یک ارتباط فرامادی با این کفش برقرار میکنم و چیزی که در آن حس میکنم بیشتر از حسی است که قاعدتا شخصی به پاپوش خود باید داشته باشد؛ نه به خاطر این که از بچگی با آن خاطره دارم و نه چون ملی و «وطنی» است.
از روی بسته بندی اگر به آن نگاه میکردی یک جفت کفش «ایرانی» و نه «خارجی» از فروشگاه دم دستی و نه دهنپرکن کفش ملی بود و نمیخورد موضوع صحبتی باشد. اما راه که میروی خودش صحبت میکند. نمیگذارد یادت برود چیز خاصی پوشیدهای. پارادوکس درگیر کنندهای به آدم دست میدهد: این که اینقد خوب است چرا کفش ملی است یا این که کفش ملی است چرا اینقد خوب است؟ هر چه بیشتر راه میروی شهامت بیشتری پیدا میکنی تا بین آنها که چرم ایتالیایی میخرند گردن راست کنی و بگویی کفش ملی پوشیدم و خوب بود؛ تازه بگویی «خوب» بود، نه این که بگویی انتخاب قبلی و بعدی من است، دوستش داشتم، کیف میکنم، شما هم بخرید.
من غصهی آن کفش و آن برند را نمیخورم. غصهی کارخانههایی که مصادره شد و انبار شد و غصهی فروشگاههای خاک پوشیده را هم. گرچه آنها هم غصه زیاد دارند.
چیزی که من حس میکنم و غصهای که هر بار با پوشیدن اینها تازه میشود حس آن استادکاری است که کیفیت این کفش بدهکار اوست. او با چه حسی شب به خانه میرود؟ آیا او خود را کارگری دست چندم میبیند که پرداخت حقوقش در درجهی چندم کارهای مهم شرکت است یا میتواند خود را در تراز طراحان بزرگ کفش دنیا ببیند؟ آیا امیدش به این است که وقتی قفسههای کفش بی اهمیت ملی را پر میکند یکی هم بایستد و بگوید «کفش ملی هم سر راهمان هست یک سر بزنیم»؟ یا میداند سزاوار این است که خوشپوشها باید منتظر بیرون آمدن طرح جدیدش باشند؟
من در اطراف این کفش امواج شرافت آن استادکار را حس میکنم که از روی عشق و تعهد کارش را تمام کرده.
سخت است چنین تصوری ولی امیدوارم او آن زندگی که شایسته اش هست را زندگی کند.
کنارم نشسته بود و به آسمان نگاه میکردیم. ستارهی پر نور ناگهان محو شد.
گفتم «دیدی یکهو رفت؟»
گفت «فقط رفته پشت ابر. جای دوری نرفته.»
گفتم «تو همیشه میخواهی با من مخالفت کنی. آن ستاره ناگهان از آسمان حذف شد. اگر قرار بود پشت ابر برود ذره ذره میرفت، یکهو نمیرفت.»
گفت «اشتباه میکنی»
گفتم «من و تو توی کوچکترین چیزها با هم توافق نداریم. حتی توی طعم چای.»
مسواک و حولهام را برداشتم و به ستاره سفر کردم تا خودم از نزدیک ببینم. درست گفته بودم. خیلی هم درست گفته بودم. او مثل همیشه اشتباه میکرد و مثل همیشه میخواست توی سر من بزند. ستاره دچار رُمبش شده بود و داشت به یک سیاه چاله تبدیل میشد. تمام نورش را داشت میبلعید. یک مشت از سیاهچاله برداشتم تا وقتی برگشتم تعریف کنم. دستم بیحس شد. جهت گرانش را گم کردم. احساس کردم کم کم کوچک میشوم. سلولهایم منقبض میشوند. اتمهایم به هم نزدیک میشوند. فاصلهی بین ذرات اتمهایم کم میشود. در خودم جمع میشوم. حسهای پنج شش گانهام را یکی یکی از دست میدادم و دیگر هیچ چیز نمیدیدم. همه جا سیاهی مطلق بود. حالا احساس کردم روحم منجمد میشود و انرژیاش را میبازد. انرژی فکرم در حال پرت شدن به بیرون است. حافظهام منقبض میشد و همه چیز را فراموش میکردم. فراموش کردم چند سال هستم؛ چقدر زندگی کردهام؛ چه کسانی را دیدهام؛ پدر و مادرم کی هستند، خواهر، برادر، دوستانم همه پله پله از حافظهام خارج شدند. اسمم، اسمم را داشتم حرف به حرف فراموش میکردم. به هیچ میرسیدم. به آنجا که مغز به هیچ چیز فکر نمیکند و در عین حال نمیفهمد که به هیچ چیز فکر نمیکند.
آخرین نشانههای بشری سیگنالهایی بود که از مغزم میگذشت و بسامدش کم میشد. در آخرین تپشها به او فکر کردم؛ به این که چقدر دوستش دارم. این آخرین بستهی انرژی بود که در اتمهای مغز من جنبش ایجاد کرد. احساس دلتنگی شدیدی کردم که من را با قدرت زیادی به سمت او میکشید. مغز من چنگ به این حس دلتنگی زد و من را از آن سیاه چاله با قدرت زیاد بیرون کشید. با سرعتی وصف ناپذیر از میدان گریز سیاهچاله گریختم تا پیش او برگردم. از سیاهچاله به اندازهی کافی دور شده بودم و میدیدم هیچ چیز از سیاه چاله بیرون نمیآید. نه نوری، نه صدایی. سرعتم را تا حد منطق کم کردم. در راه انیشتین را دیدم که سرمیخاراند و زیر لب میگفت امکان ندارد، امکان ندارد. کم کم اجزای مختلف بدن و حافظهام به من برمیگشت. تکه پارههای حافظه سرجایش قرار میگرفت. خودم، خانوادهام، دوستانم، خندههایم، گریههایم، ماشین حسابم، خانهام، زمان، عمر، لجها، قهرها، اذیتها دانه دانه این ها را به خاطر آوردم. نزدیک زمین میشدم. فکرم انگار باز شده بود. مثل رادیوی خرابی که دل و رودهاش را بیرون بریزی و دوباره سرجایش بگذاری. خودش درست میشود اما تو نمیفهمی چه چیزی خراب بوده. انگار یک چیزی روی یک چیزی شُل شده بود. حالا به همه چیز اطمینان دارم. پله پله از نو چیده شدم. به خاطرم آمد چقدر با او اختلاف دارم و چقدر با او بودن اذیتم میکند. به او رسیدم و چشم در چشم نگاهش کردم و گفتم «میدانی من به چه سفری رفتهام؟ نزدیک بود نقطهی پایان زندگیام باشد. تو همیشه با یک جمله تمام احساسات من را زیر پا میگذاری و نادیدهام میگیری. خسته ام از با تو بودن.»
چه میشود که خاطرهی یک بشقاب غذا در گوشهای دنج و تاریک در شهری کوچک از پس سالها در ذهن آدم بدرخشد؟ حتی آشپزش هم نمیتواند حدس بزند.
روزی روزگاری در بیابانهای اطراف زرند درگیر راهاندازی یک پروژهی صنعتی بودیم. آنها که در پروژههای صنعتی کار کردهاند میدانند راهاندازی رستاخیز پروژه است. هر پیچی که شل بستی پا میشود و حساب پس میخواهد. هر «حالا ولش کن»ی که در طول چند سال هر کسی از دلش گذرانده، آنجا بر سر پیمانکار و کس و کارش آوار میشود. مدیر پروژه هرچه فریاد در عمرش نزده از حنجره بیرون میکند تا قدری آدرنالین را در خون دیگران بجنباند و هرچه فحش در پس و پیشش نخورده از کارفرما میخورد.
پس از ۹ روز و شب نفسگیر، صبح روز موعود فرا رسید. چرخها چرخید و کارخانه اولین محصول را تِخ کرد بیرون. آقای کارفرما اولین لبخند را به مدیر پروژه حواله کرد و ایشان هم به سلسله مراتب ارجاع دادند. بلیط برگشت من ثبت شد و نفسی راحت در گرد و غبار بیابان کشیدم. صبح روز بعد میبایست ساعت ۵ از زرند بکوبم بروم کرمان و از آنجا با پرواز به مقصد بعدی.
طرفهای ظهر مدیر پروژه مست از دستاورد غرورآمیز، پا میجنباند که برای تکمیل شادی این پیروزی راهی بیابد. یکی از رانندهها در گوشش نجوا داد که آلونکی دارم در جایی با صفا در اطراف زرند. برویم آنجا و گوسفندی قربانی کنیم و جشنی بگیریم. فارغ از غوغای عالم مینیبوسی جور کردند و یکی را هم پیشتر فرستادند دنبال گوسفند. به مدیر گفتم من نمیآیم. صبح ساعت ۵ باید بروم و نمیدانم این جشن تا چه زمان خوش بگذرد و نمیخواهم دردسر برای کسی بتراشم که من را نیمه شب به شهر برگرداند. دستی به شانهام زد و با لبخند پهنی گفت بیا! در چشمانش دیدم که به من فکر نمیکند؛ به گوسفند فکر میکند! عیشش را خراب نکردم و رفتم. باداباد.
مینیبوس میرفت و من زمان میگرفتم تا فرصتم را برای بازگشت تخمین بزنم. بیست دقیقه آسفالت، ۴۵ دقیقه خاکی. به واحهای رسیدیم که تک و توک کلبههای دور از هم داشت و هر کدام چند درخت از چنگ خاکِ خشک بیرون کشیده بودند.
گوسفند را زمین زدند. مهندس سازهی گروه بر بساط گوشت نشست و آن را به سیخ میکشید. یکی دیگر آتش، یکی سفره و یکی دو نفر قلیان. اولین بار بود صدای خنده در این جمع میشنیدم.
کباب بر سر سفرهی نایلونی آمد و دستها با ولع دراز شد. اما سرعت برداشته شدن کباب از بشقابها کمتر از انتظار بود. یکی در میان جمع شهامت به خرج داد و گفت گوشت انگار کمی سفت است؛ نیست؟ دیگران یکی یکی جربزه پیدا کردند و شروع به طنزسازی از سفتی این کباب کردند. پیش از آن که بشقابها به نصفه برسد، خورندگان یکی یکی از سفره عقب نشینی کردند و گفتند الحمدالله ما سیر شدیم. منِ گرسنه از این شکست برای خودم یک پیروزی ساختم و دلی از عزا در آوردم. هرچقدر میخواهد سفت باشد. میشود خورد و همین کافی است. به نیت حاضرانِ نخورده و غایبان همگی خوردم.
بعدش بساط قلیان و چای و بعدش خاطره بازی و شوخی خنده. این پا آن پا میکردم که چه زمانی به چه کسی بگویم من یک ماشین لازم دارم که من را به زرند برگرداند. ساعت ۲ نصف شب هنوز چراغ این شادی سوسو میزد و من به آخرین فرصتها نزدیک میشدم.
ماشین جور شد و به زرند برگشتم. خوابگاه شرکت در شهر کوچک زرند خالی بود و همه در آن واحه بودند. سنگین از آن شامِ نپسندیده و گیج از خواب آلودگی و کرخت از خستگی و خاکی از غبار بیابان و دلواپس سفر صبح مسواکم را زدم و فرمان را به سمت تختم کج کردم. در بین راه به یاد حمید افتادم.
حمید کیست؟ حمید شخص اول این داستان است که تا حالا اسمش نیامده. او سرایدار متین و خوش اخلاق خوابگاه است و آخ که چه دستپختی دارد. عقل میگوید آن لحظه آخرین چیزی که از حمید به ذهنم میرسید میبایست دستپختش باشد. در ذهنم ماجرای مینیبوس گرفتن و رفتن به کلبه را مرور کردم. برقی در ذهنم افتاد. کسی به حمید خبر نداده که همه به بیرون از شهر میروند! حمید خبر نداشت. این یعنی چه؟ یعنی حمید حتماً شام درست کرده است. راه را کج کردم و در تاریکی به آشپزخانه رفتم. یخچال را باز کردم و دیدم وای! یک پاتیل ماکارونی پخته، آن هم چه چیزی. از همانها که رنگ سبزیهای خوشبو و سیبزمینیهای نگینی از لابلای رشتهها چشمک میزند. از این نمیشد گذشت. بشقابی آوردم و یک کفگیر کشیدم. به این فکر کردم که پروژه راهاندازی شده است و بعید است به این زودیها این طرفها پیدایم شود. یک کفگیر دیگر کشیدم. حمید را تجسم کردم که در آن لحظه با دقت و مسئولیت سیبزمینیها را خرد میکند و سبزیها را میشوید. این همه زحمت کشیده و خواسته از این غذا لذت برده شود. یک کفگیر دیگر کشیدم. هیچکس حمید زحمتکش را به خاطر نیاورده. حمید اینجا با این پاتیل منتظر مانده و وقتی باخبر شده که همه رفتهاند حتماً دلش سوخته است. فردا اگر این غذا را دوباره گرم کند باید غرغر بشنود که چرا غذای شب مانده به ما میدهی. با این همه ماکارونیِ دلبر میخواهد چه کار کند؟ دوتا کفگیر دیگر کشیدم که تنهایی بار این مسئولیت را به دوش بکشم.
پشت میز نشستم و به تپهای که ساختم نگاه کردم. رشتهها از لبهی بشقاب پا دراز کرده بودند. هیچوقت فرصت نشد از حمید به خاطر این غذا تشکر کنم چون دو ساعت بعد از آنجا رفتم و دیگر برنگشتم.
صبح فردایش وقتی حمید آن چالهی وسط پاتیل را ببیند حتماً لبخندکی خواهد داشت.
در پادگان دو پمپ سوخت داشتیم که یکی پمپ بنزین بود و دیگری پمپ گازوییل. روزی از روزهای کسالت بار، هر دو پمپ با هم تصمیم گرفتند دست از کار بکشند. من در پست مهندسی پادگان خدمت میکردم. من را احضار کردند و دستور دادند پمپها را راه بیندازم. روشن است که من مهندس برق هستم ولی از دید فرمانده من فقط «مهندس» بودم و میبایست این کار را انجام دهم. به ناچار سری به پمپها زدم و اعلام کردم نیاز به تجهیزات اندازهگیریام دارم. به خانه رفتم و مولتیمتر و پیچ گوشتی و چهارسو آوردم. ترمینال هر دو پمپ را باز کردم و ولتاژ سه فاز را اندازه گیری کردم. همه چیز درست بود. کلیدها و خلاصه هر چیز برقی که قابل بررسی بود را بررسی کردم. ایراد را پیدا نکردم و دستها را به نشانهی تسلیم بالا بردم. نگاه سرزنش آمیز فرمانده پست مهندسی و رئیس آماد و پشتیبانی و هر کسی که آن دور و بر بود بر سرم ریخت. یک نفر آن میان گفت یک پمپ دیگر در انبار داریم برویم آن را بیاوریم و جایگزین کنیم. به انبار رفتیم و کلمهی انگلیسی DIESEL که پررنگ روی آن حک شده بود چشمم را گرفت. به پمپ بنزین برگشتم و دیدم روی هر دو پمپ نوشته GAS. یعنی آن زمان که این پمپ بنزین احداث میشد سه تا پمپ خریده بودند، دوتا بنزین و یکی گازوییل. پمپ گازوییل را در انبار انداختند و دوتا پمپ بنزین را نصب کردند و یکهو تصمیم گرفتند از یکی از پمپهای بنزین به عنوان پمپ گازوییل استفاده کنند.
انگار کشف بزرگی کرده باشم گفتم ایراد همین است. پمپ بنزین را برای گازوییل استفاده کردهاید و خراب شده. واکنش آن جنابان اما منطقی بود: «چرا هر دو پمپ با هم از کار ایستادهاند؟» من جوابی نداشتم غیر از نمیدانم. اصرار از آنها و انکار از من که مشکل برقی است ادامه داشت تا این که گفتم این یکی را که دم دست است عوض کنیم تا ببینیم برای آن یکی چه خاکی باید به سر بریزیم. قانع کردن آنها که مشکل برقی نیست کاری بیهوده بود.
دستور آمد که پمپ گازوییل را عوض کنم. تقلا و التماس کردم که به این لباس قسم من مکانیک نیستم و مهندس برقم. بلد نیستم پمپ عوض کنم. یک سرباز مکانیک به دادم رسید و برای جایگزین کردن پمپ داوطلب شد. آستینها را سرحد استاد تمامی بالا زد و با لبخند پیروزمندانه پمپ را عوض کرد و ما با ژست خطاکارانه به تماشا ایستادیم تا کارش تمام شود. برق را وصل کردم و پمپ راه افتاد. گفتم بفرما ایراد از پمپ بود. البته من میبایست خفه شوم چون هنوز مهندس بودن خود را نشان ندادم و یک پمپ دیگر معیوب باقی مانده بود. آن سرباز داوطلب مستحق چند روز مرخصی تشویقی بود. نمیدانم گرفت یا نه.
فکرم به در و دیوار میزد که چاره کنم. گفتم منبع بنزین احیاناً خالی نیست؟ گفتند نه چرا باید خالی باشد. سرباز دیگری به داد من رسید و گفت شاید خالی باشد. یادم نیست چگونه بررسی کردیم ولی خوشبختانه ایراد همین بود. مخزن را پر کردند و آن یکی پمپ هم راه افتاد. دو روز پر فشار برای من گذشت تا بتوانم فقط ثابت کنم ایراد برقی نیست و کار از جای دیگری میلنگد.
مدتی بعد من توی اتاق کارم نشسته بودم. ساعت نزدیک دو عصر بود: ساعت رهایی. نزدیکیهای این ساعت دقیقهشماریام تندتر میشد که پا از پادگان بیرون بگذارم و به خانه بروم. خانه آن روزها جای استراحت نبود. محل کار دیگری بود که برای کسب درآمد برنامه نویسی میکردم. یک روز بازماندن از کارم به معنی یک شب بیداری دیگر بود. دیدم دوتا دژبان در محوطهي بیرون اتاق جنب و جوش میکنند و اسم من را میآورند و سراغم را از سربازها میگیرند. من توی اتاق از پشت پنجره آنها را نگاه میکردم و صبر کردم ببینم آخرش چه میشود و توی دلم میگفتم من که سر جایم هستم. اینها چرا اینجور هول و ولا دارند؟ انگار دنبال مجرم میگردند. انتظار نداشتند من سرجایم سر پستم باشم. فکر میکردند در کنج و پستویی قایم شده باشم. یکی از سربازها از دژبان پرسید برای چه دنبالش میگردید. دژبان با صورت برافروخته و کلاهی که تا ته بالا داده بود تا آسمان را هم ببیند گفت «بازداشت است».
من بینوا با خودم گفتم چرا بازداشتم؟ من که اینجا داشتم ماست خودم را میخوردم. از در آمدم بیرون و گفتم چه شده؟ من فلانیام. دژبان به سمتم خیز برداشت و دستم را گرفت و گفت جناب سرهنگ گفت بازداشتی. دستم را کشیدم و گفتم باشه بریم ببینیم چه خبر است. رفتیم و داستان را از افسر نگهبان پادگان شنیدم: «پمپ بنزین خراب شده». گفتم «خوب جناب سروان پمپ بنزین خراب شده بیایید بگویید فلانی، پمپ بنزین خراب شده، من هم وظیفهام است که اگر میتوانم تعمیرش کنم. دستور بدهید اطاعت میکنم. چرا هیچی نشده کلمهی بازداشت را میآورید؟» بگذریم.
لجم گرفته بود از این حرکت. من هم در جواب گفتم با لباس خدمت نمیتوانم کار کنم. با این پوتین و این تشکیلات دولا راست شدن برایم سخت است. بگذارید بروم خانه لباس عوض کنم بیایم. همین یک ذره را برای خودم علامت جبران میدیدم و دلم خنک شد که با لباس شخصی توی پادگان راه میروم. بند و بساط برقیام را آوردم و اندازهگیریهایم را انجام دادم. مشکل را که پیدا کردم نزد فرمانده رفتم و گفتم جناب سروان این دفعه مشکل از برق است. برق به آن یکی پمپ درست نمیرسد و بین راه یکی از فازها قطع شده است. رئیس آماد و پشتیبانی روی صندلیاش نشسته بود. تکیهاش را محکمتر کرد و پشت چشمی برای من نازک کرد و رو به فرمانده مهندسی کرد و گفت «چند سال قبل یک سرباز صفر داشتیم. هر چیزی که خراب میشد تعمیر میکرد. خیلی استاد بود. این جوانان امروز درس الکی خواندهاند» و در ادامه یک آفتابه به دانشگاه و مدرک تحصیلی من گرفت و افزود «او سر در میآورد از همه چیز». هنگام گفتن «سر» دو دستش را طوری در هوا محکم تکان داد که گویی آن سرباز سر از فراخنای عالم در میآورد و ما مغزمان توخالی است.
فرمایشهایش خطاب به فرمانده من که تمام شد رو به من کرد و گفت دفعهی قبل که هردو پمپ با هم از کار افتادند گفتی مشکل برقی نیست. آخرش مجبور شدیم حرفت را قبول کنیم. این دفعه برای چی؟ برق هر دو تا پمپ که از یک جا میآید. دو متر هم بیشتر با هم فاصله ندارند. چطور برق یکی سالم است و برق آن یکی خراب است؟ گفتم من نمیدانم چطور اینجوری شده. این دستگاه اندازهگیریام اینجوری نشان میدهد. به هر حال من تعمیرش میکنم. اندکی امکانات میخواهم. میروم بازار میخرم و میآیم درستش میکنم.
با داستانهای دیگری بودجه تأمین شد و خرید را انجام دادم و برگشتم و مشغول نصب شدم. انگار کابل پمپ را بدون محافظ زیر زمین دفن کرده بودند و ماشینهای سنگین از رویش رد میشدند و آسیب دیده بود. از یک مسیر دیگر کابلکشی کردم و برق را صحیح و سالم تحویل پمپ دادم. فرماندهان ایستاده بودند که ببینند آخر داستان چه میشود. لحظهای که میخواستم برق را وصل کنم در چشم فرمانده آماد میدیدم که منتظر ضایع شدن من است. شاید هم بینوا چشمهایش همین شکلی بود. به هر حال برای او بازی دو سر برد بود. یا پمپ راه میافتاد یا من میبایست مدرکم را بدهم برایم بگذارد در کوزه. من از کار خودم مطمئن بودم چون مولتیمترم میگفت همه چیز خوب است. برق را وصل کردم و پمپ راه افتاد. فرمانده آماد گفت «پس این یکی مشکلش از برق بود».
بیست سی سال پیش نوروز و تحویل سال حال و هوایی گفتنی داشت. صدای بوق کارخانه و چندتا تیر و تفنگ و ترقه، صدای جیغ و شادی بچهها، صدای خندهی بزرگترها و خیابانهای ساکت که فرصت پژواک این صداها را فراهم میکرد. آن زمانها ماشین کم بود و همان ماشینهای کم سعی میکردند لحظهی تحویل سال توی خیابان نباشند. هر کسی برای آن لحظه برنامهای داشت و جایی میبود که برایش شگون داشته باشد. در خانهی ما رسم بر این بود که هر سال یک نفر قبل از تحویل سال میرفت بیرون و بعد از تحویل سال با شاخهای تازه از شمشاد یا نارنج برمیگشت و سال را به دیگران تحویل میداد. اتفاقهای آن سالها به پاقدم آن کسی مربوط میشد که سال را با خود آورده؛ از این نامگذاریهای آرمانی هم خبری نبود. از روزها قبل لباسهای عید را انتخاب میکردیم جوری که انگار در آن لحظه قرار است دیده شویم. میخواستیم در لحظهی تحویل سال بهترین و خوش ترکیب ترینِ خود باشیم. دوربین دم دست نداشتیم و فکرش را هم نمیکردیم عکسی از این لحظهها داشته باشیم. لحظه را شاد بودیم. شادترین لحظهی سال همان لحظه بود. سالی از آن سالها به دنبال کشف حسهای جدید تصمیم گرفتم لحظهی تحویل سال جای دیگری باشم. میان خندهها، شکوفهها و اسکناسهای تانخورده گم نباشم. درست در این لحظه به دنبال غم بروم. نه این که برای غمگین بودن بهانه بتراشم. بروم ببینم چه کسی در این لحظه میتواند غم داشته باشد. آرامگاه را پیدا کردم. همان که میگویند قبرستان یا سرمزار. مردی قبل از تحویل سال آمد و دوری زد و ده دقیقه مانده به تحویل رفت. دیگر کک پر نمیزد. قدمی زدم و راه به پشت و پسلههای قبرستان بردم. به سنگ قبر آنها که میشناختم نگاهی کردم و خاطرهها یادم آمد. زنی تنها در گوشهای از قبرستان کنار سنگ قبری نشسته بود و برای خودش زیر چادر ریز ریز گریه میکرد. دورتر نشستم و حسی که میخواستم را کشف کردم. او تنها ترین انسان روی زمین به نظرم آمد. سال تحویل شد و صدای تیر و ترقه دقیقههایی ادامه داشت و او همچنان بر آن سنگ قبر تازه گریه میکرد. آیا کسی به او فکر میکند؟ آیا لُپهایی که از خنده گل انداختهاند لحظهای این زن و غمش را تجسم میکنند؟ حس بَرندهای را داشتم که پنهانیترین نقطهی عالم را کشف کرده است. شعف افسارگسیختهی درونم که لحظهی تحویل سال رم میکرد در هق هق خفهی زنی در غروبی سرد رسوب کرد. من آن لحظه را که تلخ و شیرین را همزمان با چشم و گوشم حس میکردم دوست داشتم و این شد رسم همیشگی من. اطرافیان شاید فکر میکردند من برای فاتحه خوانی یا زیارتی چیزی میروم آنجا ولی هدف من چیز دیگری بود گرچه یاد خاطرات درگذشتگان هم حس خوبی دارد. سال بعد جوانی از محلهی ما در روزهای آخر سال فوت کرد و سال تحویل بر سر مزارش غوغایی بود. بعد از تحویل سال چندتا خانواده سر و کلهشان پیدا میشد. کم کم حضور مردم تغییر کرد و قبل از تحویل سال میآمدند. قبرستان هر سال شلوغتر میشد. انگار مردم آنقدر بدبختی کشیده بودند که بدشگونیِ تحویل سال در قبرستان را در مقابل آن بدبختیها ناقابل دانستند. سالهای بعدش آنها که مردههای قدیمی داشتند میآمدند و سفرهی هفت سین میچیدند. شیرینی و شکلات پخش میکردند. گریه و خنده قاطی شده بود. غم و شادی مثل ارده و شیره ریخته بود به هم و نمیدانستی اگر به کسی رسیدی چه بگویی و چند درجه لبخند بزنی. تصویر آخرین سالی که در قبرستان بودم در ذهنم هست. من پاتوق خودم را از دست دادم چون برایم دیگر آن کاربرد را نداشت و در دل خوشحال بودم از این که کسی در گوشهی قبرستان تنها نمیماند اما نگران این همه مردم ماندم که گرمای کنج خانه را رها کردند و سفرهی هفت سین و سفرهی غمشان یکی شده است. 1/1/1400 21 مارس 2021
روز طبیعت داریم که طبیعت را یادمان نرود. روز حمایت از بیماران فلان، روز بزرگداشت فلان، روز عشق، روز زمین، همهی اینها برای این است که یادمان نرود. روز مرد تا همین اواخر نداشتیم چون مردها را که کسی یادش نمیرود. مردها ثروتمندترینها، قدرتمندترینها، موفقترینها، گرانترینها و عزیزترینها هستند. همه روز روز ماست. اما روز زن داریم که یادمان نرود. کسانی که نصف جمعیت جهان را تشکیل میدهند را یادمان میرود و برایش یک روز در نظر گرفتهایم که بگوییم عه! زن! در ستایش مقام زن سالها به ما گفتهاند پشت هر مرد موفقی یک زن قرار دارد. اما نگفتند آن زن چرا آن پشت قایم شده است. چرا خودش نیامده جلو؟ موضوع بحث برانگیزی است. یک عده نتیجهی تحقیقاتی در مورد اختلاف تواناییهای مرد و زن در زمینهای خاص را مطرح میکنند. عدهای میگویند زنها خودشان نخواستهاند موفق باشند. عدهای شاید بحث زن علیه زن را مطرح کنند. کارشناس این بحثها نیستم ولی چشمهایم بعضی تفاوتها را در جامعههای مختلف میبیند. ریشهی تفاوت جامعهها را در رفتار مردان میبینم. در مدرسه که بودیم یکی از شیطنتها و مردم آزاریهای بچهها این بود که اول صبح چند نفر ردیف کنار درب ورودی مدرسه میایستادند و به بچههای سال پایین که وارد میشدند زل میزدند. کاری نمیکردند، فقط زل میزدند. همین زل زدن آن بچهی بینوا را معذب میکرد و کم کم پاهایش لنگ میزد و شلنگ تخته راه میرفت تا از این تونل زُل بگذرد. همان بچهها بزرگ شدند و خیابان را برای دختران جهنم کردند. آن هم با مجموعهای از مزاحمتهای متنوع که خودشان نوک ناخنش (زُل) را تاب نمیآوردند. یک زمان یاد گرفته بودیم به پسرهایی که در خیابان مزاحم دختران میشوند بگوییم «مگر خودت خواهر و مادر نداری؟» مجسم میکردیم که خودمان دوست نداریم کسی مزاحم خواهر و مادر ما در خیابان بشود و حتماً آن دختر و آن زن، خواهر و مادر مردی دیگر است (باز هم پای غرور مردی دیگر در میان است نه شخصیت آن زن) و از این راه میخواستیم احساسات طرف را برانگیزانیم. اما چه پوچ. روزی از بلای روزگار در بیمارستان بستری بودم. در تخت کناریام پسر جوان و بیمبالاتی خوابیده بود که در یک دعوا از یک لاتتر چاقو خورده بود و لولههایی بهش وصل بود. مادرش بالای سرش بود و تر و خشکش میکرد. با آن حال نزار گوشی موبایل را برمیداشت و زنگ میزد به آن طرف دعوا و لیچار بارش میکرد. جملهها و کلمههایش تمام توهین به خانواده و به خصوص زنان خانوادهی طرف مقابل بود. مادر بیچاره طوری که شرمنده از دسته گلش باشد سرش را پایین میانداخت و ما هماتاقیها کاری غیر از سکوت ازمان بر نمیآمد. دست هر کداممان به لولهای بند بود و ضعیفتر از حد اعتراض بودیم و ترسان از مداخله. من فردایش آن بیمارستان را با رضایت شخصی ترک کردم اما این نکته برایم باقی ماند: چندتا از اینها توی مملکت داریم؟ چگونه به اینها میخواهی بگویی «خودت خواهر مادر نداری؟» آیا تأثیری دارد؟ طرف خانوادهی خودش از دستش امان ندارند. داستانهای وحشتناک تجاوز در خانوادهها مؤید این نکته است. پسر بچههای دبیرستانی را دیدم در خیابانها که سربهسر هر مؤنثی با هر سنی میگذارند و از هیچ چیز ابایی ندارند. در کشورهای دیگر دیدهام (دست کم به ظاهر) زنان محترماند، متلک نمیشنوند، در هر گذری راحت دوچرخه سواری و پیاده روی میکنند، اما در کشور خودم میبینم حتی رفتن به مکانیکی برای تعمیر خودرو برای زنان چالش است. بحث تربیت نیست. نمیتوانم کلمهی تربیت را برای بعضی موجودات به کار ببرم. باید از کلمهی «رام شدن» استفاده کنم. چه کسی گفته انسان همین که چند کلمه حرف زد و دستشویی رفتن را یاد گرفت میتواند بیاید توی جامعه با دیگران تعامل کند؟ بعضیها نیاز دارند رام شوند تا آمادهی زندگی اجتماعی شوند و آنها که رام نمیشوند باید از جامعه جدا شوند تا ضرری برای دیگران نداشته باشند. در بسیاری از حیوانات، جنسِ نر دارای ویژگیهای جذب کننده، رنگهای متنوع و تزیینهایی (شاخ، یال …) است که جنس ماده این ویژگیها را ندارد. این ویژگیها برای جذب جنس ماده برای جفتگیری است. جنس نر انسان مانند سایر فک و فامیل خود از این ویژگیها چندان بیبهره نمانده و چیزهایی مانند موی صورت، قد بلندتر، شانهی پهنتر «مثلاً» از همان عوامل جذب است اما تکاملش انگار نصفه نیمه رها شده و جنس ماده زیباییهای بیشتری به خود گرفته است. احتمالاً به این خاطر است که جنس نر در انسان نیازی به جذابیت نداشته و از یک جایی به بعد فهمیده که از زورش هم میتواند استفاده کند و «تصاحب» را به جای «جذابیت» نشانده است. انسان امروز وقتی شعار زندوستی میدهد میگوید: بهشت زیر پای مادر است، پشت هر مرد موفقی فلان، به زنها اهمیت بدهیم، زنها را وزیر کنیم، زنها هم کاندیدا بشوند، زنها هم ورزش کنند، و از این دست حرفها. اما متکلم این جملهها کیست؟ آن کلمهی «انسان» اول جمله کیست؟ آنجا چرا یک زن ننشسته است؟ این جملهها مانند این است که راجع به بیمارانی که دچار یک بیماری خاص هستند حرف بزنیم یا راجع به پناهجویان خارجی یا یک گروه اقلیت. هنوز پشت این جملهها تبعیض حس میشود. دوستی میگفت اقلیتهای مذهبی دستخوش تبعیض هستند. گفتم همین کلمهی اقلیت مذهبی یعنی تبعیض. یعنی شما از ما نیستید. مقامی که راجع به زنها حرف میزند آنها را جمعیتی جدا میبیند که گاهی باید به آنها هم بها داد و سکان را به دست مردها میبیند. انسان مدرن دارد میفهمد مرد شدن (و اصولاً نر شدن) فقط یک احتمال است نه یک افتخار. به همین نسبت اگر احتمال متلک شنیدن مرد و زن در خیابان برابر شود میتوانیم بگوییم رام شدیم. نمیدانم این روز را باید تبریک بگویم، شادباش بگویم، گرامی بدارم، بگویم آها یادم هست، چه بگویم. بحث یک روز و دو روز و یک سال نیست. ۸ مارس ۲۰۲۱
هفت ساله که بودم سیاسیترین چیزی که میدانستم نام شهردار بود و برایم چیز مهمی بود. نام شهردارهای پیشین را از بزرگترها میپرسیدم و سعی میکردم به خاطر بسپارم. در زندگیام شهردارهای زیادی دیدهام و نامشان را شنیدهام ولی نام یکی از شهردارها به خاطرم مانده است آن هم به خاطر کاری که سالها پیش انجام داده بود.
چهارده پانزده ساله بودیم که روزی با بچههای محل به سرمان زد به جای فوتبال والیبال بازی کنیم. زمینی جلوی خانهی ما بود که به آن میگفتیم «زمین فلانی». این فلانی که نامش را نمیآورم برایمان مهم نبود کی است و کجاست. زمین فلانی برای ما نام آن زمین بود و نه یک اضافهی ملکی!
تصمیم گرفتیم آن زمین را تر و تمیز کنیم و در آن تور والیبال نصب کنیم. زمین را «لَم» در بر گرفته بود. متأسفم اگر این واژه را در واژهنامهها نتوانستید پیدا کنید. بچه محلهای من میدانند لَم چیست. لَم همین عکسی است که اینجا گذاشتهام: تودهی انبوهی از گیاهان وحشی و خودرو که بشر نمیتواند به سادگی وارد آن شود. قد و قوارهی آن معمولاً به سه متر میرسد و اگر توپ بدمینتون شما وسطش افتاد بهتر است بیخیالش شوید چون گیاهان گزنده و درنده خسارتی بیشتر از قیمت توپ بدمینتون به بدن و لباس شما وارد خواهند کرد.
از خانههایمان بیل و «داز» آوردیم برای سِتُردن آن زمین از لَم. داز یک ابزار باغبانی است که به درد همین کارها میخورد. گیاهان را تراشیدیم و ریشهها را با بیل و دست در آوردیم و زمین را صاف کردیم. یک زمینِ خاکیِ شیبدار، نتیجهی کار شد. خاکش ایرادی نداشت؛ بالاخره همه روزی از زمینهای خاکی شروع میکنند. ولی شیبش را میبایست به روی خودمان نیاوریم. همه چیز که ایدهآل نمیشود و ما از نسل تلویزیونهای برفکی هستیم.
در کتابها خوانده بودم ارتفاع تور والیبال ۲۴۲ سانتیمتر است. خیلی زیاد بود. به غرور نواجوانانهی ما بر میخورد اگر نمیتوانستیم در آن زمین خاکی از روی آن ارتفاع آبشار بزنیم. تور که نداشتیم، دوتا چوب دو طرف زمین کاشتیم و یک طناب بین دوتا چوب کشیدیم. ارتفاعش را شهودی توافق کردیم. ولی آن طناب قرمز همیشه نیاز به یک داور منصف داشت که در لحظههای حساس بگوید توپ از روی تور رد شد از زیرش.
در حال نصب کردن تور بودیم که آقای شهردار قدم زنان از خیابان رد شد. سر برگرداند و ما را دید. یکی از ما متوجه حضورش شد. آقای هاشمی اشاره کرد بیا اینجا و یادم نیست کداممان بود که دوید سمتش. داستان را پرسید و فهمید داریم چهکار میکنیم. ما که دنیادیده نبودیم و به همین تکه خاک راضی بودیم. شاید او میدانست جاهایی نه خیلی دورتر در این دنیا هست که هم سن و سالان ما در زمینهای استاندارد بازی میکنند و دلش به حالمان سوخت. دست کرد در جیبش و دوتا اسکناس به دوستمان داد و گفت این هم پول توپتان. دوستمان برگشت و مژده را به ما داد. چرا تا آن لحظه خودمان به توپ فکر نکرده بودیم؟ نمیدانم!
فردایش توپ خریده شد و سه ماه تابستان آن سال ما با آن زمینِ والیبال سرگرم بودیم. الان سالهاست که فروشگاهی و آموزشگاهی در آن زمین ساخته شده و خود در حال ساختن خاطرههای جدیدتر است.
من آن لحظه با خودم فکر کردم آیا شهردار بودجهی شهرداری را در جیبش این طرف و آن طرف میبرد؟ بعید است. احتمالاً از جیب خودش داده و شریک سه ماه خوشحالی ما شده است بی آن که دستی به توپ بزند.
زمانی وقتی عکس یک پرنده میدیدیم که روی شانهی کسی نشسته است، میگفتیم لابد آموزش دیده یا از بچگی با آن بشر همراه بوده است. شاید هم آن آدمها خاصاند و چَمِ پرنده را میدانند. فلانی را ببین؛ پرنده روی دستش مینشیند، حتماً زبان سلیمان میداند. آخر گنجشکهای محلهی ما از پنجاه متری ما میگریزند و از بلبل و چکاوک فقط صدایشان را داریم؛ تصویر نداریم.
وقتی از تلویزیون تصویر پرندههای رنگارنگ و عجیب را میدیدیم فکر میکردیم اینها فقط در باغ وحشها دیده میشوند یا نهایتش در عمق جنگلهای انبوه آمازون که بشر غلط بکند برود. سهم ما از دیدن پرنده همین گنجشککها و کلاغهای غارغاری هستند و بس.
چند روز پیش به جنگلی در حاشیهی شهر ملبورن رفتم. پرندهها روی سر و شانهی رهگذران مینشستند. آنجا دیدم که آن انسانها که پرنده روی شانهشان مینشیند مثل خودمان هستند و در ظاهر صفات ویژهای ندارند. پرندهها هم در ظاهر آموزشی برای این کار ندیده بودند. از ته جنگل میآمدند و یکهو مینشستند روی سر و کلهی یک نفر. طبیعت طی سالیان به آنها اینگونه آموخته بود که این موجودات رنگ و وارنگ متحرک که ما باشیم ممکن است چیزهای خوبی برای خوردن از دستشان بیرون بیاید. آزاری هم به پرنده نمیرسانند.
اما بگویم از خاطرهای که از سی سال پیش برایم مانده است. به دهستان لفور رفته بودیم برای گشت و گذار و کمی دید و بازدید. نزد پیرمرد بزرگواری رفتیم. از آنها که بچهی چند ساله در محضرش میبایست زمین ادب ببوسد و لفظ قلم جواب بدهد. از آن پیرمردها که خیلی زشت است اگر پیشش بچه باشی، هرچند سنت کم باشد.
آن عزیز بزرگوار با اولیای ما مشغول صحبت شد و نمیدانم صحبت چگونه از اینجا سر در آورد که گفت «این روزها آزادی نیست. قدیمها آزادی بیشتر بود». من سی سال پیش خیلی کودک نبودم و میفهمیدم صحبت از آزادی ممکن است سیاسی باشد. اما مثالی که آن بزرگوار از آزادی آورد ذهنم را قاطی کرد و نفهمیدم ربطش به سیاست چه بود. ایشان افزودند «سی سال پیش ـ یعنی سی سال پیشتر از آن سی سال پیش ـ در این جنگلها ما سالی سی تا تخم قرقاول جمع میکردیم. ولی الان حتی یک قرقاول نمیبینید.»
الان من باید توضیحی بدهم؟ چیزی باید بگویم؟ شما سی سال پیش نسل قرقاول را با دست خودتان زدهاید بعد الان از کی شاکی هستید؟ من در آن لحظه به فکر رفتم که پس جنگل فقط درخت نیست. قرقاول هم دارد. قرقاولهایی که ندیده بودم و نمیدانستم چه شکلی هستند. تصور کردم که در جنگل بال میزنند و روی شاخهها لانه میسازند و آن پیرمرد محترم که تکیه بر پشتی زده بود و ما را به محضرش بار داده بود مسئول قرقاول ندیدن من بود. قدیمیترهای ما که نسل بعضی از موجودات را زدهاند کسی بعضی چیزها را بهشان یاد نداده بود. شاید فکر میکردند قرقاول و اصولاً تمام پرندهها مانند مرغ برای انسان تخم میگذارند و تولید مثلشان از راه دیگری مثلا گرده افشانی است. شاید هم فکر کردند که نیروی انتظامی قرقاولها را به جنگل راه نمیدهد یا مجوز تخم گذاری به آنها نمیدهد و آزادی را از آنان گرفته است.
پیشینیان ما به هیچ تنابندهای رحم نکردند. آنهایی که فرزتر بودند و از زیر دست آدم در رفتند زنده ماندند و آنهایی که حرام گوشت بودند.
همین گنجشک که گوشتش یک لقمه هم نمیشود، شکارش تفریحی برای نوجوانان بود. راههای مختلف برای شکار این بیچاره کشف میکردند و تفریح میکردند. چون شکارش چالشی بود برای خودش. البته الان نمیتوان نشست و کارهای پیشینیان را نقد و قضاوت کرد. آن زمان شرایط فرق میکرد. شاید بعدها به روشی که ما الان گوسفند و گاو میکشیم بگویند وحشیانه و غیربشری (یا غیرحیوانی!)
در همان سالها سنتی بین بچههای هم سن من رواج داشت به نام «میچکاسو». در زبان ما به گنجشک میگویند میچکا. خوانندگان این نوشته شاید بگویند میچکا چه اسم قشنگیست و سو به معنی باریکهی نور و این ترکیب چه ترکیب قشنگی خواهد بود. اما به همان اندازه که قشنگ به نظر میرسد وحشتناک است.
در روش میچکاسو، هوا که گرگ و میش میشد با چراغ قوه و تیروکمان به سراغ گنجشکها میرفتند. نور چراغ قوه را ناگهان به گنجشک که روی شاخه نشسته بود میانداختند. گنجشک گیج میشد و سپس با تیروکمان دخلش را میآوردند. الان با خواندن این پاراگراف خیلیها عقشان میآید و میگویند ای جلادهای عوضی. عجالتاً خدمتتان عرض کنم وقتی خواستید فحش بدهید بنده را شامل نکنید. من شکارچی نبودم.
آقای داروین صحبتهایی در مورد تکامل کرده است که میفهمیم این گنجشکها اینجوری تکامل پیدا کردهاند که از آدمهای اطرافشان بترسند و آن طوطیها و جک و جانوران دیگر آنجوری تکامل یافتهاند که بدانند آدمها قاقالیلی دارند و بداخلاق هم نیستند. ما به فرض این که کلی جانور و پرنده بیاوریم و در طبیعت رها کنیم، بازهم نسلهایی باید بگذرد که حیوانات بفهمند ما بالاخره آدم شدهایم و آنها را گاز نمیگیریم.
ما داشتیم با سرعت زیادی چیزهای جدید را تجربه میکردیم که یکهو ماءالشعیر سر و کلهاش پیدا شد. این کلمه طولانی است و من دوست دارم همان آبجوی چهار حرفی را به جای آن بنویسم. در واقع این همان است، فقط عربی شده که الکل نداشته باشد.
شاید قبل از سال ۵۷ مردم میخوردند، نمیدانم، اما در دورانی که ما نوجوان بودیم طرفهای ما نبود. شاید هم منتظر بودند یک اسم غیر از آبجو برایش پیدا کنند که بیادبی نباشد و بتواند وارد مغازهها شود. به هر حال من تا زمان دانشجویی توی در و دکان ندیدمش تا این که در یک دانشگاه پَت و پهن دانشجو شدم و سال چندم دانشگاه بود نمیدانم که یک روز دیدم در غرفهی نوشیدنی میفروشندش. من از آن دانشجوها بودم که بعدازظهرها کار میکردم و دستم در جیبم میرفت و دوست داشتم برای چیزهای جدید خرج کنم. یک شیشه خریدم و گوشهای از سالن غذاخوری نشستم. تا آن زمان ما هرچه نوشیدنی خورده بودیم شیرین بود. یعنی خوشمزگی برای من مساوی بود با شیرینی. اما آن آبجوی زردرنگِ شیشهتُپل قرار نبود همان تجربه را به من بدهد.
دوسه تا یخ توی لیوان یک بار مصرف ریختم و آبجو را پیش کردم توش. برای کسانی که از وسط این متن خوانندهاش شدهاند بگویم منظورم از آبجو همان ماءالشعیر بدون الکل است. بعداً نروید بگردید دنبال اسم دانشگاهش. کمی که خنک شد وسط لقمهها یک قلپ خوردم. طعم که نداشت لامسب، انگار یکهو زهرمار خورده باشم. این چی بود؟ با عجیبترین مزهی دنیا روبرو شدم. این نوشیدنی بود؟ سَرَم جُم نمیخورد. با چشمم اطراف را پاییدم. نکند دوربین مخفی است؟ کسی را توی سالن نمیشناختم، هیچکس را. حتماً دوربین مخفی است و این همه آدم با هم هماهنگ کردهاند تا به من بخندند. قلپ آبجو را قورت داده نداده با چشمم فقط به دنبال دوربین میگشتم و خداخدا میکردم که فقط توی این شیشه چیز ناجوری نریخته باشند با آن رنگ زردش.
بوی ناجور که نمیداد. واقعا امیدوارم این آن نباشد. بچهها را پاییدم. آن زمان هنوز آبجوی طعمدار نیامده بود و همه ساده بودند. ساده و غلیظ، از آنها که اگر دست بچههای الان بدهی میگویند غلیظه باید کمی آب قاطیش کرد. یعنی آبجوهای الان را باید بجوشانی آبش برود بلکه شبیه آن بشود.
در دور دستهای سالن چند نفری را شناسایی کردم که همین نوشیدنی مرموز را خریده بودند و مشغول نوشیدن بودند. یکی دو نفری روی میز کناری من نشستند. دیگر نمیشد دست روی دست گذاشت. باید تکلیف خودم را با این هلاهل معلوم میکردم. اگر دوربینی در کار نبود باید تا تهش را میخوردم که لااقل این بغل دستیها نفهمند تازه کارم. دوران دورانِ قحط اعتماد به نفس بود و حس میکردم مسابقهای در کار است و اگر شیشهی نصفه را تحویل بدهم «هو» میشوم. آن روز شیشه را خالی کردم و تا آخر داشتم با این تصور که ادرار شتر یا حتی بدتر از آن را میخوردم میجنگیدم. با هر قلپ یک بار دور و بر را میپاییدم که لبخند شیطنت به لب کسی نباشد. نکند واقعاً دوربین مخفی را جوری جاساز کرده باشند که من نتوانستم پیدا کنم؟
دوستی داشتم در خوابگاه دانشجویی. قضیه را برایش تعریف کردم. از آن آبجورخورهای روزگار بود و در آن لحظه نقش پیر طریقت را برایم بازی میکرد. یک دستش را طوری که انگار یک خربزه را یک دستی نگه داشته باشد در هوا نگه داشت و گفت انتظارت از مزهی آبجو را باید تغییر دهی. باید مزهاش را بفهمی.
من پس از آن سعی کردم بفهمم و خوب هم فهمیدم و همهی نوشیدنیهای دیگر را گذاشتم کنار و شیفتهی آبجو شدم. آن هم سه تا سه تا.
به مرور مزهی آبجو آبکیتر شد و تلخیاش در گذر زمان وا رفت. چیزی که از آن فهمیده بودیم و باعث شد برایمان خوشمزه باشد همان تلخی خاصش بود که دیگر نداشت. حالا اگر درِ آبجوها را باز بگذاری و گاز آنها خالی شود فکر میکنی آبقند میخوری که قندش تقلبی است.
فکر کنم این روال میبایست سر و ته باشد. یعنی ما اول میبایست این آبجوهای آبکی را بخوریم و کم کم برویم سراغ آن که اصل قضیه بود. به هر حال به خیر گذشت.
مدتی پیش به این فکر میکردم که فعل «رفت» معنی تازهای پیدا کرده است، به خصوص وقتی با حرف ربط «هم» همراه شود. این معنی که میگویم شاید بیشتر بین درسخواندهها یا جوانترها رواج داشته باشد.
«فلانی هم رفت»
یعنی فلانی هم مهاجرت کرد و از ایران رفت. آنقدر جملهی عادی و تکراریای شده که گوینده خود را برای توضیحِ بیشتر به زحمت نمیاندازد و شنونده بیتردید میپرسد کجا رفت و چهجوری رفت و منظورش این نیست که بپرسد به آشپزخانه رفته یا مستراح.
اما این که چرا رفت موضوع این نوشته نیست. این روزها جملهی دیگری معنی دردناکی پیدا کرده است.
«فلانی را میشناختی؟»
فلانی را میشناختم و میشناسم. چرا گوینده باید از فعل ماضی استفاده کند؟ مگر شناختن تمام میشود؟ مگر این که من حافظهام پاک شده باشد یا فلانی دیگر این دور و برها نیست که فعل مضارع معنی بدهد. پیشترها وقتی کسی را مدت زیادی نمیدیدیم یا از این دیار رفته بود اینگونه میپرسیدیم. اما الان این جمله ترسناکتر شده است. معنی آن یک خبر بد است. گوینده چه خبر بدی میخواهد بعد از آن بدهد؟
«کرونا گرفت و مُرد.»
کلمهها را میتوانیم پیش بینی کنیم. اما مثل پتک بر سرمان کوبیده میشود. این سه چهار کلمه آنچنان سریع مثل آمپول توی دست آمپولزنِ قدیمِ بهداریِ محل وارد گوشت و رگمان میشود که فرصت «یواشتر» گفتن را هم نداریم.
نسل باقیمانده از کرونا شاید ساختار ژنیاش طوری باشد که در برابر آن آسیب پذیر نباشد اما حتماً با شنیدن نامش آه میکشد و یاد فلانیهایی میافتد که میشناخت.