چه میشود که خاطرهی یک بشقاب غذا در گوشهای دنج و تاریک در شهری کوچک از پس سالها در ذهن آدم بدرخشد؟ حتی آشپزش هم نمیتواند حدس بزند. روزی روزگاری در بیابانهای اطراف زرند درگیر راهاندازی یک پروژهی صنعتی بودیم. آنها که در پروژههای صنعتی کار کردهاند میدانند راهاندازی رستاخیز پروژه است. هر پیچی کهادامه خواندن «شام راهاندازی»
Category Archives: خاطره
پمپ بنزین پادگان
در پادگان دو پمپ سوخت داشتیم که یکی پمپ بنزین بود و دیگری پمپ گازوییل. روزی از روزهای کسالت بار، هر دو پمپ با هم تصمیم گرفتند دست از کار بکشند. من در پست مهندسی پادگان خدمت میکردم. من را احضار کردند و دستور دادند پمپها را راه بیندازم. روشن است که من مهندس برقادامه خواندن «پمپ بنزین پادگان»
نوروز ۱۴۰۰
بیست سی سال پیش نوروز و تحویل سال حال و هوایی گفتنی داشت. صدای بوق کارخانه و چندتا تیر و تفنگ و ترقه، صدای جیغ و شادی بچهها، صدای خندهی بزرگترها و خیابانهای ساکت که فرصت پژواک این صداها را فراهم میکرد. آن زمانها ماشین کم بود و همان ماشینهای کم سعی میکردند لحظهی تحویلادامه خواندن «نوروز ۱۴۰۰»
زمین خاکی
هفت ساله که بودم سیاسیترین چیزی که میدانستم نام شهردار بود و برایم چیز مهمی بود. نام شهردارهای پیشین را از بزرگترها میپرسیدم و سعی میکردم به خاطر بسپارم. در زندگیام شهردارهای زیادی دیدهام و نامشان را شنیدهام ولی نام یکی از شهردارها به خاطرم مانده است آن هم به خاطر کاری که سالها پیشادامه خواندن «زمین خاکی»
میچکاسو
زمانی وقتی عکس یک پرنده میدیدیم که روی شانهی کسی نشسته است، میگفتیم لابد آموزش دیده یا از بچگی با آن بشر همراه بوده است. شاید هم آن آدمها خاصاند و چَمِ پرنده را میدانند. فلانی را ببین؛ پرنده روی دستش مینشیند، حتماً زبان سلیمان میداند. آخر گنجشکهای محلهی ما از پنجاه متری ما میگریزندادامه خواندن «میچکاسو»
آبجو
ما داشتیم با سرعت زیادی چیزهای جدید را تجربه میکردیم که یکهو ماءالشعیر سر و کلهاش پیدا شد. این کلمه طولانی است و من دوست دارم همان آبجوی چهار حرفی را به جای آن بنویسم. در واقع این همان است، فقط عربی شده که الکل نداشته باشد. شاید قبل از سال ۵۷ مردم میخوردند، نمیدانم،ادامه خواندن «آبجو»
کار سخت
تصور کن جایی کار میکنی که بالادستیات مدام سرت داد میزند، دستورهایی به تو میدهد که به نظرت غیرمنطقی و بیهوده است، تو را به کارهایی که برای آن ساخته نشدهای وامیدارد، مدام روی روح و اعصابت راه میرود و جسمت را خسته میکند. حتماً میگویی اعتراض میکنم، یا به خودش یا به بالادستیاش. باادامه خواندن «کار سخت»
فَلَک
معلم چهرهاش سرخ شده بود و کتک زدن حمید خستهاش کرده بود. از این که هر روز و هر هفته باید حمید را کتک میزد و حمید همان بچهی درسنخوان باقی بماند ذله بود. هرچه این بچه را کتک میزد دلش آرام نمیگرفت. حمید از ما دو سال بزرگتر بود. میگفتند کلاس اول را سهادامه خواندن «فَلَک»
همخوانی با شجریان
شجریان یک اسم خاص است و برای من یک آدم خاص! وقتی میگویم شجریان، منظورم قطعاً محمدرضا شجریان یا آنطور که قدیمیترها میشناختند سیاوش شجریان است. نه آنقدر اهل موسیقی هستم که یادداشتی کارشناسی دربارهی او بنویسم و نه آنقدر بیخیالِ موسیقی سنتیام که در روز تولدش یادش نکنم. از شجریان خاطره زیاد دارم. البتهادامه خواندن «همخوانی با شجریان»
کیف پول گم شده
این خاطره تشکیل شده است از من و دو راننده که احتمالا تا الان بازنشست شدهاند. یاد این دو عزیز برایم گرامی است و نمیدانم در این روزهای سخت چگونه روزگار میگذرانند. من از شهری دیگر بودم و آنها از شهری دیگر بس دور. یکی از این رانندهها که در عکس بالا هم کناردست منادامه خواندن «کیف پول گم شده»