کفش ملی

یک ارتباط فرامادی با این کفش برقرار میکنم و چیزی که در آن حس میکنم بیشتر از حسی است که قاعدتا شخصی به پاپوش خود باید داشته باشد؛ نه به خاطر این که از بچگی با آن خاطره دارم و نه چون ملی و «وطنی» است.

از روی بسته بندی اگر به آن نگاه میکردی یک جفت کفش  «ایرانی» و نه «خارجی» از فروشگاه دم دستی و نه دهن‌پرکن کفش ملی بود و نمی‌خورد موضوع صحبتی باشد. اما راه که می‌روی خودش صحبت می‌کند. نمی‌گذارد یادت برود چیز خاصی پوشیده‌ای. پارادوکس درگیر کننده‌ای به آدم دست می‌دهد: این که اینقد خوب است چرا کفش ملی است یا این که کفش ملی است چرا اینقد خوب است؟ هر چه بیشتر راه می‌روی شهامت بیشتری پیدا میکنی تا بین آنها که چرم ایتالیایی می‌خرند گردن راست کنی و بگویی کفش ملی پوشیدم و خوب بود؛ تازه بگویی «خوب» بود، نه این که بگویی انتخاب قبلی و بعدی من است، دوستش داشتم، کیف میکنم، شما هم بخرید.

من غصه‌ی آن کفش و آن برند را نمی‌خورم. غصه‌ی کارخانه‌هایی که مصادره شد و انبار شد و غصه‌ی فروشگاه‌های خاک پوشیده را هم. گرچه آنها هم غصه زیاد دارند.

چیزی که من حس میکنم و غصه‌ای که هر بار با پوشیدن این‌ها تازه می‌شود حس آن استادکاری است که کیفیت این کفش بدهکار اوست. او با چه حسی شب به خانه می‌رود؟ آیا او خود را کارگری دست چندم می‌بیند که پرداخت حقوقش در درجه‌ی چندم کارهای مهم شرکت است یا می‌تواند خود را در تراز طراحان بزرگ کفش دنیا ببیند؟ آیا امیدش به این است که وقتی قفسه‌های کفش بی اهمیت ملی را پر می‌کند یکی هم بایستد و بگوید «کفش ملی هم سر راهمان هست یک سر بزنیم»؟ یا می‌داند سزاوار این است که خوش‌پوش‌ها باید منتظر بیرون آمدن طرح جدیدش باشند؟ 

من در اطراف این کفش امواج شرافت آن استادکار را حس میکنم که از روی عشق و تعهد کارش را تمام کرده.

سخت است چنین تصوری ولی امیدوارم او آن زندگی که شایسته اش هست را زندگی کند.

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه