سیاه چاله

کنارم نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کردیم. ستاره‌ی پر نور ناگهان محو شد. گفتم «دیدی یکهو رفت؟» گفت «فقط رفته پشت ابر. جای دوری نرفته.» گفتم «تو همیشه میخواهی با من مخالفت کنی. آن ستاره ناگهان از آسمان حذف شد. اگر قرار بود پشت ابر برود ذره ذره می‌رفت، یکهو نمی‌رفت.» گفت «اشتباه می‌کنی»ادامه خواندن «سیاه چاله»