. میگفتند کلاس اول را سه سال رد شده است. میز آخر کنار ما مینشست. زنگ املا همیشه دست پاچه کلمهها را از روی دست من نگاه میکرد. من جلوش را نمیگرفتم. گناه داشت. اگر نمیگذاشتم ببیند، معلم آن بینوا را دوباره کتک میزد. بدیاش این بود که عقب میماند و نمیدانست کدام کلمه کدام است.
معلم گفت قدیمها دانش آموز را فَلک میکردند؛بهتر جواب میداد. با خودم فکر کردم خوب شد ما قدیمها نبودیم. ولی حتماً قدیمها برای آقا معلم خیلی با صفا بود. میتوانست هر روز یک نفر را فلک کند. مراسم فلک کردن را تجسم میکردم که همهی معلمها با کت و شلوار جمع شدهاند و دانشآموزهای تنبل را فلک میکنند. چه دوران با شکوهی بود. دلم برای آقا معلم میسوخت که کلمهی فلک را با دهان بسته میگوید و حرص میخورد. کامیون اسباب بازی خودم را به یاد آوردم که دوست نداشتم کسی آن را از من بگیرد.
زمانهای قدیم حتماً رنگها فرق میکرد. شاید همه چیز قهوهایتر و خاکستریتر بود. تلویزیون ما قهوهای نشان نمیداد اما خاکستریها را خوب نشان میداد.
زنگ بعد معلم چوب کلفتی آورد که طناب به آن وصل بود. قهوهای بود. حمید را کشان کشان آورد وسط کلاس و خواباند. لباس حمید حتماً خاکی شده بود مثل رنگ خاکستری. حالا بیشتر شبیه قدیمها شدهاند. قدیمها هیچ کجا آسفالت نبود. حمید نمیدانست دقیقاً چه بلایی قرار است سرش بیاید. من هم فکر کردم اگر بچهها نخندند بدم نمیآید فلک شوم. حس قدیمی داشت. حس باشکوهی بود.
معلم پاهای حمید را بست و به دو نفر از بچهها گفت چوب را نگه دارند. با آن تَرکهی نازک که در دستش داشت شروع کرد به نواختن کف پای حمید. حمید گفت اوی ووی ووی ووی و چوب در دست آن دو همکلاسی تقلا کرد. معلم محکمتر زد و هرچه محکمتر میزد بیشتر شبیه قدیمها میشد. معلم بدنش را با چوب به عقب و جلو میکشید. کم کم شبیه معلمهای قدیم شد، جدی و قدرتمند. از آن معلمها شد که همه چیز میدانند و درس زندگی را با سیلی میدهند. خندههای ریز بچهها کم کم با نگاههای ترسآلود جایگزین شد و رو برگرداندند.
صداهایی از حمید میآمد دَرهَم. انگار میخواست حرفی بزند ولی حرف در زبانش نمیچرخد. شاید هم دردش میآمده اما چون این درد با قلقلک قاطی میشد صدایش این شکلی میشد. احساس میکردم زبان حمید شبیه یک گلولهی توپ شده و توی دهنش میچرخد.
نشمردم ولی فکر کنم معلم بیشتر از بیست تا سی تا کتک زد. چوبها را جمع کرد و حمید کشان کشان و با صدایی میرا آمد و سر جایش نشست. گریه نمیکرد اما نفسهای کشدار میکشید و ناله میکرد. نمیدانم اگر تنها کسی باشی که توی مدرسه فلک شده باشی افتخار دارد یا خجالت. من فکر کردم شاید خجالت داشته باشد و نگاهش نکردم. کسی از حمید نپرسید پایش چطور شد. چیزی که میبایست اتفاق بیافتد افتاده بود و هرگونه سؤال بیمورد بود.
سال بعد توی مدرسه ندیدمش. داشتم میرفتم سلمانی که موهایم را ۴ بزند. توی راه دیدمش. شلوار جین داشت و موهایش را آلمانی زده بود.
با خنده گفت «هنوز میری مدرسه؟»