کفش ملی

یک ارتباط فرامادی با این کفش برقرار میکنم و چیزی که در آن حس میکنم بیشتر از حسی است که قاعدتا شخصی به پاپوش خود باید داشته باشد؛ نه به خاطر این که از بچگی با آن خاطره دارم و نه چون ملی و «وطنی» است. از روی بسته بندی اگر به آن نگاه میکردیادامه خواندن «کفش ملی»

سیاه چاله

کنارم نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کردیم. ستاره‌ی پر نور ناگهان محو شد. گفتم «دیدی یکهو رفت؟» گفت «فقط رفته پشت ابر. جای دوری نرفته.» گفتم «تو همیشه میخواهی با من مخالفت کنی. آن ستاره ناگهان از آسمان حذف شد. اگر قرار بود پشت ابر برود ذره ذره می‌رفت، یکهو نمی‌رفت.» گفت «اشتباه می‌کنی»ادامه خواندن «سیاه چاله»

شام راه‌اندازی

چه می‌شود که خاطره‌ی یک بشقاب غذا در گوشه‌ای دنج و تاریک در شهری کوچک از پس سال‌ها در ذهن آدم بدرخشد؟ حتی آشپزش هم نمی‌تواند حدس بزند. روزی روزگاری در بیابان‌های اطراف زرند درگیر راه‌اندازی یک پروژه‌ی صنعتی بودیم. آنها که در پروژه‌های صنعتی کار کرده‌اند می‌دانند راه‌اندازی رستاخیز پروژه است. هر پیچی کهادامه خواندن «شام راه‌اندازی»

پمپ بنزین پادگان

در پادگان دو پمپ سوخت داشتیم که یکی پمپ بنزین بود و دیگری پمپ گازوییل. روزی از روزهای کسالت بار، هر دو پمپ با هم تصمیم گرفتند دست از کار بکشند. من در پست مهندسی پادگان خدمت می‌کردم. من را احضار کردند و دستور دادند پمپ‌ها را راه بیندازم. روشن است که من مهندس برقادامه خواندن «پمپ بنزین پادگان»

نوروز ۱۴۰۰

بیست سی سال پیش نوروز و تحویل سال حال و هوایی گفتنی داشت. صدای بوق کارخانه و چندتا تیر و تفنگ و ترقه، صدای جیغ و شادی بچه‌ها، صدای خنده‌ی بزرگترها و خیابان‌های ساکت که فرصت پژواک این صداها را فراهم می‌کرد. آن زمان‌ها ماشین کم بود و همان ماشین‌های کم سعی می‌کردند لحظه‌ی تحویلادامه خواندن «نوروز ۱۴۰۰»

به بهانه‌ی روز زن

روز طبیعت داریم که طبیعت را یادمان نرود. روز حمایت از بیماران فلان، روز بزرگداشت فلان، روز عشق، روز زمین، همه‌ی اینها برای این است که یادمان نرود. روز مرد تا همین اواخر نداشتیم چون مردها را که کسی یادش نمی‌رود. مردها ثروتمندترین‌ها، قدرتمندترین‌ها، موفق‌ترین‌ها، گران‌ترین‌ها و عزیزترین‌ها هستند. همه روز روز ماست. اما روزادامه خواندن «به بهانه‌ی روز زن»

زمین خاکی

هفت ساله که بودم سیاسی‌ترین چیزی که می‌دانستم نام شهردار بود و برایم چیز مهمی بود. نام شهردارهای پیشین را از بزرگترها می‌پرسیدم و سعی می‌کردم به خاطر بسپارم. در زندگی‌ام شهردارهای زیادی دیده‌ام و نامشان را شنیده‌ام ولی نام یکی از شهردارها به خاطرم مانده است آن هم به خاطر کاری که سال‌ها پیشادامه خواندن «زمین خاکی»

میچکاسو

زمانی وقتی عکس یک پرنده می‌دیدیم که روی شانه‌ی کسی نشسته است، می‌گفتیم لابد آموزش دیده یا از بچگی با آن بشر همراه بوده است. شاید هم آن آدم‌ها خاص‌اند و چَمِ پرنده را می‌دانند. فلانی را ببین؛ پرنده روی دستش می‌نشیند، حتماً زبان سلیمان می‌داند. آخر گنجشک‌های محله‌ی ما از پنجاه متری ما می‌گریزندادامه خواندن «میچکاسو»

آبجو

ما داشتیم با سرعت زیادی چیزهای جدید را تجربه می‌کردیم که یکهو ماءالشعیر سر و کله‌اش پیدا شد. این کلمه طولانی است و من دوست دارم همان آبجوی چهار حرفی را به جای آن بنویسم. در واقع این همان است، فقط عربی شده که الکل نداشته باشد. شاید قبل از سال ۵۷ مردم می‌خوردند، نمی‌دانم،ادامه خواندن «آبجو»

فلانی را می‌شناختی؟

مدتی پیش به این فکر می‌کردم که فعل «رفت» معنی تازه‌ای پیدا کرده است، به خصوص وقتی با حرف ربط «هم» همراه شود. این معنی که می‌گویم شاید بیشتر بین درس‌خوانده‌ها یا جوان‌ترها رواج داشته باشد. «فلانی هم رفت» یعنی فلانی هم مهاجرت کرد و از ایران رفت. آنقدر جمله‌ی عادی و تکراری‌ای شده کهادامه خواندن «فلانی را می‌شناختی؟»