کار سخت

تصور کن جایی کار می‌کنی که بالادستی‌ات مدام سرت داد می‌زند، دستورهایی به تو می‌دهد که به نظرت غیرمنطقی و بیهوده است، تو را به کارهایی که برای آن ساخته نشده‌ای وامی‌دارد، مدام روی روح و اعصابت راه می‌رود و جسمت را خسته می‌کند. حتماً می‌گویی اعتراض می‌کنم، یا به خودش یا به بالادستی‌اش. با حرف زدن همه چیز را می‌شود حل کرد. ولی حق اعتراض نداری. اگر هرکدام از خواسته‌هایش را برآورده نکنی جریمه می‌شوی. حتی نمی‌توانی در مقابل خواسته‌هایش بگویی چرا.

گاهی صبرت سر می‌آید. به خِرتِلاقت می‌رسد. به آن حالت می‌رسی که باید داد بزنی. به جایی می‌رسی که می‌خواهی تمام انرژی درونت را بریزی توی نگاه طرف مقابل و بگویی بس کن! ولم کن! اما اگر این کار را بکنی باز هم جریمه می‌شوی. به خودت می‌گویی ولش کن، لااقل پولش را می‌گیرم. همه‌ی این بدبختی‌ها به حقوقش می‌ارزد. زندگی‌ام با این درآمد می‌چرخد. چاره‌ای نیست. باید تحمل کرد.

در این پاراگراف باید بگویم متأسفانه خبری از حقوق نیست. چندرغازی دستت را می‌گیرد که در حد کرایه‌ی رفت و آمدت هم نیست.

حالت خوبه؟

مریضی؟

خواب می‌بینی؟

برای چی اینجا کار می‌کنی؟

پاشو برو بیرون مثل آدم یک جای دیگه کار کن و چندتا علامت سؤال و شاخ دیگه بالای سر.

آدم چرا باید همچین جایی کار کند؟ خر که مغزش را نجویده. دُمب آدم را که آنجا گره نزده‌اند. برود یک جای دیگر کار کند که لااقل حقوق داشته باشد. مگر در این مملکت اینقدر جا قحط آمده؟ واقعاً؟

باز هم متأسفم. نمی‌توانی از اینجا بروی. مجبوری همینجا کار کنی. فرار می‌کنی؟ برت می‌گردانند و مجبورت می‌کنند بیشتر کار کنی. تا آخر عمرت راه فرار نداری.

ثانیه‌ها اینجا کند می‌گذرد. این طرف دیوار و آن طرف دیوار دو دنیای متفاوت‌اند. به همه‌ی چیزهایی که گفته‌ام اینها را اضافه کن: کفش‌های سنگین، جای خواب سفت و ناراحت، غذاهای بی‌روحیه و خاطراتی که بعد از این می‌خواهم بنویسم.

اینجا پادگان است و تو سربازی.

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه