معلم چهرهاش سرخ شده بود و کتک زدن حمید خستهاش کرده بود. از این که هر روز و هر هفته باید حمید را کتک میزد و حمید همان بچهی درسنخوان باقی بماند ذله بود. هرچه این بچه را کتک میزد دلش آرام نمیگرفت. حمید از ما دو سال بزرگتر بود. میگفتند کلاس اول را سهادامه خواندن «فَلَک»
Tag Archives: مدرسه
زنگ انشا
زنگ انشا انشا قرار بود چیزی باشد که با آن نوشتن را یاد بگیریم ولی من نوشتن را بعد از مدرسه یاد گرفتم، اگر یاد گرفته باشم. یادم میآید بعضی سالها درس انشا داشتیم و هفتهای یک بار میبایست یکی از معلمهای بیربط بیاید سر کلاس و از ما انشا بخواهد. انشا از آن درسهاییادامه خواندن «زنگ انشا»