بخشی از خاطرات ما در صف نانوایی شکل گرفته است. خنده ندارد، واقعاً زمان زیادی از عمرمان را در سالهای دههی شصت و هفتاد در صف نانوایی گذراندهایم. شاید قبلش هم همین طور بوده. یکی از نانواییهای محل جلوی نانواییاش سکویی چوبی گذاشته بود که چند نفر میتوانستند روی آن بنشینند. ابتکار خوبی بود وادامه خواندن «مِهتران خاطرهگو»
Category Archives: خاطره
زنگ انشا
زنگ انشا انشا قرار بود چیزی باشد که با آن نوشتن را یاد بگیریم ولی من نوشتن را بعد از مدرسه یاد گرفتم، اگر یاد گرفته باشم. یادم میآید بعضی سالها درس انشا داشتیم و هفتهای یک بار میبایست یکی از معلمهای بیربط بیاید سر کلاس و از ما انشا بخواهد. انشا از آن درسهاییادامه خواندن «زنگ انشا»
دست انداز به موقع
هفت سالم بود و خیلی وقت نبود که از لذت شروع دوچرخه سواریام میگذشت. معلق شدن روی دو چرخ باریک و جدا شدن از دنیای تعادل روی دوپا برایم دنیای جدیدی بود. دوچرخهی کالخوف آلمان غربی از خواهر بزرگم دست به دست شده بود و به من رسیده بود. چرخهای ۱۲ اینچش کوچکتر از آنادامه خواندن «دست انداز به موقع»