آستانه‌ی درد

یک راننده‌ی مست به پیاده‌رو می‌زند و یک نفر را می‌کُشد. می‌خوانم و رد می‌شوم. کپسول گاز در خانه‌ای ترکیده و خانه را ویرانه کرده است. به بغل دستی می‌گویم نگفتم مواظب کپسول باش؟ ماشین با سگی در جاده تصادف می‌کند. سگ تکه پاره می‌شود. ماشین طوری‌ش نشد؟ استخوان سگ می‌گویند محکم است. شاید چپ کرده باشد.

می‌دانم زخمی شدن یک قناری چقدر می‌تواند قلب کسی را مچاله کند یا حتی جدا شدن یک بچه پنگوئن از پدر و مادرش. اما ما را ببخشید که برای این خبرها احساساتمان رقیق نمی‌شود. نه این که بی‌رگ باشیم. نه این که از سنگ باشیم. نه این که این خبرها کم اهمیت باشد. این خبرها خیلی هم بد است و ما هم آدمیم ولی آستانه‌ی دردمان بالاست. ما از خاور میانه‌ایم.

زیاد تحلیل می‌کنند که خاورمیانه چه‌ش است که اینگونه دردخیز است. موج دردش تا جامو و کشمیر و از آن طرف تا لیبی هم می‌رود. نمی‌دانم نفت است، دین است چه است؛ شاید هم ترکیبی از این دوتا؛ نفت دینی یا دین نفتی. بنای تحلیل ندارم. رها کنم!

ما صبح‌ها که بیدار می‌شویم هنوز جاروبرقیِ روحمان خبرهای دیروز را هضم نکرده که خبرهای امروز را به خوردش می‌دهیم. ماشین‌تان را دزدیده‌اند. شما با اِهِن و تُلُپ می‌روید به کلانتری و در ذهنتان مهم‌ترین کار را برای عزیزان امنیت‌چی تراشیده‌اید ولی آنجا می‌فهمید اتفاقی که زندگی‌تان را دگرگون می‌کند ابروهای یک سرباز صفر را هم تکان نمی‌دهد. درد شما از عادی‌ترین دردهاست که سزاوار یک «آخ» هم نیست.

نگران لاک پشت‌هایی هستی که سرشان در کیسه‌های پلاستیکی گیر می‌کند و خفه می‌شوند؟ نگران باش، خیلی هم خوب است. اصلاً گلی به گوشه‌ی جمالت و ماچ به انسانیتت. همه‌ی اینها را جدی می‌گویم. اما در بلاد ما یک دختر را کف خیابان آتش زده‌اند.

اخبار نمی‌گویم. اخبار را اگر خواستی بگرد و بخوان. از این‌ها زیاد داریم. کی آتش زده؟ همین مردم! همین‌ها که نگرانی مبادا لایه‌ی اوزون سوراخش گشاد شود و اشعه‌ی خورشید پوستشان را بگزد.

این چهارپنج تا پاراگراف چیزی از درد ما نمی‌گوید. چیزی از دلیل آن هم نمی‌گوید. فقط می‌خواهد بگوید ما آستانه‌ی دردمان بالاست. آنقدر زخم داریم که نمی‌دانیم کدامش را ببندیم. نمی‌دانیم برای کدام داغمان عزاداری کنیم. نمی‌دانیم برای کدام بدبختی اعتراض کنیم و به کی.

شاید کسی فکر کند بلای آسمانی زیاد داریم، زلزله زیاد داریم. نه، از این خبرها نیست. هرچه هست خودمان بر سر خودمان آورده‌ایم. لُبّ کلام: «یکی‌مان فکر می‌کند بهتر از آن یکی‌مان فکر می‌کند.» و باز هم توی این جمله که می‌گردی به کلمه‌ی «بهتر» می‌رسی. به همان کلمه که مائو و هیتلر و خیلی‌های دیگر را در تاریخ از جایشان جنباند. بزرگان می‌گویند «کاری به همسایه‌ات نداشته باش تا وقتی آسیبی به تو نمی‌زند». بگذرم!

می‌توانم هر روز صبح بیدار شوم و دردهای جدید را به خورد روحم بدهم و تا شب تحلیل بخوانم و غصه بخورم و برخیزم و سعی کنم اطرافیان را باخبر کنم و جنبشی در راه تعالی بشر راه بیاندازم. می‌توانم به دنبال مزه‌ی زندگی خودم بروم و از شکل‌های جدید ابرها در زاویه‌های مختلف تابش خورشید عکس بیاندازم و به اشتراک بگذارم و مردم لایک بزنند. ولی نه آن می‌توانم باشم نه این!

من یک خاورمیانه‌ایِ سرگردان بین این دو دنیا خواهم ماند. مانند آن بازیگری که در روز مرگ عزیزش سرصحنه می‌رود تا فیلم‌برداری کامل شود و فیلمی بماند برای همیشه و همگان و شب برای خودش تنهایی مویه می‌کند یا مثل آن سراینده و موسیقی‌دانی که در سال‌های جنگِ ایران، آهنگ شیش هشتی می‌ساخت و غم‌هایش را تنهایی می‌خورد.

کار سخت

تصور کن جایی کار می‌کنی که بالادستی‌ات مدام سرت داد می‌زند، دستورهایی به تو می‌دهد که به نظرت غیرمنطقی و بیهوده است، تو را به کارهایی که برای آن ساخته نشده‌ای وامی‌دارد، مدام روی روح و اعصابت راه می‌رود و جسمت را خسته می‌کند. حتماً می‌گویی اعتراض می‌کنم، یا به خودش یا به بالادستی‌اش. با حرف زدن همه چیز را می‌شود حل کرد. ولی حق اعتراض نداری. اگر هرکدام از خواسته‌هایش را برآورده نکنی جریمه می‌شوی. حتی نمی‌توانی در مقابل خواسته‌هایش بگویی چرا.

گاهی صبرت سر می‌آید. به خِرتِلاقت می‌رسد. به آن حالت می‌رسی که باید داد بزنی. به جایی می‌رسی که می‌خواهی تمام انرژی درونت را بریزی توی نگاه طرف مقابل و بگویی بس کن! ولم کن! اما اگر این کار را بکنی باز هم جریمه می‌شوی. به خودت می‌گویی ولش کن، لااقل پولش را می‌گیرم. همه‌ی این بدبختی‌ها به حقوقش می‌ارزد. زندگی‌ام با این درآمد می‌چرخد. چاره‌ای نیست. باید تحمل کرد.

در این پاراگراف باید بگویم متأسفانه خبری از حقوق نیست. چندرغازی دستت را می‌گیرد که در حد کرایه‌ی رفت و آمدت هم نیست.

حالت خوبه؟

مریضی؟

خواب می‌بینی؟

برای چی اینجا کار می‌کنی؟

پاشو برو بیرون مثل آدم یک جای دیگه کار کن و چندتا علامت سؤال و شاخ دیگه بالای سر.

آدم چرا باید همچین جایی کار کند؟ خر که مغزش را نجویده. دُمب آدم را که آنجا گره نزده‌اند. برود یک جای دیگر کار کند که لااقل حقوق داشته باشد. مگر در این مملکت اینقدر جا قحط آمده؟ واقعاً؟

باز هم متأسفم. نمی‌توانی از اینجا بروی. مجبوری همینجا کار کنی. فرار می‌کنی؟ برت می‌گردانند و مجبورت می‌کنند بیشتر کار کنی. تا آخر عمرت راه فرار نداری.

ثانیه‌ها اینجا کند می‌گذرد. این طرف دیوار و آن طرف دیوار دو دنیای متفاوت‌اند. به همه‌ی چیزهایی که گفته‌ام اینها را اضافه کن: کفش‌های سنگین، جای خواب سفت و ناراحت، غذاهای بی‌روحیه و خاطراتی که بعد از این می‌خواهم بنویسم.

اینجا پادگان است و تو سربازی.

به ایران سفر نکنید!

عکس هوایی از ساختمان‌های به هم فشرده‌ی تهران

طبیعی است خیلی از ما از این جمله خوشمان نیاید: «به ایران سفر نکنید!»

چرا؟ مگه ایران چشه؟ این همه آدم دارند بدون مشکل زندگی می‌کنند. صفحه‌های اینستاگرام را ببینید؛ این همه ایران‌گرد و طبیعت گرد، این همه عکاس، این همه دست به قلم، این همه نوازنده و خواننده و آدم‌های باحال دیگر.

چرا یک نفر باید همچین حرفی بزند؟ آدم برای اثبات غلط بودن این حرف دلش می‌خواهد دست گوینده را بگیرد و او را ببرد ایران و حسابی بچرخاند و آخرش بگوید دیدی خوب بود؟ حالا برو برای دوستات تعریف کن.

اما اگر طرف بخواهد تنها، بدون راهنما و مترجم به ایران بیاید چه؟ اگر یک زن باشد چه؟ اوضاع فرق می‌کند.

جمله‌ی عنوان این متن و توصیه‌های زیر از سایت وزارت خارجه‌ی کشورهای دیگر برداشته شده است. آنها دلایل خود را برای سفر نکردن به ایران به شهروندانشان گفته‌اند و بد نیست ما هم بدانیم کجایمان می‌لنگد. من فقط مواردی را آورده‌ام که احساس کرده‌ام مردم عادی (و نه دولت و حکومت) در تغییر آنها می‌توانند نقش داشته باشند. نخواستم سیاسی‌اش کنم وگرنه حتماً همه‌ی خوانندگان این متن موارد دیگری به ذهنشان می‌رسد که می‌توانست جزو اینها باشد.

به آن کشور سفر نکنید.

  • در آن کشور دستورالعمل‌ها و راهنمایی‌های دو زبانه برای امور روزمره (حمل و نقل، خرید، رستوران، امور بانکی و غیره) وجود ندارد.
  • در آن کشور بسیاری از جاده‌ها استاندارد نیست و خطرناک است. تلفات جاده‌ای در آن کشور زیاد است.
  • در آن کشور قوانین رانندگی به درستی رعایت نمی‌شود و رانندگی در آن کشور سخت و خطرناک است.
  • در آن کشور دزدی و زورگیری زیاد است و ممکن است در خیابان اموال خود را از دست بدهید.
  • در آن کشور ممکن است بی دلیل به زنان و دختران در خیابان دست درازی کنند و آنان را مورد آزار بدنی و کلامی قرار دهند.
  • در آن کشور برخی از آزارهای خیابانی جرم به حساب نمی‌آید و همچنین نمی‌توانید بابت آن شخصاً به کسی تذکر دهید.
  • درگیری‌های فیزیکی در آن کشور شایع است و هرگونه بحث امکان دارد پایان ناخوشایندی برای شما داشته باشد.
  • در بازارهای آن کشور اجناس تقلبی زیاد است و فروشندگان موظف نیستند با شما صادق باشند.
  • قاچاق مواد مخدر در مرزهای شرقی آن کشور رواج دارد و گاهی درگیری‌های مسلحانه با نیروهای نظامی و خطر برای شهروندان را در پی دارد.
  • اگر زن هستید توصیه می‌شود به تنهایی سفر نکنید و در اماکن خلوت به خصوص شبانه حاضر نشوید.
  • از دید برخی از افراد آن کشور شما ممکن است «نجس» باشید! در تماس با وسایل عمومی و همچنین وسایل شخصی دیگران حتی برای کمک رساندن احتیاط کنید.
  • برخی خدمات شامل حمل و نقل و تعمیرات، نظارت خاص و نرخ مشخصی ندارند و ممکن است هزینه‌ی زیادی متحمل شوید.
  • شما ممکن است به رسم «چانه زدن» که در بازارهای آن کشور رایج است آشنا نباشید و در خرید وسایل به خصوص در بازارهای سنتی دچار ضرر شوید و جنس را با قیمت غیرمنصفانه و بدون فاکتور به شما بفروشند.

ممکن است با خواندن بعضی از این جمع‌ها بگوییم «خوب مگه چیه؟»، «خیلی جاها همینجوریه»، «بزرگنمایی می‌کنن»، …

من هم نمی‌خواهم بگویم فقط ایران بد است و همه جا بهتر از ایران است. نمی‌خواهم بگویم فقط «مردم» ایران بد هستند که باید درست شوند. می‌خواهم بگویم این حرف‌ها هم پشت سر ایران هست و جاهایی هم در دنیا هست که هر کدام از این جمله‌ها دوتا شاخ روی کله‌ی آدم‌هایش سبز کند.

فَلَک

معلم چهره‌اش سرخ شده بود و کتک زدن حمید خسته‌اش کرده بود. از این که هر روز و هر هفته باید حمید را کتک می‌زد و حمید همان بچه‌ی درس‌نخوان باقی بماند ذله بود. هرچه این بچه را کتک می‌زد دلش آرام نمی‌گرفت. حمید از ما دو سال بزرگتر بود. می‌گفتند کلاس اول را سه سال رد شده است. میز آخر کنار ما می‌نشست. زنگ املا همیشه دست پاچه کلمه‌ها را از روی دست من نگاه می‌کرد. من جلوش را نمی‌گرفتم. گناه داشت. اگر نمی‌گذاشتم ببیند، معلم آن بینوا را دوباره کتک می‌زد. بدی‌اش این بود که عقب می‌ماند و نمی‌دانست کدام کلمه کدام است.

معلم گفت قدیم‌ها دانش آموز را فَلک می‌کردند؛بهتر جواب می‌داد. با خودم فکر کردم خوب شد ما قدیم‌ها نبودیم. ولی حتماً قدیم‌ها برای آقا معلم خیلی با صفا بود. می‌توانست هر روز یک نفر را فلک کند. مراسم فلک کردن را تجسم می‌کردم که همه‌ی معلم‌ها با کت و شلوار جمع شده‌اند و دانش‌آموزهای تنبل را فلک می‌کنند. چه دوران با شکوهی بود. دلم برای آقا معلم می‌سوخت که کلمه‌ی فلک را با دهان بسته می‌گوید و حرص می‌خورد. کامیون اسباب بازی خودم را به یاد آوردم که دوست نداشتم کسی آن را از من بگیرد.

زمان‌های قدیم حتماً رنگ‌ها فرق می‌کرد. شاید همه چیز قهوه‌ای‌تر و خاکستری‌تر بود. تلویزیون ما قهوه‌ای نشان نمی‌داد اما خاکستری‌ها را خوب نشان می‌داد.

زنگ بعد معلم چوب کلفتی آورد که طناب به آن وصل بود. قهوه‌ای بود. حمید را کشان کشان آورد وسط کلاس و خواباند. لباس حمید حتماً خاکی شده بود مثل رنگ خاکستری. حالا بیشتر شبیه قدیم‌ها شده‌اند. قدیم‌ها هیچ کجا آسفالت نبود. حمید نمی‌دانست دقیقاً چه بلایی قرار است سرش بیاید. من هم فکر کردم اگر بچه‌ها نخندند بدم نمی‌آید فلک شوم. حس قدیمی داشت. حس باشکوهی بود.

معلم پاهای حمید را بست و به دو نفر از بچه‌ها گفت چوب را نگه دارند. با آن تَرکه‌ی نازک که در دستش داشت شروع کرد به نواختن کف پای حمید. حمید گفت اوی ووی ووی ووی و چوب در دست آن دو هم‌کلاسی تقلا کرد. معلم محکم‌تر زد و هرچه محکم‌تر می‌زد بیشتر شبیه قدیم‌ها می‌شد. معلم بدنش را با چوب به عقب و جلو می‌کشید. کم کم شبیه معلم‌های قدیم شد، جدی و قدرتمند. از آن معلم‌ها شد که همه چیز می‌دانند و درس زندگی را با سیلی می‌دهند. خنده‌های ریز بچه‌ها کم کم با نگاه‌های ترس‌آلود جایگزین شد و رو برگرداندند.

صداهایی از حمید می‌آمد دَرهَم. انگار می‌خواست حرفی بزند ولی حرف در زبانش نمی‌چرخد. شاید هم دردش می‌آمده اما چون این درد با قلقلک قاطی می‌شد صدایش این شکلی می‌شد. احساس می‌کردم زبان حمید شبیه یک گلوله‌ی توپ شده و توی دهنش می‌چرخد.

نشمردم ولی فکر کنم معلم بیشتر از بیست تا سی تا کتک زد. چوب‌ها را جمع کرد و حمید کشان کشان و با صدایی میرا آمد و سر جایش نشست. گریه نمی‌کرد اما نفس‌های کش‌دار می‌کشید و ناله می‌کرد. نمی‌دانم اگر تنها کسی باشی که توی مدرسه فلک شده باشی افتخار دارد یا خجالت. من فکر کردم شاید خجالت داشته باشد و نگاهش نکردم. کسی از حمید نپرسید پایش چطور شد. چیزی که می‌بایست اتفاق بیافتد افتاده بود و هرگونه سؤال بی‌مورد بود.

سال بعد توی مدرسه ندیدمش. داشتم می‌رفتم سلمانی که موهایم را ۴ بزند. توی راه دیدمش. شلوار جین داشت و موهایش را آلمانی زده بود.

با خنده گفت «هنوز میری مدرسه؟»

هم‌خوانی با شجریان

شجریان یک اسم خاص است و برای من یک آدم خاص! وقتی می‌گویم شجریان، منظورم قطعاً محمدرضا شجریان یا آنطور که قدیمی‌ترها می‌شناختند سیاوش شجریان است. نه آنقدر اهل موسیقی هستم که یادداشتی کارشناسی درباره‌ی او بنویسم و نه آنقدر بی‌خیالِ موسیقی سنتی‌ام که در روز تولدش یادش نکنم.

از شجریان خاطره زیاد دارم. البته از چند کیلومتری سایه‌اش هم رد نشده‌ام؛ با صدایش خاطره دارم. آنقدر که تا آخر عمرم نگران نیستم روز اول مهر خاطره کم بیاورم. راستی اول مهر مدرسه‌ها هم باز می‌شود. همان مدرسه‌ها که چیزی از موسیقی به ما نگفتند.

ده سالم بود که یک ضبط تک کاسته‌ی آیوا خریدیم و ضبط چهارگوشِ سیلورِ قبلِ انقلابی را بازنشسته کردیم. آیوا از آن ضبط‌های امروزی (همان روزی) بود و ظاهری آیرودینامیک داشت. آن روزها کلمه‌ی آیرودینامیک را یاد گرفته بودیم چون هر چیز جدیدی که به بازار می‌آمد از آن ظاهر اتوکشیده و رسمی جدا شده و گوشه‌هایی گرد داشت. می‌دانستم که ماشین‌ها گرد شده‌اند تا سریع‌تر حرکت کنند ولی نفهمیدم ضبط قرار است کجا با سرعت حرکت کند.

ضبط جدیدمان یک قابلیت جدید به خانه آورد: ضبط صدا! در واقع ضبط قبلی چیزی ضبط نمی‌کرد و اسمش بیشتر شوخی بود.

با آلبوم سپیده‌ی شجریان تازه آشنا شده بودم. حق داشت جذبم کند. به اندازه‌ی جوگیر کردن یک پسربچه‌ی ده ساله حماسی بود. آن زمان‌ها تلویزیون بیشتر تصنیف پخش می‌کرد و یادم نمی‌آید از تلویزیون آواز شنیده باشم. آواز «زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما» را از این آلبوم با تعجب گوش می‌دادم و فهمیدم این هم موسیقی سنتی است و چقدر هم قشنگ است. با خودم فکر کردم یک تصنیف هفت دقیقه است ولی شجریان یک روی نوار کاست را کلاً آواز خوانده. پس این هم چیز مهمی است.

در خیالات کودکی‌ام دوست داشتم مثل شجریان بخوانم (زرشک). فکر می‌کردم اگر بزرگ شوم در حنجره‌ام ممکن است تغییراتی رخ دهد که صدایم مثل او شود.

«درست است که الان در هیچ گروه سرودی در مدرسه من را راه نمی‌دهند ولی این که دلیل نمی‌شود؛ چون صدای شجریان را هم در مدرسه راه نمی‌دهند. شاید آنها کلاً سلیقه‌شان این شکلی است. من و شجریان سلیقه‌هایمان یک جور دیگر است». با این حرف‌ها به خودم امید می‌دادم.

تصنیف «سپیده» در پایان روی «ب» این نوار کاست بود. همان حماسه و جذابیت که من لازم داشتم را برایم داشت. تصنیف با مقدمه‌ای کوتاه شروع می‌شد. در مقدمه‌اش صدای تار و سنتور را می‌شنیدم و قبل از این که شجریان شروع به خواندن کند و با صدای بالا بگوید «ایران ای سرای امید» یک تکه‌ی کوتاهِ موسیقی چند بار تکرار می‌شد. بارها نوار را برگرداندم تا بفهمم شجریان در چندمین تکرارِ آن تکه صدایش را سَر می‌دهد؛ در هفتمی! چرا هفتمی؟ فکر کردم حتماً از اصول تصنیف است و باید در هفتمین تکرار از «لای لالالای لالالای» شروع به خواندن کنی. این را به عنوان درس موسیقی از شجریان یاد گرفتم. ولی در تصنیف‌های دیگر اینجوری نبود. شاید لطفی در آن تصنیف یکهو به شجریان اشاره داده که حالا بخوان. شاید هم از قبل قرار گذاشته‌اند. به هر حال یک نفر آنجا این هفت‌تا را شمرده وگرنه تمام حساب و کتاب این همه نوازنده به هم می‌ریخت. مثلا اگر شجریان بعد از ششمی شروع می‌کرد به خواندن یک نفر که تارباس می‌زد می‌گفت ای‌بابا عقب افتادم و حتماً چهارتا نت را اشتباه می‌زد که دوباره برسد. این‌ها همه تصورات آن موقعِ من با این قطعه بود.

روی «ب» نوار کاست با تصنیف «ایرانی» شروع می‌شد. آن را بارها و بارها گوش دادم و با خودم زمزمه کردم. متوجه شدم بخشی از این تصنیف بی‌کلام است. شیطنتی در من گل کرد. با خودم گفتم می‌توانم روی این تکه بخوانم و ضبط کنم. امکانات هم که داشتیم. بساط استودیو را جور کردم. شعر را تمرین کردم. یک نوار کاست پیدا کردم که دو سه دقیقه جای خالی داشت. قرار شد بیت «تیغ برکش آذر فشان» را روی آن تکه‌ی بی‌کلام بخوانم و قرار بود همه من را با شجریان عوضی بگیرند. گام موفقیت‌های من برداشته شده بود و فردا همه انگشت به دهان می‌گفتند این خودتی واقعاً؟ نه بابا!

صدای نوجوانانه‌ی خود را با فشارهای همه جانبه به گلو مردانه‌تر کردم و وقتی خیالم راحت شد به ضبط نشستم. ضبطِ بازنشسته، آهنگ را پخش می‌کرد، من می‌خواندم و ضبطِ آیرودینامیک سیاه رنگ با استادی ضبط می‌کرد. نتیجه را با شعف فراوان گوش دادم. چرا صدایی که من همزمان با خواندن می‌شنوم با صدایی که ضبط می‌شود اینقدر فرق دارد؟ نوار خالی جای خالی زیادی نداشت که هی سعی و خطا کنم و از طرفی کش دادن موضوع دستم را رو می‌کرد. می‌خواستم غافلگیرانه باشد. صدای شجریان را چند بار دیگر با دقت گوش دادم ببینم از چه ترفندی استفاده می‌کند که صدایش اینقدر قشنگ می‌شود. چیزی کشف نکردم. با خودم فکر کردم کمی اکو شاید لازم باشد. من تازه‌کارم اشکال ندارد کمی حیله به کار ببرم. اما کدام اکو؟

تنها امکانات در دسترس برای ایجاد اکو حمام بود. نیاز به مقداری سیم سیار هم بود تا ضبط‌ها به حمام برسند و البته آنها را نمی‌شد روی زمین گذاشت. مجبور شدم هردو را با آن وزن روی دست نگه دارم. نمی‌خواستم اکو آنقدر زیاد شود که توی ذوق شنونده بزند. به طور حسی سَرم و ضبط‌ها را در فاصله‌ی مشخصی از آستانه‌ی در حمام نگه داشتم و به قول خودم اکو را مانند دی‌جی‌های امروزی تنظیم کردم. همه‌اش حسی بود؛ همین‌قدر حرفه‌ای و با تجربه!

صدا در سامانه‌ی جدید با موفقیت ضبط شد. نتیجه اینجوری شد که شجریان بیت «تیغ برکش» را می‌خواند، بعدش من همان بیت را می‌خواندم و بعدش شجریان دوباره می‌آمد و بیت «با خواری در روزگار» را می‌خواند. مگر بهتر از این داریم؟ مگر می‌شود؟ اصلا به فکر کسی نمی‌رسد یک خواننده‌ی دیگر میکروفون را وسط کار از شجریان گرفته باشد.

نمی‌گویم اولین شنونده چه کسی بود ولی لم دادم روی پشتی و آهنگ را پخش کردم و با لبخندی گشاد منتظر واکنش ماندم.

و اما شنونده بعد از بیت اول که شجریان خواند:

«اِه این چرا اینجوری شد؟ سالم بود که!»

کیف پول گم شده

این خاطره تشکیل شده است از من و دو راننده که احتمالا تا الان بازنشست شده‌اند. یاد این دو عزیز برایم گرامی است و نمی‌دانم در این روزهای سخت چگونه روزگار می‌گذرانند. من از شهری دیگر بودم و آنها از شهری دیگر بس دور.

یکی از این راننده‌ها که در عکس بالا هم کناردست من نشسته بود آنقدر حواسِ جمع و حافظه‌ی خوبی داشت که فکر کنم اگر همین الان به او زنگ بزنم من را می‌شناسد ولی گمان نکنم این خاطره‌ی ریز را به یاد داشته باشد. خواننده‌ی عزیز اگر تو خودت یکی از آن راننده‌ها یا از اقوامشان هستی با یک نیشخند بگذر و به دل نگیر. قرار نیست آن راننده‌ها در این متن شناخته شوند.

روزی با اتوبوس به آن شهر رفتم و قرار بود آقای شوفر به دنبالم بیاید و من را در آن مسیرِ ناامیدکننده‌ی همیشگی تا دل بیابان ببرد. حدود دو ساعت می‌بایست این منظره‌های بی آب و علف را تحمل کنیم تا به مقصد برسیم. مقصد هم معلوم است کجا بود: یکی از کارخانه‌های دور افتاده که چرخ‌های صنعت مملکت آنجاست و آدم عادی مثل شمای خواننده اینجور جاها را نمی‌بیند. از اتوبوس پیاده شدم و شوفرِ وقت شناس و خوش قول منتظرم بود. نامبرده از آنهایی بود که پشت فرمان حواسش به همه چیز بود ولی وقتی می‌خواست با کسی تماس بگیرد می‌گفت مهندس دستم بند است این شماره را روی گوشی خودت برام می‌گیری حرف بزنم؟! گرفتید چی می‌خواهم بگویم؟

خلاصه که سوار ماشینش شدم و دو صد متری از ترمینال اتوبوس فاصله نگرفته بودیم و هنوز کمربندها را نبسته بودیم که دست کردم در جیب پشتی شلوار، همانجا که چیزهای باارزش مانند پول را جا می‌دهم. کیف پولم سر جایش نبود. فوری به شوفر گفتم: «نگه دار کیف پولم نیست». احتمالا توی اتوبوس که هی سُر می‌خوردم و بالا و پایین می‌رفتم آن هم سُر خورده و ول شده روی صندلی. اولین بار نبود که این اتفاق می‌افتد و به یقین همانجا می‌بایست باشد. شوفر با بی‌خیالی خاصی که بهش نمی‌آمد گفت «طوری نیست زنگ می‌زنم محمد (آن یکی شوفر) برود و بیاوردش». گفتم «کجا بیاورد؟ ما داریم میرویم فلان‌جا (همان دل کویر). محمد کِی می‌خواهد بیاید و بیاورد؟»

شوفر با لحنی که انگار در مورد بی‌اهمیت‌ترین چیز عالم حرف می‌زند گفت «محمد فردا می‌آید همانجا. من هم شب آنجا می‌مانم. فردا آنجا می‌بینمش و ازش می‌گیرم و می‌دم به شما.» مشخص بود که می‌خواهد بی‌خیالی‌اش را به من سرایت بدهد که خفه‌خون بگیرم و بتمرگم سر جایم.

خواستم از درِ نقطه ضعفش وارد شوم، گفتم: «حاجی من الان کرایه ندارم که بدهم به شما». گفت «طوری نیست». نامبرده می‌دانست که آنجا مانند زندان‌های سیبری شوروی است و راه فرار از آنجا همین ماشین‌های ترددی هستند که همه همدیگر را می‌شناسند و سفری بدون هماهنگی انجام نمی‌شود. خلاصه که هرچه التماس کردم که حاجی دویست متر هم فاصله نگرفته‌ایم (الان شد سیصد متر) یک لحظه برگرد و نیازی به زحمت محمد نیست، کیف را می‌برند، گم می‌شود، محمد راهش دور می‌شود، اصلا فایده نداشت.

فردا شوفر عزیز کیف پول را به دست من داد. مبلغ زیادی توی آن نداشتم. چیزی حدود ۵۰ هزارتومن پول خرد بود که تپلش کرده بود. شوفرمان مانند گارد بوکس یک پایش را انداخته بود جلو و چشمانش برق می‌زد و حالا دیگر آن نگاهِ «مهم نیست» توی چشمش نبود. لحظه‌ای پس از این که تشکر کردم احساس کردم گاردش شبیه پایان گفتگو نیست. انگار بحث ادامه دارد. فکر کردم «دیگر باید چه بگویم؟» احتمالاً منتظر مژدگانی باشد. خوب مژدگانی در این لحظه معنی نمی‌شود. مژدگانی برای وقتی است که چیزی گم کرده باشی و ندانی کجاست یا کسی برایت خبر غیرمنتظره بیاورد. هرجور حساب کردم اسمش نمی‌توانست مژدگانی باشد. این جمله‌ها را از سر مظلومیت با خودم می‌گفتم و اضافه کردم: «اگر همان دویست متری ترمینال دور می‌زدی من را در این موقعیت قرار نمی‌دادی». آخر چطور توانستی این نقشه را در یک ثانیه بکشی مَرد؟

به هر حال کیفم را در دیدرسش باز کردم جوری که ببیند تراول ندارم و درشت‌ترینش هزارتومانی است. دست کردم توی آن و ۵ هزارتومان در آوردم و دادم به شوفر و گفتم «این هم چیز، همان مژدگانی، بده به محمد». شوفر بی‌تعارف گرفت و به زحمت یک جیب خالی در لباس‌هایش پیدا کرد و با احتیاط آن را جا داد.

فردایش شوفر من را دید و دوید سمتم گفت «آقا مهندس؟ میگما اون مژدگانی که دیروز دادی… »

فکر کردم شاید حرکتم زشت بوده و به محمد برخورده که برای این کار مژدگانی داده‌ام.

گفت «می‌گم یه هشت تومن دیگه هم مژدگونی بده».

در ذهنم ۱۳ را تقسیم بر ۵۰ کردم. به چیز خاصی نرسیدم. منها کردم ضرب کردم، نه، معنی خاصی نداشت. هشت تومن دادم و رفت.

این داستان نتیجه‌ی اخلاقی ندارد. منتظر چی هستید؟ خاطره بود. تمام شد!

چرخ‌ها برای که می‌چرخند؟

وقتی می‌گویند فلانی مهندس شده و دارد چرخ صنعت مملکت را می‌گرداند حرفشان تشبیه و مَجاز نیست. چیزی که در تصویر مشاهده می‌کنید یکی از این چرخ‌های صنعت مملکت است. آن هم گُنده و خَرَکی.

برای این که بدانید این چرخ چیست و چه‌کار می‌کند کمی توضیح می‌دهم. اینجا یک کارخانه‌ی تولید کنسانتره‌ی آهن است. یعنی فلز آهن که از دل معدن بیرون می‌آید و آخرش می‌شود ماشین و قاشق و چنگال و پیچ و مهره و خیلی چیزهای دیگر، یکی از مراحل چرخه‌ی عمرش را اینجا می‌گذراند. این چرخ بزرگ که می‌بینید یک آسیاب است که سنگ خُرد می‌کند. آن چیز زرد رنگ که سمت چپ تصویر چسبیده موتور آن است که آن را می‌چرخاند. مثل موتور ماشین لباسشویی که دیگ آن را می‌چرخاند. برای اهل فن بگویم که این موتور ۴ مگاوات است و این چرخ با دو موتور هم‌اندازه می‌چرخد که آن یکی‌اش در تصویر نیافتاده است. بزرگی این دستگاه هم با اندازه‌ی آن آقایی که آن گوشه دارد سرک می‌کشد قابل مقایسه است. یک نفر هم پشت سرش ایستاده که چون هیچوقت کلاه ایمنی به سر نمی‌گذاشت توی عکس کله‌اش سفید نیافتاده و مشخص نیست. امیدوارم هنوز سالم باشد.

دقیقاً ۱۳ سال پیش در همین روزِ سال من در وسط بیابان در حال راه‌اندازی این موتور بودم (و همچنین آن یکی که در تصویر نیست) که این چرخ صنعت مملکت چرخانده شود. جای شما خالی آنچنان با فَر و شکوه می‌چرخید که فکر می‌کردی دیگر دلیل خلقتت را فهمیده‌ای و زمین (به طور خاص وطن) با تو فخر می‌فروشد.

 الان پس از ۱۳ سال اگر آن چرخ در حال چرخیدن باشد، بخشی هرچند ناچیز از چرخیدنش به خاطر من است و بسیاری از آدم‌هایی که الان اسمشان را از خاطر می‌گذرانم. اما آن آسیاب بزرگ در هیچ کجای خاطرش من را یادش نمی‌آید. کسانی که الان در آنجا کار می‌کنند نیز ممکن است چیزی از من و همراهان آن زمانم نشنیده باشند.

اما من و امثال من که در وسط بیابان‌ها در حال به چرخش در آوردن این چرخ‌ها هستیم انتظار این چیزها را نداریم. پول‌هایی که به حساب‌هایمان ریخته می‌شود و بعضاً کفاف یک زندگی شرافتمندانه را (آن طور که در سطح افکار جهانی معنی دارد) نمی‌دهد، زود فراموش می‌شود. دارم از چهارتا مهندس ساده مثل خودم و بر و بچه‌های اطرافم حرف می‌زنم.

کاش آهنی که از این فرآیند تولید می‌شود دردی از دردهای مردم دوا کرده باشد. کاش شمشیر با آن نساخته باشند و به زخم نزده باشند. می‌دانید؟ این روزها که خاطرات پزشکان، پرستاران و کلاً جماعت اهل درمان را می‌خوانم با خودم می‌گویم آیا ما که تمام عمر سر و کارمان با این اسباب و ادوات بی‌جان بوده و خنده‌ها و غم‌هایمان وسط خاک و خل بوده، دردی از این مردم دوا کرده‌ایم؟ تمام عمرمان با چرخیدن این چرخ‌ها گذشته ولی این چرخ‌ها برای که به صدا …. اِهِم …. چرخیده‌اند؟

۲۰ شهریور 1399

10 سپتامبر 2020

مِهتران خاطره‌گو

بخشی از خاطرات ما در صف نانوایی شکل گرفته است. خنده ندارد، واقعاً زمان زیادی از عمرمان را در سال‌های دهه‌ی شصت و هفتاد در صف نانوایی گذرانده‌ایم. شاید قبلش هم  همین طور بوده.

یکی از نانوایی‌های محل جلوی نانوایی‌اش سکویی چوبی گذاشته بود که چند نفر می‌توانستند روی آن بنشینند. ابتکار خوبی بود و همان تخته پاره برای آن زمان که حرفی از رضایت مشتری نبود، مشتری‌مداری بی‌نظیری به حساب می‌آمد. خوب البته سعادت بزرگی بود اگر می‌توانستی روی آن صندلی جا پیدا کنی. آن سکو گاهی تبدیل می‌شد به صندلی خاطره‌ها. پیرمردانی می‌آمدند و وقتی نوبتشان به نشستن روی آن سکو‌ها می‌رسید، شروع می‌کردند به خاطره تعریف کردن. آنها که از زمان شاه تعریف می‌کردند خبردار می‌نشستند و به روبرو نگاه می‌کردند و معلوم نبود برای چه کسی تعریف می‌کنند؛ فقط تعریف می‌کردند.

در چشم من آنها پیرمرد بودند ولی الان که به سن و سالِ آن موقعِ آنها نزدیک‌تر شده‌ام می‌ترسم از این کلمه استفاده کنم. باید بگویم جوان‌های قدیمی یا سالخورده‌ترها. مدتی به دنیال کلمه‌ای می‌گشتم برای این عزیزان که بار معنایی کهنگی و فرتوتی نداشته باشد بلکه بار معنایی آن بیشتر به سمت بزرگی و پیش کسوتی گرایش داشته باشد. به کلمه‌ی «مهتر» رسیدم. می‌دانم خیلی ادبیاتی می‌شود ولی فعلاً در این خاطره از همین کلمه استفاده می‌کنم که ارادت من را به آن مهترها نشان دهد.

روزی یکی از این مهترها که اهل خاطره تعریف کردن بود داستانی تعریف می‌کرد از سی سال پیش. دم بر نیاوردم! واقعاً سی سال پیش؟ حافظه‌ی انسان را تصور می‌کردم. حافظه‌ی خودم را نگاه می‌کردم که حداکثر «به اندازه‌ی انگشتان یک دست» سال پیش از گذشته خاطره دارم. سی سال خیلی است. من درس‌های مدرسه ام را نمی‌توانم حفظ کنم، چگونه آدم سی سال پیش را یادش می‌آید. چگونه این همه چیز توی کله‌ی آدم جا می‌شود. می‌ترسیدم از این که سی سال بعد نتوانم به این رسالت عمل کنم و روی این سکو خاطره تعریف کنم. آن سالخورده‌ها برایم آدم‌های خاصی بودند. البته گاهی هم حرف‌هایشان را چاخان می‌شنیدم.

الان خودم به جایی رسیده‌ام که از سی سال پیشم خاطره تعریف می‌کنم و آن هم چقدر دقیق. توصیه‌ام به گل‌های توی خانه (همان جوانان امروزی) این است که واقعاً این خاطره‌ها را چاخان نشنوید و به ما نخندید. کمی هم ممکن است چاخان باشد ولی همه‌ش نیست.

حواسم برگشت به سمت آن سالخورده که گفت کلاس شش آن موقع به اندازه‌ی دیپلم الان سواد داشت. توی دلم گفتم یعنی ما اگر دیپلم هم بگیریم و انتگرال یاد بگیریم باز هم به اندازه‌ی این پسر (همان مهتر که کوچک تصورش کردم) سواد داریم؟ تف به این دیپلم! چرا مغز انسان در طول زمان کوچک شده؟ تقصیر ما چیست که خنگ‌تر شده‌ایم؟ بعدها البته فهمیدم که بد به عرض ایشان رسانده بودند. ایشان مشتی جوان خامِ دنیا ندیده و خیابان‌مترکُن را دیده بودند که زیاد از مغزشان استفاده نکردند و به زورِ پول و آشنا و هر چیزی یک دیپلم پیزوری گرفته‌اند و نمی‌دانند دیپلم را با پ چند نقطه می نویسند. از این جهت گمان کردند که در مدرسه‌های امروزی فقط فوتبال بازی می‌کنند و کاغذدیواری درست می‌کنند. حالا اگر آن مهتر عزیز در این زمانه بودند و با جوانانِ گوشی به دستِ اینستاگرام‌بازِ بی‌تی‌اس پرست روبرو می‌شدند چه می‌گفتند.

مهتر گفت «جناب سروان پاهایش را انداخت روی میز و به همه یکی یکی دستور داد که به امورات رسیدگی کنند و از آن پس همه چیز منظم پیش رفت و من هم حقوق عقب مانده‌ی خودم را گرفتم». در ذهنم پوتین خاکی آن جناب سروان را روی میز اداره تجسم کردم و به این نظم آفرین گفتم.

مهتر دیگری می‌گفت: «بعد از این تصادف رفتم بیمارستان و سی سال پیش سَرَم بیست تا بخیه خورد». بخیه‌های روی سرش را تصور کردم که در گذر زمان با احتساب تورم به بیست هزارتا می‌رسید. واقعاً خیلی زیاد می‌شد.

بعضی از این پیرمردها منتظر بودند ما بچه‌ها یا جوان‌ترها پایمان یک جا سُر بخورد و ربطش بدهند به زمان شاه. زمان شاه به قول آن که گفت: نه گذشته بود و نه حال و نه آینده؛ یک زمان دیگر بود در ادبیات. اصلا مهم نبود پای کی سُر خورده و چرا سر خورده. مهم این بود که یک بهانه به دست بیاید که یک خاطره از زمان شاه برای مخاطبِ غیرمهم تعریف شود. گاهی وسط خاطره مخاطب تغییر می‌کرد و مخاطب جدید مجبور بود بی‌خبر از ماجرا سر تکان بدهد و لبخند بزند و بگوید آره آره آره!

ما گاهی واقعاً فکر می‌کردیم اشتباه کرده‌ایم که در زمان شاه زندگی نکرده‌ایم. فکر می‌کردیم که کار بدی کرده‌ایم که الان دهه‌ی شصت است و ما هنوز نوجوان و جوانیم. آقا ببخشید که ما سنمان کم است. معذرت می‌خواهیم که زودتر نیامدیم. بحث را سیاسی‌اش نمی‌کنم و البته واقعاً دوست ندارم کسی این سطرها را سیاسی بخواند. داشتم از آن پیرمردهای … اِهِم … مهترهای باحال می‌گفتم. نمی‌دانم الان کدامشان در بین ما هستند.

زنگ انشا

زنگ انشا

انشا قرار بود چیزی باشد که با آن نوشتن را یاد بگیریم ولی من نوشتن را بعد از مدرسه یاد گرفتم، اگر یاد گرفته باشم. یادم می‌آید بعضی سال‌ها درس انشا داشتیم و هفته‌ای یک بار می‌بایست یکی از معلم‌های بی‌ربط بیاید سر کلاس و از ما انشا بخواهد. انشا از آن درس‌هایی بود که دادنی نبود، خواستنی بود. هیچوقت معلم نیامد بگوید پاراگراف این است، نقطه ویرگول این است و مقدمه و نتیجه این است.

این از آن خاطره‌هاست که وسطش یاد یک خاطره‌ی دیگر می‌افتم. ولی چون بی‌ربط نیست می‌روم سراغش و دوباره برمی‌گردم. یک بار که اول راهنمایی بودیم معلم دینی‌مان داشت نشانی پاسخ پرسش‌های آخر درس را به ما می‌داد. مثلاً می‌گفت پاسخ پرسش یک می‌شود صفحه‌ی فلان پاراگراف فلان از خط دوم تا خط چهارم. نمی‌دانم چرا آنقدر تکامل پیدا نکرده بودیم که خودمان بتوانیم از دو صفحه درس جواب پرسش‌ها را پیدا کنیم. فقط می‌رفتیم همانها که معلم گفت را حفظ می‌کردیم. اولین بار که معلم نشانیِ یک پاسخ چهارخطی را نشان داد اینجوری گفت: صفحه‌ی فلان، خط دوم تا آخر پاراگراف. من ردیف سوم نشسته بودم یعنی یکی مانده به آخر و درست نشنیدم معلم چی گفت. یعنی شنیدم ولی نفهمیدم. اولین بار بود کلمه‌ی پاراگراف را می‌شنیدم. برق من را گرفت. چی گفت؟ کاراپاراف؟ هاراگاراف؟ یاراپارام؟ دوتا گوشم تیز شد و نگاهی زیرجلکی به اطراف انداختم که ببینم گوش‌های بقیه هم همین حالت را دارد یا نه. دیدم قیافه‌ی همه عادی است. رنگ عوض کردم. چرا همه‌ی بچه‌ها از جمله رضا بغل دستی‌ام که جدول ضرب را هم حفظ نیست، فلانی و فلانی که اسمشان را نمی‌آورم و یک جمله‌ی فارسی را بدون اشکال نمی‌توانند حرف بزنند، دارند خیلی عادی به کتاب نگاه می‌کنند؟ آن دوتای میز آخر که همیشه وقتی کتاب جلویشان بود قیافه‌شان جوری می‌شد انگار با یک ماده‌ی عجیب سر و کار دارند. آنها چرا طوری‌شان نشده؟

نزدیک‌ترین کلمه‌ی دایره‌ی واژگانم که می‌شد به این صداها بچسبانم «کارگران» بود. از خط دوم آن صفحه شروع کردم به گشتن به دنبال کلمه‌ی کارگران. هرچه پایین‌تر می‌رفتم با خودم می‌گفتم نه! نباید جوابش اینقدر طولانی باشد. بیشتر از یک خط نامردی است. پیدا نکردم. ماجرایی شده بود برای خودش. معلم پرسش بعدی را داشت می‌خواند و من تند و تند دنبال کلمه‌ی کارگران می‌گشتم. حتی نتوانستم به بغل دستی‌ام نگاه کنم که کجا را علامت زده. یعنی آنقدر شوک بهم وارد شد که عقلم نرسید این کار را بکنم. مغزم سوت می‌کشید و احساس می‌کردم قرمز شده‌ام.

بعدی مانند اولی شد: صفحه‌ی فلان، خط یک، دو، سه، چهار، پنجم تا آخر کارگران!

باز هم کارگران؟!

این درس اصلا راجع به کارگران نبود. نکند می‌گوید پیامبران؟ نکند اصطلاح رایجی از پیامبران با آوایی متفاوت است که من نمی‌دانم. نکند یک اصطلاح پیچیده در مورد پاسخ دادن به سؤال‌هاست که همه بلدند و من بلد نیستم. مثلا معنی‌اش ممکن است باشد چهارخط بعد یا اولین نقطه. شاید هم یک جور علامت گذاری مثل نقطه و ویرگول است. من که چیز خاصی توی متن نمی‌بینم. تمام پرسش‌ها همینجوری شد و من زدم به خط بی‌خیالی. با خودم فکر کردم تا هرجا که می‌توانم حفظ می‌کنم. مادرم گفت آدم نباید درس را حفظ کند؛ باید بفهمد. خوب من که همه‌ی این درس‌ها را می‌فهمم ولی تا حفظ نکنم و توی برگه ننویسم که به من نمره نمی‌دهند. کاش قبول می‌کردند که من همه‌ی اینها را می‌فهمم. باور کنید می‌فهمم.

داستان پاراگراف گذشت و من آن ثلث نفهمیدم پاراگراف چیست. چندان هم مهم نبود که آخر پاراگراف کجاست چون به هر حال من بیشتر از یک خط را نمی‌توانستم حفظ کنم. بعدها از پدرم پرسیدم و فهمیدم جریان چیست و آن معلم دینی قصدش چه بود. اما برگردیم به انشا.

گاهی معلم انشای ما همان معلم فارسی‌مان بود و گاهی معلم پرورشی. یک درس بی‌خاصیت به اسم پرورشی داشتیم که داستانش جداست. انشا اما به اندازه‌ی هنر یتیم نبود. یک سال معلم ریاضی‌مان شده بود معلم هنر. آن خود مرثیه‌ای دیگر می‌خواهد.

معلم انشا هفته‌ای یک ساعت می‌آمد و می‌نشست پشت میز و از روی دفترِ نمره، اسم می‌خواند. اسم من همیشه اولی یا دومی بود و تنها شانسم این بود که بیشتر معلم‌های انشا در یک جور سنت شکنیِ بی‌مزه مانند هم بودند و دوست داشتند اسم‌ها را دَرهم بخوانند و باعث می‌شد اول دفتر بیشتر اوقات دیده نشود. خوب این تنها نوآوری کلاس ما بود. بیشتر وقت‌ها انشا نداشتم. همین خاطره‌ها که الان می‌نویسم را آن موقع‌ها داشتم ولی نه می‌دانستم اینها ارزش نوشتن دارد و نه می‌دانستم چطور بنویسم. واقعاً یادمان ندادند. معلم یک بار نیامد بگوید خوب همه یک پاراگراف یا یک خط راجع به این تخته بنویسیم. هیچوقت نگفت فلانی تو چرا راجع به این موضوع به این سادگی حتی یک خط ننوشته‌ای؟ می‌توانستی فلان و فلان و فلان بنویسی؛ به جایش دوتا زد پس کله‌اش و یک صفر برایش رد کرد و تهدید کرد که با نمره‌ی ثلث جمع می‌شود. آدم از معلم علوم و ریاضی یا حتی فارسی هم کتک می‌خورد؛ عیب ندارد؛ ولی اگر زنگ انشا کتک بخوری خیلی زور دارد. انشا؟ کتک؟ زنگ علوم نفری بیست تا سی تا چوب می‌خوردند و ورم می‌کردند ولی زنگ انشا یکی دوتا پس گردنی برای آبروریزی کافی بود.

یک بار معلم انشایمان که با حفظ سِمَت معلم تاریخ هم بود (نمی‌دانستم معلم انشایی است که معلم تاریخ هم هست یا معلم تاریخی است که معلم انشا هم هست چون به هر حال هردو کلاسش به یک اندازه بی‌خاصیت بود.) بعد از انشای یکی از بچه‌ها درباره‌ی باران گفت: «در یکی از مدرسه‌ها یکی از بچه‌ها انشای قشنگی درباره‌ی باران نوشت. قیافه‌ی خود را انگار که شیرینی خوشمزه‌ای خورده باشد تغییر داد و گفت «توی انشا با قطره‌ی بارانی که افتاده بود پشت دستش حرف می‌زد.» البته این حرف را به عنوان توسری به ما گفته بود ولی ما آنقدر کم توقع بودیم که همین مطلب را به عنوان نکته‌ی طلایی دریافت کردیم و برای خودمان افسوس خوردیم.

معلم انشا یک بار به رامین گفت بیا انشا بخوان. موضوع انشا «تابستان خود را چه کرده‌اید» بود. رامین از یکه‌بزن‌های کلاس بود و میز آخر می‌نشست. ما همه دفترها و کتاب‌هایمان را دو دستی نگه می‌داشتیم که خراب نشود ولی سبْک رامین این بود که یک طرفِ دفتر را بپیچاند و ببرد پشت و دفتر را یک دستی نگه دارد. با قدم‌هایی که شلنگ می‌انداخت آمد پای تخته و یک‌وَری ایستاد و دفتر را دستش گرفت و یک دست دیگرش را برد پشتش. شروع کرد به خواندن داستانِ یکی از شیطنت‌هایش با دوستان بچه‌محلش. یادم نیست کجا رفته بودند و به چه چیزی از دور سنگ می‌زدند و می‌خندیدند ولی برای کسی مثل رامین عجیب بود که حتی دست خط خودش را اینقدر تند می‌خواند. داستان تمام شد. معلم گفت آخرش چی شد؟ رامین گفت همین بود دیگه. معلم که نتیجه گیری را یادمان نداده بود انتظار داشت رامین آخر داستان مانند گلستان سعدی چند پند حکیمانه بدهد. معلم گفت بیاور اینجا. رامین کمی در خودش پیچید و نرفت. معلم گفت ببینم دفترت را.

رامین چیزی ننوشته بود. صفحه‌ی خالی را می‌خواند. پند حکیمانه‌اش همین بود. ما هم ننوشته بودیم و روی صندلی‌مان مثل سگ می‌لرزیدیم.

14 شهریور 1399

۴ سپتامبر 2020

نمانده

در جهان هایی که دیدم روی زیبایی نمانده

در خبرها و جراید هیچ معنایی نمانده

شعر تَر دیگر نمی بینم غزل دیگر نمانده

هیچ حرف نانوشته در الفبایی نمانده

من تمام لحظه‌هایم تیشه‌ای بر کوهِ دنیا

از من اما یک اثر بر کوهِ دنیایی نمانده

در تمام طول عمر از هر مکافاتی گذشتم

رد پایم وهم بود انگار، در جایی نمانده

حرفهایم خسته پرور، جمله ها از من کسل تر

زیر یک مشتِ چرندم جای امضایی نمانده

3/10/1392