کنارم نشسته بود و به آسمان نگاه میکردیم. ستارهی پر نور ناگهان محو شد.
گفتم «دیدی یکهو رفت؟»
گفت «فقط رفته پشت ابر. جای دوری نرفته.»
گفتم «تو همیشه میخواهی با من مخالفت کنی. آن ستاره ناگهان از آسمان حذف شد. اگر قرار بود پشت ابر برود ذره ذره میرفت، یکهو نمیرفت.»
گفت «اشتباه میکنی»
گفتم «من و تو توی کوچکترین چیزها با هم توافق نداریم. حتی توی طعم چای.»
مسواک و حولهام را برداشتم و به ستاره سفر کردم تا خودم از نزدیک ببینم. درست گفته بودم. خیلی هم درست گفته بودم. او مثل همیشه اشتباه میکرد و مثل همیشه میخواست توی سر من بزند. ستاره دچار رُمبش شده بود و داشت به یک سیاه چاله تبدیل میشد. تمام نورش را داشت میبلعید. یک مشت از سیاهچاله برداشتم تا وقتی برگشتم تعریف کنم. دستم بیحس شد. جهت گرانش را گم کردم. احساس کردم کم کم کوچک میشوم. سلولهایم منقبض میشوند. اتمهایم به هم نزدیک میشوند. فاصلهی بین ذرات اتمهایم کم میشود. در خودم جمع میشوم. حسهای پنج شش گانهام را یکی یکی از دست میدادم و دیگر هیچ چیز نمیدیدم. همه جا سیاهی مطلق بود. حالا احساس کردم روحم منجمد میشود و انرژیاش را میبازد. انرژی فکرم در حال پرت شدن به بیرون است. حافظهام منقبض میشد و همه چیز را فراموش میکردم. فراموش کردم چند سال هستم؛ چقدر زندگی کردهام؛ چه کسانی را دیدهام؛ پدر و مادرم کی هستند، خواهر، برادر، دوستانم همه پله پله از حافظهام خارج شدند. اسمم، اسمم را داشتم حرف به حرف فراموش میکردم. به هیچ میرسیدم. به آنجا که مغز به هیچ چیز فکر نمیکند و در عین حال نمیفهمد که به هیچ چیز فکر نمیکند.
آخرین نشانههای بشری سیگنالهایی بود که از مغزم میگذشت و بسامدش کم میشد. در آخرین تپشها به او فکر کردم؛ به این که چقدر دوستش دارم. این آخرین بستهی انرژی بود که در اتمهای مغز من جنبش ایجاد کرد. احساس دلتنگی شدیدی کردم که من را با قدرت زیادی به سمت او میکشید. مغز من چنگ به این حس دلتنگی زد و من را از آن سیاه چاله با قدرت زیاد بیرون کشید. با سرعتی وصف ناپذیر از میدان گریز سیاهچاله گریختم تا پیش او برگردم. از سیاهچاله به اندازهی کافی دور شده بودم و میدیدم هیچ چیز از سیاه چاله بیرون نمیآید. نه نوری، نه صدایی. سرعتم را تا حد منطق کم کردم. در راه انیشتین را دیدم که سرمیخاراند و زیر لب میگفت امکان ندارد، امکان ندارد. کم کم اجزای مختلف بدن و حافظهام به من برمیگشت. تکه پارههای حافظه سرجایش قرار میگرفت. خودم، خانوادهام، دوستانم، خندههایم، گریههایم، ماشین حسابم، خانهام، زمان، عمر، لجها، قهرها، اذیتها دانه دانه این ها را به خاطر آوردم. نزدیک زمین میشدم. فکرم انگار باز شده بود. مثل رادیوی خرابی که دل و رودهاش را بیرون بریزی و دوباره سرجایش بگذاری. خودش درست میشود اما تو نمیفهمی چه چیزی خراب بوده. انگار یک چیزی روی یک چیزی شُل شده بود. حالا به همه چیز اطمینان دارم. پله پله از نو چیده شدم. به خاطرم آمد چقدر با او اختلاف دارم و چقدر با او بودن اذیتم میکند. به او رسیدم و چشم در چشم نگاهش کردم و گفتم «میدانی من به چه سفری رفتهام؟ نزدیک بود نقطهی پایان زندگیام باشد. تو همیشه با یک جمله تمام احساسات من را زیر پا میگذاری و نادیدهام میگیری. خسته ام از با تو بودن.»
مجید احمدی
۸ امرداد ۱۴۰۰
۳۰ جولای ۲۰۲۱