
چه میشود که خاطرهی یک بشقاب غذا در گوشهای دنج و تاریک در شهری کوچک از پس سالها در ذهن آدم بدرخشد؟ حتی آشپزش هم نمیتواند حدس بزند.
روزی روزگاری در بیابانهای اطراف زرند درگیر راهاندازی یک پروژهی صنعتی بودیم. آنها که در پروژههای صنعتی کار کردهاند میدانند راهاندازی رستاخیز پروژه است. هر پیچی که شل بستی پا میشود و حساب پس میخواهد. هر «حالا ولش کن»ی که در طول چند سال هر کسی از دلش گذرانده، آنجا بر سر پیمانکار و کس و کارش آوار میشود. مدیر پروژه هرچه فریاد در عمرش نزده از حنجره بیرون میکند تا قدری آدرنالین را در خون دیگران بجنباند و هرچه فحش در پس و پیشش نخورده از کارفرما میخورد.
پس از ۹ روز و شب نفسگیر، صبح روز موعود فرا رسید. چرخها چرخید و کارخانه اولین محصول را تِخ کرد بیرون. آقای کارفرما اولین لبخند را به مدیر پروژه حواله کرد و ایشان هم به سلسله مراتب ارجاع دادند. بلیط برگشت من ثبت شد و نفسی راحت در گرد و غبار بیابان کشیدم. صبح روز بعد میبایست ساعت ۵ از زرند بکوبم بروم کرمان و از آنجا با پرواز به مقصد بعدی.
طرفهای ظهر مدیر پروژه مست از دستاورد غرورآمیز، پا میجنباند که برای تکمیل شادی این پیروزی راهی بیابد. یکی از رانندهها در گوشش نجوا داد که آلونکی دارم در جایی با صفا در اطراف زرند. برویم آنجا و گوسفندی قربانی کنیم و جشنی بگیریم. فارغ از غوغای عالم مینیبوسی جور کردند و یکی را هم پیشتر فرستادند دنبال گوسفند. به مدیر گفتم من نمیآیم. صبح ساعت ۵ باید بروم و نمیدانم این جشن تا چه زمان خوش بگذرد و نمیخواهم دردسر برای کسی بتراشم که من را نیمه شب به شهر برگرداند. دستی به شانهام زد و با لبخند پهنی گفت بیا! در چشمانش دیدم که به من فکر نمیکند؛ به گوسفند فکر میکند! عیشش را خراب نکردم و رفتم. باداباد.
مینیبوس میرفت و من زمان میگرفتم تا فرصتم را برای بازگشت تخمین بزنم. بیست دقیقه آسفالت، ۴۵ دقیقه خاکی. به واحهای رسیدیم که تک و توک کلبههای دور از هم داشت و هر کدام چند درخت از چنگ خاکِ خشک بیرون کشیده بودند.
گوسفند را زمین زدند. مهندس سازهی گروه بر بساط گوشت نشست و آن را به سیخ میکشید. یکی دیگر آتش، یکی سفره و یکی دو نفر قلیان. اولین بار بود صدای خنده در این جمع میشنیدم.
کباب بر سر سفرهی نایلونی آمد و دستها با ولع دراز شد. اما سرعت برداشته شدن کباب از بشقابها کمتر از انتظار بود. یکی در میان جمع شهامت به خرج داد و گفت گوشت انگار کمی سفت است؛ نیست؟ دیگران یکی یکی جربزه پیدا کردند و شروع به طنزسازی از سفتی این کباب کردند. پیش از آن که بشقابها به نصفه برسد، خورندگان یکی یکی از سفره عقب نشینی کردند و گفتند الحمدالله ما سیر شدیم. منِ گرسنه از این شکست برای خودم یک پیروزی ساختم و دلی از عزا در آوردم. هرچقدر میخواهد سفت باشد. میشود خورد و همین کافی است. به نیت حاضرانِ نخورده و غایبان همگی خوردم.
بعدش بساط قلیان و چای و بعدش خاطره بازی و شوخی خنده. این پا آن پا میکردم که چه زمانی به چه کسی بگویم من یک ماشین لازم دارم که من را به زرند برگرداند. ساعت ۲ نصف شب هنوز چراغ این شادی سوسو میزد و من به آخرین فرصتها نزدیک میشدم.
ماشین جور شد و به زرند برگشتم. خوابگاه شرکت در شهر کوچک زرند خالی بود و همه در آن واحه بودند. سنگین از آن شامِ نپسندیده و گیج از خواب آلودگی و کرخت از خستگی و خاکی از غبار بیابان و دلواپس سفر صبح مسواکم را زدم و فرمان را به سمت تختم کج کردم. در بین راه به یاد حمید افتادم.
حمید کیست؟ حمید شخص اول این داستان است که تا حالا اسمش نیامده. او سرایدار متین و خوش اخلاق خوابگاه است و آخ که چه دستپختی دارد. عقل میگوید آن لحظه آخرین چیزی که از حمید به ذهنم میرسید میبایست دستپختش باشد. در ذهنم ماجرای مینیبوس گرفتن و رفتن به کلبه را مرور کردم. برقی در ذهنم افتاد. کسی به حمید خبر نداده که همه به بیرون از شهر میروند! حمید خبر نداشت. این یعنی چه؟ یعنی حمید حتماً شام درست کرده است. راه را کج کردم و در تاریکی به آشپزخانه رفتم. یخچال را باز کردم و دیدم وای! یک پاتیل ماکارونی پخته، آن هم چه چیزی. از همانها که رنگ سبزیهای خوشبو و سیبزمینیهای نگینی از لابلای رشتهها چشمک میزند. از این نمیشد گذشت. بشقابی آوردم و یک کفگیر کشیدم. به این فکر کردم که پروژه راهاندازی شده است و بعید است به این زودیها این طرفها پیدایم شود. یک کفگیر دیگر کشیدم. حمید را تجسم کردم که در آن لحظه با دقت و مسئولیت سیبزمینیها را خرد میکند و سبزیها را میشوید. این همه زحمت کشیده و خواسته از این غذا لذت برده شود. یک کفگیر دیگر کشیدم. هیچکس حمید زحمتکش را به خاطر نیاورده. حمید اینجا با این پاتیل منتظر مانده و وقتی باخبر شده که همه رفتهاند حتماً دلش سوخته است. فردا اگر این غذا را دوباره گرم کند باید غرغر بشنود که چرا غذای شب مانده به ما میدهی. با این همه ماکارونیِ دلبر میخواهد چه کار کند؟ دوتا کفگیر دیگر کشیدم که تنهایی بار این مسئولیت را به دوش بکشم.
پشت میز نشستم و به تپهای که ساختم نگاه کردم. رشتهها از لبهی بشقاب پا دراز کرده بودند. هیچوقت فرصت نشد از حمید به خاطر این غذا تشکر کنم چون دو ساعت بعد از آنجا رفتم و دیگر برنگشتم.
صبح فردایش وقتی حمید آن چالهی وسط پاتیل را ببیند حتماً لبخندکی خواهد داشت.