آبجو

ما داشتیم با سرعت زیادی چیزهای جدید را تجربه می‌کردیم که یکهو ماءالشعیر سر و کله‌اش پیدا شد. این کلمه طولانی است و من دوست دارم همان آبجوی چهار حرفی را به جای آن بنویسم. در واقع این همان است، فقط عربی شده که الکل نداشته باشد.

شاید قبل از سال ۵۷ مردم می‌خوردند، نمی‌دانم، اما در دورانی که ما نوجوان بودیم طرف‌های ما نبود. شاید هم منتظر بودند یک اسم غیر از آبجو برایش پیدا کنند که بی‌ادبی نباشد و بتواند وارد مغازه‌ها شود. به هر حال من تا زمان دانشجویی توی در و دکان ندیدمش تا این که در یک دانشگاه پَت و پهن دانشجو شدم و سال چندم دانشگاه بود نمی‌دانم که یک روز دیدم در غرفه‌ی نوشیدنی می‌فروشندش. من از آن دانشجوها بودم که بعدازظهرها کار می‌کردم و دستم در جیبم می‌رفت و دوست داشتم برای چیزهای جدید خرج کنم. یک شیشه خریدم و گوشه‌ای از سالن غذاخوری نشستم. تا آن زمان ما هرچه نوشیدنی خورده بودیم شیرین بود. یعنی خوشمزگی برای من مساوی بود با شیرینی. اما آن آبجوی زردرنگِ شیشه‌تُپل قرار نبود همان تجربه را به من بدهد.

دوسه تا یخ توی لیوان یک بار مصرف ریختم و آبجو را پیش کردم توش. برای کسانی که از وسط این متن خواننده‌اش شده‌اند بگویم منظورم از آبجو همان ماءالشعیر بدون الکل است. بعداً نروید بگردید دنبال اسم دانشگاهش. کمی که خنک شد وسط لقمه‌ها یک قلپ خوردم. طعم که نداشت لامسب، انگار یکهو زهرمار خورده باشم. این چی بود؟ با عجیب‌ترین مزه‌ی دنیا روبرو شدم. این نوشیدنی بود؟ سَرَم جُم نمی‌خورد. با چشمم اطراف را پاییدم. نکند دوربین مخفی است؟ کسی را توی سالن نمی‌شناختم، هیچکس را. حتماً دوربین مخفی است و این همه آدم با هم هماهنگ کرده‌اند تا به من بخندند. قلپ آبجو را قورت داده نداده با چشمم فقط به دنبال دوربین می‌گشتم و خداخدا می‌کردم که فقط توی این شیشه چیز ناجوری نریخته باشند با آن رنگ زردش.

بوی ناجور که نمی‌داد. واقعا امیدوارم این آن نباشد. بچه‌ها را پاییدم. آن زمان هنوز آبجوی طعم‌دار نیامده بود و همه ساده بودند. ساده و غلیظ، از آنها که اگر دست بچه‌های الان بدهی می‌گویند غلیظه باید کمی آب قاطیش کرد. یعنی آبجوهای الان را باید بجوشانی آبش برود بلکه شبیه آن بشود.

در دور دست‌های سالن چند نفری را شناسایی کردم که همین نوشیدنی مرموز را خریده بودند و مشغول نوشیدن بودند. یکی دو نفری روی میز کناری من نشستند. دیگر نمی‌شد دست روی دست گذاشت. باید تکلیف خودم را با این هلاهل معلوم می‌کردم. اگر دوربینی در کار نبود باید تا تهش را می‌خوردم که لااقل این بغل دستی‌ها نفهمند تازه کارم. دوران دورانِ قحط اعتماد به نفس بود و حس می‌کردم مسابقه‌ای در کار است و اگر شیشه‌ی نصفه را تحویل بدهم «هو» می‌شوم. آن روز شیشه را خالی کردم و تا آخر داشتم با این تصور که ادرار شتر یا حتی بدتر از آن را می‌خوردم می‌جنگیدم. با هر قلپ یک بار دور و بر را می‌پاییدم که لبخند شیطنت به لب کسی نباشد. نکند واقعاً دوربین مخفی را جوری جاساز کرده باشند که من نتوانستم پیدا کنم؟

دوستی داشتم در خوابگاه دانشجویی. قضیه را برایش تعریف کردم. از آن آبجورخورهای روزگار بود و در آن لحظه نقش پیر طریقت را برایم بازی می‌کرد. یک دستش را طوری که انگار یک خربزه را یک دستی نگه داشته باشد در هوا نگه داشت و گفت انتظارت از مزه‌ی آبجو را باید تغییر دهی. باید مزه‌اش را بفهمی.

من پس از آن سعی کردم بفهمم و خوب هم فهمیدم و همه‌ی نوشیدنی‌های دیگر را گذاشتم کنار و شیفته‌ی آبجو شدم. آن هم سه تا سه تا.

به مرور مزه‌ی آبجو آبکی‌تر شد و تلخی‌اش در گذر زمان وا رفت. چیزی که از آن فهمیده بودیم و باعث شد برایمان خوشمزه باشد همان تلخی خاصش بود که دیگر نداشت. حالا اگر درِ آبجوها را باز بگذاری و گاز آنها خالی شود فکر می‌کنی آب‌قند می‌خوری که قندش تقلبی است.

فکر کنم این روال می‌بایست سر و ته باشد. یعنی ما اول می‌بایست این آبجوهای آبکی را بخوریم و کم کم برویم سراغ آن که اصل قضیه بود. به هر حال به خیر گذشت.

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه