نمانده

در جهان هایی که دیدم روی زیبایی نمانده در خبرها و جراید هیچ معنایی نمانده شعر تَر دیگر نمی بینم غزل دیگر نمانده هیچ حرف نانوشته در الفبایی نمانده من تمام لحظه‌هایم تیشه‌ای بر کوهِ دنیا از من اما یک اثر بر کوهِ دنیایی نمانده در تمام طول عمر از هر مکافاتی گذشتم رد پایمادامه خواندن «نمانده»

آنجا که آفتاب

آنجا که تیغ آفتاب نوجوان چنگ بر شرجی و دود می‌خراشد تا دست به خاک خسته برساند و باریده‌های فروردین همه را پس بگیرد من هنوز فرجام خواه زندگی‌ام و جوانی را که در روح کسل این جاده‌ها استحاله کرده‌ام چه با کیفیت توهم می‌کنم. 8/3/1396