ما از نسل خیلی دوری نیستیم ولی عادتها از نسل ما تا الان خیلی تغییر کرده است. گاه میگویم کاش در گذشته بیشتر عکس میانداختم. عکس انداختن جدا از هزینههای آن حوصلهی زیادی هم میخواست. اولین دوربینی که خریدم همراهش یک سهپایه هم خریدم. عکاسی را از کتاب یاد گرفته بودم و به سهپایه احساس نیاز کردم.
چاپ و ظهور عکس خود داستانی بود. آن کسی که در عکسهای قدیمی جای خوبی ندارد من هستم. چون وقتی دوربین و سه پایه را تنظیم میکردم معمولا کسی برای من جا خالی نمیکرد و مجبور بودم به سرعت در گوشه کناری خودم را جا کنم.
فیلمهایی که ما میخریدیم انگار کیفیت زیادی نداشت. چون بعدها که نگاتیوها را اسکن کردم نتیجهاش با عکسهای عکاسان معروفتر از شخصیتهای معروفتر خیلی فرق میکند. همیشه پس از ظهور عکس میبایست مدت زیادی وقت بگذارم تا ببنیم چه کسی در کدام عکس حضور دارد که همان را برایش چاپ کنم. یا سختتر این بود که میبایست یک سری عکسها را چاپ کنم و به همه نشان دهم. هر کسی هر اندازهای میخواست میبایست چاپ کنم و به او برسانم.
عکاسی در سفر همیشه کار سختی بود. میبایست دوربین نیم تا یک کیلویی و سه پایهاش را حمل کنی. فیلم و فلاش آماده داشته باشی. در هر شرایط آمادهی عکس انداختن باشی و از درک لحظه بگذری. بعد هم اگر عکسی سوخت یا کسی خارج از فوکوس بود مقصر تویی. هروقت هم سه پایه را میکاری که با کسی عکس دونفره بگیری بقیه سریع میدوند و خرابش میکنند. در تمام طول یک سفر شاید بیست تا سی تا عکس انداخته میشد. بنابراین همه سعی میکردند در بیشترین تعداد عکس حضور داشته باشند. نمیشد عکس دو نفره انداخت.
بعضی از عکسهای قدیمی را که نگاه میکنم حتی لحظهای که کادر را میبستم و سرعت شاتر را تنظیم میکردم یادم هست با این که سن عکس از بیست سال هم بیشتر است. اما خودم توی عکس نیستم!