بیست سی سال پیش نوروز و تحویل سال حال و هوایی گفتنی داشت. صدای بوق کارخانه و چندتا تیر و تفنگ و ترقه، صدای جیغ و شادی بچهها، صدای خندهی بزرگترها و خیابانهای ساکت که فرصت پژواک این صداها را فراهم میکرد. آن زمانها ماشین کم بود و همان ماشینهای کم سعی میکردند لحظهی تحویل سال توی خیابان نباشند. هر کسی برای آن لحظه برنامهای داشت و جایی میبود که برایش شگون داشته باشد. در خانهی ما رسم بر این بود که هر سال یک نفر قبل از تحویل سال میرفت بیرون و بعد از تحویل سال با شاخهای تازه از شمشاد یا نارنج برمیگشت و سال را به دیگران تحویل میداد. اتفاقهای آن سالها به پاقدم آن کسی مربوط میشد که سال را با خود آورده؛ از این نامگذاریهای آرمانی هم خبری نبود.
از روزها قبل لباسهای عید را انتخاب میکردیم جوری که انگار در آن لحظه قرار است دیده شویم. میخواستیم در لحظهی تحویل سال بهترین و خوش ترکیب ترینِ خود باشیم. دوربین دم دست نداشتیم و فکرش را هم نمیکردیم عکسی از این لحظهها داشته باشیم. لحظه را شاد بودیم. شادترین لحظهی سال همان لحظه بود.
سالی از آن سالها به دنبال کشف حسهای جدید تصمیم گرفتم لحظهی تحویل سال جای دیگری باشم. میان خندهها، شکوفهها و اسکناسهای تانخورده گم نباشم. درست در این لحظه به دنبال غم بروم. نه این که برای غمگین بودن بهانه بتراشم. بروم ببینم چه کسی در این لحظه میتواند غم داشته باشد.
آرامگاه را پیدا کردم. همان که میگویند قبرستان یا سرمزار. مردی قبل از تحویل سال آمد و دوری زد و ده دقیقه مانده به تحویل رفت. دیگر کک پر نمیزد. قدمی زدم و راه به پشت و پسلههای قبرستان بردم. به سنگ قبر آنها که میشناختم نگاهی کردم و خاطرهها یادم آمد. زنی تنها در گوشهای از قبرستان کنار سنگ قبری نشسته بود و برای خودش زیر چادر ریز ریز گریه میکرد. دورتر نشستم و حسی که میخواستم را کشف کردم. او تنها ترین انسان روی زمین به نظرم آمد. سال تحویل شد و صدای تیر و ترقه دقیقههایی ادامه داشت و او همچنان بر آن سنگ قبر تازه گریه میکرد. آیا کسی به او فکر میکند؟ آیا لُپهایی که از خنده گل انداختهاند لحظهای این زن و غمش را تجسم میکنند؟ حس بَرندهای را داشتم که پنهانیترین نقطهی عالم را کشف کرده است. شعف افسارگسیختهی درونم که لحظهی تحویل سال رم میکرد در هق هق خفهی زنی در غروبی سرد رسوب کرد.
من آن لحظه را که تلخ و شیرین را همزمان با چشم و گوشم حس میکردم دوست داشتم و این شد رسم همیشگی من. اطرافیان شاید فکر میکردند من برای فاتحه خوانی یا زیارتی چیزی میروم آنجا ولی هدف من چیز دیگری بود گرچه یاد خاطرات درگذشتگان هم حس خوبی دارد.
سال بعد جوانی از محلهی ما در روزهای آخر سال فوت کرد و سال تحویل بر سر مزارش غوغایی بود. بعد از تحویل سال چندتا خانواده سر و کلهشان پیدا میشد. کم کم حضور مردم تغییر کرد و قبل از تحویل سال میآمدند. قبرستان هر سال شلوغتر میشد. انگار مردم آنقدر بدبختی کشیده بودند که بدشگونیِ تحویل سال در قبرستان را در مقابل آن بدبختیها ناقابل دانستند. سالهای بعدش آنها که مردههای قدیمی داشتند میآمدند و سفرهی هفت سین میچیدند. شیرینی و شکلات پخش میکردند. گریه و خنده قاطی شده بود. غم و شادی مثل ارده و شیره ریخته بود به هم و نمیدانستی اگر به کسی رسیدی چه بگویی و چند درجه لبخند بزنی. تصویر آخرین سالی که در قبرستان بودم در ذهنم هست. من پاتوق خودم را از دست دادم چون برایم دیگر آن کاربرد را نداشت و در دل خوشحال بودم از این که کسی در گوشهی قبرستان تنها نمیماند اما نگران این همه مردم ماندم که گرمای کنج خانه را رها کردند و سفرهی هفت سین و سفرهی غمشان یکی شده است.
1/1/1400
21 مارس 2021