بخشی از خاطرات ما در صف نانوایی شکل گرفته است. خنده ندارد، واقعاً زمان زیادی از عمرمان را در سالهای دههی شصت و هفتاد در صف نانوایی گذراندهایم. شاید قبلش هم همین طور بوده. یکی از نانواییهای محل جلوی نانواییاش سکویی چوبی گذاشته بود که چند نفر میتوانستند روی آن بنشینند. ابتکار خوبی بود وادامه خواندن «مِهتران خاطرهگو»
Tag Archives: خاطره
من و جی دبیلیو بیسیک
سال 1374 کلاس سوم دبیرستان بودم. تا آن موقع هنوز از نزدیک کامیپوتر ندیده بودم و دیدنش برایم هیجان زیادی داشت. در مدرسه درسی داشتیم به نام مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی. برخلاف بقیهی درسها که چندان علاقهی من را جذب نمیکرد، به مبحث الگوریتم علاقهمند شدم. برنامه نویسی به زبان GWBasic را بدون کامپیوترادامه خواندن «من و جی دبیلیو بیسیک»
کنترل خطی
در طول زمان مدرسه و دانشگاه، هروقت معلم یا استاد غیبت میکرد یا کلاس را زودتر تعطیل میکرد ما خوشحال میشدیم و این موضوع ردخور نداشت. تنها جایی که من از غیبتهای پرتکرار استاد خسته شدم درس کنترل خطی بود. سال سوم دانشگاه این درس را داشتیم. من شمرده بودم، در طول ترم ۱۵ جلسهادامه خواندن «کنترل خطی»