یک رانندهی مست به پیادهرو میزند و یک نفر را میکُشد. میخوانم و رد میشوم. کپسول گاز در خانهای ترکیده و خانه را ویرانه کرده است. به بغل دستی میگویم نگفتم مواظب کپسول باش؟ ماشین با سگی در جاده تصادف میکند. سگ تکه پاره میشود. ماشین طوریش نشد؟ استخوان سگ میگویند محکم است. شاید چپادامه خواندن «آستانهی درد»
Author Archives: Majid
کار سخت
تصور کن جایی کار میکنی که بالادستیات مدام سرت داد میزند، دستورهایی به تو میدهد که به نظرت غیرمنطقی و بیهوده است، تو را به کارهایی که برای آن ساخته نشدهای وامیدارد، مدام روی روح و اعصابت راه میرود و جسمت را خسته میکند. حتماً میگویی اعتراض میکنم، یا به خودش یا به بالادستیاش. باادامه خواندن «کار سخت»
به ایران سفر نکنید!
طبیعی است خیلی از ما از این جمله خوشمان نیاید: «به ایران سفر نکنید!» چرا؟ مگه ایران چشه؟ این همه آدم دارند بدون مشکل زندگی میکنند. صفحههای اینستاگرام را ببینید؛ این همه ایرانگرد و طبیعت گرد، این همه عکاس، این همه دست به قلم، این همه نوازنده و خواننده و آدمهای باحال دیگر. چرا یکادامه خواندن «به ایران سفر نکنید!»
فَلَک
معلم چهرهاش سرخ شده بود و کتک زدن حمید خستهاش کرده بود. از این که هر روز و هر هفته باید حمید را کتک میزد و حمید همان بچهی درسنخوان باقی بماند ذله بود. هرچه این بچه را کتک میزد دلش آرام نمیگرفت. حمید از ما دو سال بزرگتر بود. میگفتند کلاس اول را سهادامه خواندن «فَلَک»
همخوانی با شجریان
شجریان یک اسم خاص است و برای من یک آدم خاص! وقتی میگویم شجریان، منظورم قطعاً محمدرضا شجریان یا آنطور که قدیمیترها میشناختند سیاوش شجریان است. نه آنقدر اهل موسیقی هستم که یادداشتی کارشناسی دربارهی او بنویسم و نه آنقدر بیخیالِ موسیقی سنتیام که در روز تولدش یادش نکنم. از شجریان خاطره زیاد دارم. البتهادامه خواندن «همخوانی با شجریان»
کیف پول گم شده
این خاطره تشکیل شده است از من و دو راننده که احتمالا تا الان بازنشست شدهاند. یاد این دو عزیز برایم گرامی است و نمیدانم در این روزهای سخت چگونه روزگار میگذرانند. من از شهری دیگر بودم و آنها از شهری دیگر بس دور. یکی از این رانندهها که در عکس بالا هم کناردست منادامه خواندن «کیف پول گم شده»
چرخها برای که میچرخند؟
وقتی میگویند فلانی مهندس شده و دارد چرخ صنعت مملکت را میگرداند حرفشان تشبیه و مَجاز نیست. چیزی که در تصویر مشاهده میکنید یکی از این چرخهای صنعت مملکت است. آن هم گُنده و خَرَکی. برای این که بدانید این چرخ چیست و چهکار میکند کمی توضیح میدهم. اینجا یک کارخانهی تولید کنسانترهی آهن است.ادامه خواندن «چرخها برای که میچرخند؟»
مِهتران خاطرهگو
بخشی از خاطرات ما در صف نانوایی شکل گرفته است. خنده ندارد، واقعاً زمان زیادی از عمرمان را در سالهای دههی شصت و هفتاد در صف نانوایی گذراندهایم. شاید قبلش هم همین طور بوده. یکی از نانواییهای محل جلوی نانواییاش سکویی چوبی گذاشته بود که چند نفر میتوانستند روی آن بنشینند. ابتکار خوبی بود وادامه خواندن «مِهتران خاطرهگو»
زنگ انشا
زنگ انشا انشا قرار بود چیزی باشد که با آن نوشتن را یاد بگیریم ولی من نوشتن را بعد از مدرسه یاد گرفتم، اگر یاد گرفته باشم. یادم میآید بعضی سالها درس انشا داشتیم و هفتهای یک بار میبایست یکی از معلمهای بیربط بیاید سر کلاس و از ما انشا بخواهد. انشا از آن درسهاییادامه خواندن «زنگ انشا»
نمانده
در جهان هایی که دیدم روی زیبایی نمانده در خبرها و جراید هیچ معنایی نمانده شعر تَر دیگر نمی بینم غزل دیگر نمانده هیچ حرف نانوشته در الفبایی نمانده من تمام لحظههایم تیشهای بر کوهِ دنیا از من اما یک اثر بر کوهِ دنیایی نمانده در تمام طول عمر از هر مکافاتی گذشتم رد پایمادامه خواندن «نمانده»