یک ارتباط فرامادی با این کفش برقرار میکنم و چیزی که در آن حس میکنم بیشتر از حسی است که قاعدتا شخصی به پاپوش خود باید داشته باشد؛ نه به خاطر این که از بچگی با آن خاطره دارم و نه چون ملی و «وطنی» است. از روی بسته بندی اگر به آن نگاه میکردیادامه خواندن «کفش ملی»
Category Archives: روزمره
به بهانهی روز زن
روز طبیعت داریم که طبیعت را یادمان نرود. روز حمایت از بیماران فلان، روز بزرگداشت فلان، روز عشق، روز زمین، همهی اینها برای این است که یادمان نرود. روز مرد تا همین اواخر نداشتیم چون مردها را که کسی یادش نمیرود. مردها ثروتمندترینها، قدرتمندترینها، موفقترینها، گرانترینها و عزیزترینها هستند. همه روز روز ماست. اما روزادامه خواندن «به بهانهی روز زن»
فلانی را میشناختی؟
مدتی پیش به این فکر میکردم که فعل «رفت» معنی تازهای پیدا کرده است، به خصوص وقتی با حرف ربط «هم» همراه شود. این معنی که میگویم شاید بیشتر بین درسخواندهها یا جوانترها رواج داشته باشد. «فلانی هم رفت» یعنی فلانی هم مهاجرت کرد و از ایران رفت. آنقدر جملهی عادی و تکراریای شده کهادامه خواندن «فلانی را میشناختی؟»
آستانهی درد
یک رانندهی مست به پیادهرو میزند و یک نفر را میکُشد. میخوانم و رد میشوم. کپسول گاز در خانهای ترکیده و خانه را ویرانه کرده است. به بغل دستی میگویم نگفتم مواظب کپسول باش؟ ماشین با سگی در جاده تصادف میکند. سگ تکه پاره میشود. ماشین طوریش نشد؟ استخوان سگ میگویند محکم است. شاید چپادامه خواندن «آستانهی درد»
به ایران سفر نکنید!
طبیعی است خیلی از ما از این جمله خوشمان نیاید: «به ایران سفر نکنید!» چرا؟ مگه ایران چشه؟ این همه آدم دارند بدون مشکل زندگی میکنند. صفحههای اینستاگرام را ببینید؛ این همه ایرانگرد و طبیعت گرد، این همه عکاس، این همه دست به قلم، این همه نوازنده و خواننده و آدمهای باحال دیگر. چرا یکادامه خواندن «به ایران سفر نکنید!»
چرخها برای که میچرخند؟
وقتی میگویند فلانی مهندس شده و دارد چرخ صنعت مملکت را میگرداند حرفشان تشبیه و مَجاز نیست. چیزی که در تصویر مشاهده میکنید یکی از این چرخهای صنعت مملکت است. آن هم گُنده و خَرَکی. برای این که بدانید این چرخ چیست و چهکار میکند کمی توضیح میدهم. اینجا یک کارخانهی تولید کنسانترهی آهن است.ادامه خواندن «چرخها برای که میچرخند؟»
من و جی دبیلیو بیسیک
سال 1374 کلاس سوم دبیرستان بودم. تا آن موقع هنوز از نزدیک کامیپوتر ندیده بودم و دیدنش برایم هیجان زیادی داشت. در مدرسه درسی داشتیم به نام مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی. برخلاف بقیهی درسها که چندان علاقهی من را جذب نمیکرد، به مبحث الگوریتم علاقهمند شدم. برنامه نویسی به زبان GWBasic را بدون کامپیوترادامه خواندن «من و جی دبیلیو بیسیک»
فارسی شرکتی!
پنج سال گذشته در شرکتی کار میکردم که تا اندازهای پَت و پهن بود و سلسله مراتب مدیریتی بلندبالایی داشت. میتوان تصور کرد در چنین جایی، بسیاری از افراد بیشتر کارهایشان حرف زدن و نوشتن باشد. چیزهای زیادی در این شرکت نوشته میشد و بیشتر هم به زبان فارسی، از جمله نامه و پیام، گزارش،ادامه خواندن «فارسی شرکتی!»
انتخاب عقیده
بسیاری از ما ممکن است باورهای پیشینیان خود را به طور کامل تأیید نکنیم و تغییرات و اصلاحاتی به میل خود در آن وارد کرده باشیم. دین یا مکتبی که ما به آن اعتقاد داریم ممکن است ترکیبی باشد از آموزههای سنتی، باورهای شخصی و علوم جدید. شاید کنجکاو باشیم، آیا این مجموعهی اعتقادات ماادامه خواندن «انتخاب عقیده»
عکاسی سالهای قدیم
ما از نسل خیلی دوری نیستیم ولی عادتها از نسل ما تا الان خیلی تغییر کرده است. گاه میگویم کاش در گذشته بیشتر عکس میانداختم. عکس انداختن جدا از هزینههای آن حوصلهی زیادی هم میخواست. اولین دوربینی که خریدم همراهش یک سهپایه هم خریدم. عکاسی را از کتاب یاد گرفته بودم و به سهپایه احساسادامه خواندن «عکاسی سالهای قدیم»