پمپ بنزین پادگان

در پادگان دو پمپ سوخت داشتیم که یکی پمپ بنزین بود و دیگری پمپ گازوییل. روزی از روزهای کسالت بار، هر دو پمپ با هم تصمیم گرفتند دست از کار بکشند. من در پست مهندسی پادگان خدمت می‌کردم. من را احضار کردند و دستور دادند پمپ‌ها را راه بیندازم. روشن است که من مهندس برق هستم ولی از دید فرمانده من فقط «مهندس» بودم و می‌بایست این کار را انجام دهم. به ناچار سری به پمپ‌ها زدم و اعلام کردم نیاز به تجهیزات اندازه‌گیری‌ام دارم. به خانه رفتم و مولتی‌متر و پیچ گوشتی و چهارسو آوردم. ترمینال هر دو پمپ را باز کردم و ولتاژ سه فاز را اندازه گیری کردم. همه چیز درست بود. کلیدها و خلاصه هر چیز برقی که قابل بررسی بود را بررسی کردم. ایراد را پیدا نکردم و دست‌ها را به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم. نگاه سرزنش آمیز فرمانده پست مهندسی و رئیس آماد و پشتیبانی و هر کسی که آن دور و بر بود بر سرم ریخت. یک نفر آن میان گفت یک پمپ دیگر در انبار داریم برویم آن را بیاوریم و جایگزین کنیم. به انبار رفتیم و کلمه‌ی انگلیسی DIESEL که پررنگ روی آن حک شده بود چشمم را گرفت. به پمپ بنزین برگشتم و دیدم روی هر دو پمپ نوشته GAS. یعنی آن زمان که این پمپ بنزین احداث می‌شد سه تا پمپ خریده بودند، دوتا بنزین و یکی گازوییل. پمپ گازوییل را در انبار انداختند و دوتا پمپ بنزین را نصب کردند و یکهو تصمیم گرفتند از یکی از پمپ‌های بنزین به عنوان پمپ گازوییل استفاده کنند.

انگار کشف بزرگی کرده باشم گفتم ایراد همین است. پمپ بنزین را برای گازوییل استفاده کرده‌اید و خراب شده. واکنش آن جنابان اما منطقی بود: «چرا هر دو پمپ با هم از کار ایستاده‌اند؟» من جوابی نداشتم غیر از نمی‌دانم. اصرار از آنها و انکار از من که مشکل برقی است ادامه داشت تا این که گفتم این یکی را که دم دست است عوض کنیم تا ببینیم برای آن یکی چه خاکی باید به سر بریزیم. قانع کردن آنها که مشکل برقی نیست کاری بیهوده بود.

دستور آمد که پمپ گازوییل را عوض کنم. تقلا و التماس کردم که به این لباس قسم من مکانیک نیستم و مهندس برقم. بلد نیستم پمپ عوض کنم. یک سرباز مکانیک به دادم رسید و برای جایگزین کردن پمپ داوطلب شد. آستین‌ها را سرحد استاد تمامی بالا زد و با لبخند پیروزمندانه پمپ را عوض کرد و ما با ژست خطاکارانه به تماشا ایستادیم تا کارش تمام شود. برق را وصل کردم و پمپ راه افتاد. گفتم بفرما ایراد از پمپ بود. البته من می‌بایست خفه شوم چون هنوز مهندس بودن خود را نشان ندادم و یک پمپ دیگر معیوب باقی مانده بود. آن سرباز داوطلب مستحق چند روز مرخصی تشویقی بود. نمی‌دانم گرفت یا نه.

فکرم به در و دیوار می‌زد که چاره کنم. گفتم منبع بنزین احیاناً خالی نیست؟ گفتند نه چرا باید خالی باشد. سرباز دیگری به داد من رسید و گفت شاید خالی باشد. یادم نیست چگونه بررسی کردیم ولی خوشبختانه ایراد همین بود. مخزن را پر کردند و آن یکی پمپ هم راه افتاد. دو روز پر فشار برای من گذشت تا بتوانم فقط ثابت کنم ایراد برقی نیست و کار از جای دیگری می‌لنگد.

مدتی بعد من توی اتاق کارم نشسته بودم. ساعت نزدیک دو عصر بود: ساعت رهایی. نزدیکی‌های این ساعت دقیقه‌شماری‌ام تندتر می‌شد که پا از پادگان بیرون بگذارم و به خانه بروم. خانه آن روزها جای استراحت نبود. محل کار دیگری بود که برای کسب درآمد برنامه نویسی می‌کردم. یک روز بازماندن از کارم به معنی یک شب بیداری دیگر بود. دیدم دوتا دژبان در محوطه‌ي بیرون اتاق جنب و جوش می‌کنند و اسم من را می‌آورند و سراغم را از سربازها می‌گیرند. من توی اتاق از پشت پنجره آنها را نگاه می‌کردم و صبر کردم ببینم آخرش چه می‌شود و توی دلم می‌گفتم من که سر جایم هستم. این‌ها چرا اینجور هول و ولا دارند؟ انگار دنبال مجرم می‌گردند. انتظار نداشتند من سرجایم سر پستم باشم. فکر می‌کردند در کنج و پستویی قایم شده باشم. یکی از سربازها از دژبان پرسید برای چه دنبالش می‌گردید. دژبان با صورت برافروخته و کلاهی که تا ته بالا داده بود تا آسمان را هم ببیند گفت «بازداشت است».

من بینوا با خودم گفتم چرا بازداشتم؟ من که اینجا داشتم ماست خودم را می‌خوردم. از در آمدم بیرون و گفتم چه شده؟ من فلانی‌ام. دژبان به سمتم خیز برداشت و دستم را گرفت و گفت جناب سرهنگ گفت بازداشتی. دستم را کشیدم و گفتم باشه بریم ببینیم چه خبر است. رفتیم و داستان را از افسر نگهبان پادگان شنیدم: «پمپ بنزین خراب شده». گفتم «خوب جناب سروان پمپ بنزین خراب شده بیایید بگویید فلانی، پمپ بنزین خراب شده،‌ من هم وظیفه‌ام است که اگر می‌توانم تعمیرش کنم. دستور بدهید اطاعت می‌کنم. چرا هیچی نشده کلمه‌ی بازداشت را می‌آورید؟» بگذریم.

لجم گرفته بود از این حرکت. من هم در جواب گفتم با لباس خدمت نمی‌توانم کار کنم. با این پوتین و این تشکیلات دولا راست شدن برایم سخت است. بگذارید بروم خانه لباس عوض کنم بیایم. همین یک ذره را برای خودم علامت جبران می‌دیدم و دلم خنک شد که با لباس شخصی توی پادگان راه می‌روم. بند و بساط برقی‌ام را آوردم و اندازه‌گیری‌هایم را انجام دادم. مشکل را که پیدا کردم نزد فرمانده رفتم و گفتم جناب سروان این دفعه مشکل از برق است. برق به آن یکی پمپ درست نمی‌رسد و بین راه یکی از فازها قطع شده است. رئیس آماد و پشتیبانی روی صندلی‌اش نشسته بود. تکیه‌اش را محکم‌تر کرد و پشت چشمی برای من نازک کرد و رو به فرمانده مهندسی کرد و گفت «چند سال قبل یک سرباز صفر داشتیم. هر چیزی که خراب می‌شد تعمیر می‌کرد. خیلی استاد بود. این جوانان امروز درس الکی خوانده‌اند» و در ادامه یک آفتابه به دانشگاه و مدرک تحصیلی من گرفت و افزود «او سر در می‌آورد از همه چیز». هنگام گفتن «سر» دو دستش را طوری در هوا محکم تکان داد که گویی آن سرباز سر از فراخنای عالم در می‌آورد و ما مغزمان توخالی است.

فرمایش‌هایش خطاب به فرمانده من که تمام شد رو به من کرد و گفت دفعه‌ی قبل که هردو پمپ با هم از کار افتادند گفتی مشکل برقی نیست. آخرش مجبور شدیم حرفت را قبول کنیم. این دفعه برای چی؟ برق هر دو تا پمپ که از یک جا می‌آید. دو متر هم بیشتر با هم فاصله ندارند. چطور برق یکی سالم است و برق آن یکی خراب است؟ گفتم من نمی‌دانم چطور اینجوری شده. این دستگاه اندازه‌گیری‌ام اینجوری نشان می‌دهد. به هر حال من تعمیرش می‌کنم. اندکی امکانات می‌خواهم. می‌روم بازار می‌خرم و می‌آیم درستش می‌کنم.

با داستان‌های دیگری بودجه تأمین شد و خرید را انجام دادم و برگشتم و مشغول نصب شدم. انگار کابل پمپ را بدون محافظ زیر زمین دفن کرده بودند و ماشین‌های سنگین از رویش رد می‌شدند و آسیب دیده بود. از یک مسیر دیگر کابل‌کشی کردم و برق را صحیح و سالم تحویل پمپ دادم. فرماندهان ایستاده بودند که ببینند آخر داستان چه می‌شود. لحظه‌ای که می‌خواستم برق را وصل کنم در چشم فرمانده آماد می‌دیدم که منتظر ضایع شدن من است. شاید هم بی‌نوا چشم‌هایش همین شکلی بود. به هر حال برای او بازی دو سر برد بود. یا پمپ راه می‌افتاد یا من می‌بایست مدرکم را بدهم برایم بگذارد در کوزه. من از کار خودم مطمئن بودم چون مولتی‌مترم می‌گفت همه چیز خوب است. برق را وصل کردم و پمپ راه افتاد. فرمانده آماد گفت «پس این یکی مشکلش از برق بود».

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه