چه میشود که خاطرهی یک بشقاب غذا در گوشهای دنج و تاریک در شهری کوچک از پس سالها در ذهن آدم بدرخشد؟ حتی آشپزش هم نمیتواند حدس بزند. روزی روزگاری در بیابانهای اطراف زرند درگیر راهاندازی یک پروژهی صنعتی بودیم. آنها که در پروژههای صنعتی کار کردهاند میدانند راهاندازی رستاخیز پروژه است. هر پیچی کهادامه خواندن «شام راهاندازی»