
هفت ساله که بودم سیاسیترین چیزی که میدانستم نام شهردار بود و برایم چیز مهمی بود. نام شهردارهای پیشین را از بزرگترها میپرسیدم و سعی میکردم به خاطر بسپارم. در زندگیام شهردارهای زیادی دیدهام و نامشان را شنیدهام ولی نام یکی از شهردارها به خاطرم مانده است آن هم به خاطر کاری که سالها پیش انجام داده بود.
چهارده پانزده ساله بودیم که روزی با بچههای محل به سرمان زد به جای فوتبال والیبال بازی کنیم. زمینی جلوی خانهی ما بود که به آن میگفتیم «زمین فلانی». این فلانی که نامش را نمیآورم برایمان مهم نبود کی است و کجاست. زمین فلانی برای ما نام آن زمین بود و نه یک اضافهی ملکی!
تصمیم گرفتیم آن زمین را تر و تمیز کنیم و در آن تور والیبال نصب کنیم. زمین را «لَم» در بر گرفته بود. متأسفم اگر این واژه را در واژهنامهها نتوانستید پیدا کنید. بچه محلهای من میدانند لَم چیست. لَم همین عکسی است که اینجا گذاشتهام: تودهی انبوهی از گیاهان وحشی و خودرو که بشر نمیتواند به سادگی وارد آن شود. قد و قوارهی آن معمولاً به سه متر میرسد و اگر توپ بدمینتون شما وسطش افتاد بهتر است بیخیالش شوید چون گیاهان گزنده و درنده خسارتی بیشتر از قیمت توپ بدمینتون به بدن و لباس شما وارد خواهند کرد.
از خانههایمان بیل و «داز» آوردیم برای سِتُردن آن زمین از لَم. داز یک ابزار باغبانی است که به درد همین کارها میخورد. گیاهان را تراشیدیم و ریشهها را با بیل و دست در آوردیم و زمین را صاف کردیم. یک زمینِ خاکیِ شیبدار، نتیجهی کار شد. خاکش ایرادی نداشت؛ بالاخره همه روزی از زمینهای خاکی شروع میکنند. ولی شیبش را میبایست به روی خودمان نیاوریم. همه چیز که ایدهآل نمیشود و ما از نسل تلویزیونهای برفکی هستیم.
در کتابها خوانده بودم ارتفاع تور والیبال ۲۴۲ سانتیمتر است. خیلی زیاد بود. به غرور نواجوانانهی ما بر میخورد اگر نمیتوانستیم در آن زمین خاکی از روی آن ارتفاع آبشار بزنیم. تور که نداشتیم، دوتا چوب دو طرف زمین کاشتیم و یک طناب بین دوتا چوب کشیدیم. ارتفاعش را شهودی توافق کردیم. ولی آن طناب قرمز همیشه نیاز به یک داور منصف داشت که در لحظههای حساس بگوید توپ از روی تور رد شد از زیرش.
در حال نصب کردن تور بودیم که آقای شهردار قدم زنان از خیابان رد شد. سر برگرداند و ما را دید. یکی از ما متوجه حضورش شد. آقای هاشمی اشاره کرد بیا اینجا و یادم نیست کداممان بود که دوید سمتش. داستان را پرسید و فهمید داریم چهکار میکنیم. ما که دنیادیده نبودیم و به همین تکه خاک راضی بودیم. شاید او میدانست جاهایی نه خیلی دورتر در این دنیا هست که هم سن و سالان ما در زمینهای استاندارد بازی میکنند و دلش به حالمان سوخت. دست کرد در جیبش و دوتا اسکناس به دوستمان داد و گفت این هم پول توپتان. دوستمان برگشت و مژده را به ما داد. چرا تا آن لحظه خودمان به توپ فکر نکرده بودیم؟ نمیدانم!
فردایش توپ خریده شد و سه ماه تابستان آن سال ما با آن زمینِ والیبال سرگرم بودیم. الان سالهاست که فروشگاهی و آموزشگاهی در آن زمین ساخته شده و خود در حال ساختن خاطرههای جدیدتر است.
من آن لحظه با خودم فکر کردم آیا شهردار بودجهی شهرداری را در جیبش این طرف و آن طرف میبرد؟ بعید است. احتمالاً از جیب خودش داده و شریک سه ماه خوشحالی ما شده است بی آن که دستی به توپ بزند.