میچکاسو

زمانی وقتی عکس یک پرنده می‌دیدیم که روی شانه‌ی کسی نشسته است، می‌گفتیم لابد آموزش دیده یا از بچگی با آن بشر همراه بوده است. شاید هم آن آدم‌ها خاص‌اند و چَمِ پرنده را می‌دانند. فلانی را ببین؛ پرنده روی دستش می‌نشیند، حتماً زبان سلیمان می‌داند. آخر گنجشک‌های محله‌ی ما از پنجاه متری ما می‌گریزند و از بلبل و چکاوک فقط صدایشان را داریم؛ تصویر نداریم.

وقتی از تلویزیون تصویر پرنده‌های رنگارنگ و عجیب را می‌دیدیم فکر می‌کردیم اینها فقط در باغ وحش‌ها دیده می‌شوند یا نهایتش در عمق جنگل‌های انبوه آمازون که بشر غلط بکند برود. سهم ما از دیدن پرنده همین گنجشکک‌ها و کلاغ‌های غارغاری هستند و بس.

چند روز پیش به جنگلی در حاشیه‌ی شهر ملبورن رفتم. پرنده‌ها روی سر و شانه‌ی رهگذران می‌نشستند. آنجا دیدم که آن انسان‌ها که پرنده روی شانه‌شان می‌نشیند مثل خودمان هستند و در ظاهر صفات ویژه‌ای ندارند. پرنده‌ها هم در ظاهر آموزشی برای این کار ندیده بودند. از ته جنگل می‌آمدند و یکهو می‌نشستند روی سر و کله‌ی یک نفر. طبیعت طی سالیان به آنها اینگونه آموخته بود که این موجودات رنگ و وارنگ متحرک که ما باشیم ممکن است چیزهای خوبی برای خوردن از دستشان بیرون بیاید. آزاری هم به پرنده نمی‌رسانند.

اما بگویم از خاطره‌ای که از سی سال پیش برایم مانده است. به دهستان لفور رفته بودیم برای گشت و گذار و کمی دید و بازدید. نزد پیرمرد بزرگواری رفتیم. از آنها که بچه‌ی چند ساله در محضرش می‌بایست زمین ادب ببوسد و لفظ قلم جواب بدهد. از آن پیرمردها که خیلی زشت است اگر پیشش بچه باشی، هرچند سنت کم باشد.

آن عزیز بزرگوار با اولیای ما مشغول صحبت شد و نمی‌دانم صحبت چگونه از اینجا سر در آورد که گفت «این روزها آزادی نیست. قدیم‌ها آزادی بیشتر بود». من سی سال پیش خیلی کودک نبودم و می‌فهمیدم صحبت از آزادی ممکن است سیاسی باشد. اما مثالی که آن بزرگوار از آزادی آورد ذهنم را قاطی کرد و نفهمیدم ربطش به سیاست چه بود. ایشان افزودند «سی سال پیش ـ یعنی سی سال پیش‌تر از آن سی سال پیش ـ در این جنگل‌ها ما سالی سی تا تخم قرقاول جمع می‌کردیم. ولی الان حتی یک قرقاول نمی‌بینید.»

الان من باید توضیحی بدهم؟ چیزی باید بگویم؟ شما سی سال پیش نسل قرقاول را با دست خودتان زده‌اید بعد الان از کی شاکی هستید؟ من در آن لحظه به فکر رفتم که پس جنگل فقط درخت نیست. قرقاول هم دارد. قرقاول‌هایی که ندیده بودم و نمی‌دانستم چه شکلی هستند. تصور کردم که در جنگل بال می‌زنند و روی شاخه‌ها لانه می‌سازند و آن پیرمرد محترم که تکیه بر پشتی زده بود و ما را به محضرش بار داده بود مسئول قرقاول ندیدن من بود. قدیمی‌ترهای ما که نسل بعضی از موجودات را زده‌اند کسی بعضی چیزها را بهشان یاد نداده بود. شاید فکر می‌کردند قرقاول و اصولاً تمام پرنده‌ها مانند مرغ برای انسان تخم می‌گذارند و تولید مثلشان از راه دیگری مثلا گرده افشانی است. شاید هم فکر کردند که نیروی انتظامی قرقاول‌ها را به جنگل راه نمی‌دهد یا مجوز تخم گذاری به آنها نمی‌دهد و آزادی را از آنان گرفته است.

پیشینیان ما به هیچ تنابنده‌ای رحم نکردند. آنهایی که فرزتر بودند و از زیر دست آدم در رفتند زنده ماندند و آنهایی که حرام گوشت بودند.

همین گنجشک که گوشتش یک لقمه هم نمی‌شود، شکارش تفریحی برای نوجوانان بود. راه‌های مختلف برای شکار این بیچاره کشف می‌کردند و تفریح می‌کردند. چون شکارش چالشی بود برای خودش. البته الان نمی‌توان نشست و کارهای پیشینیان را نقد و قضاوت کرد. آن زمان شرایط فرق می‌کرد. شاید بعدها به روشی که ما الان گوسفند و گاو می‌کشیم بگویند وحشیانه و غیربشری (یا غیرحیوانی!)

در همان سال‌ها سنتی بین بچه‌های هم سن من رواج داشت به نام «میچکاسو». در زبان ما به گنجشک می‌گویند میچکا. خوانندگان این نوشته شاید بگویند میچکا چه اسم قشنگی‌ست و سو به معنی باریکه‌ی نور و این ترکیب چه ترکیب قشنگی خواهد بود. اما به همان اندازه که قشنگ به نظر می‌رسد وحشتناک است.

در روش میچکاسو، هوا که گرگ و میش می‌شد با چراغ قوه و تیروکمان به سراغ گنجشک‌ها می‌رفتند. نور چراغ قوه را ناگهان به گنجشک که روی شاخه نشسته بود می‌انداختند. گنجشک گیج می‌شد و سپس با تیروکمان دخلش را می‌آوردند. الان با خواندن این پاراگراف خیلی‌ها عق‌شان می‌آید و می‌گویند ای جلادهای عوضی. عجالتاً خدمتتان عرض کنم وقتی خواستید فحش بدهید بنده را شامل نکنید. من شکارچی نبودم.

آقای داروین صحبت‌هایی در مورد تکامل کرده است که می‌فهمیم این گنجشک‌ها اینجوری تکامل پیدا کرده‌اند که از آدم‌های اطرافشان بترسند و آن طوطی‌ها و جک و جانوران دیگر آنجوری تکامل یافته‌اند که بدانند آدم‌ها قاقالی‌لی دارند و بداخلاق هم نیستند. ما به فرض این که کلی جانور و پرنده بیاوریم و در طبیعت رها کنیم، بازهم نسل‌هایی باید بگذرد که حیوانات بفهمند ما بالاخره آدم شده‌ایم و آنها را گاز نمی‌گیریم.

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه