فقط باشد

فقط باشد

خوابيده باشي و در اتاقي تاريك. فقط صداي فور فور كولر آبي بيايد و نه حتي از خيابان ماشيني رد شود. ساعت نمي‌داني چندهاي بعد از نيمه‌شب باشد. نيمه خواب و نيمه بيدار چشمت را باز كني. نه باز باز؛ نيمه باز كني همان جوري كه نيمه‌شب‌ها چشم‌هايت را نيمه‌باز مي‌كني، جوري كه نمي‌فهمي الان خوابي يا بيداري. نمي‌فهمي الان چشمت را توي خواب باز كرده‌اي يا توي بيداري. صداي كولر را هم شايد نشنوي اما من مي‌نويسمش. چون از سر شب توي گوشت بود و ديگر انگار شايد نباشد. توي رختخوابت هستي. بالشت را مي‌بيني، تشك را مي‌بيني. لبه‌ي تشك خوابيده‌اي و رويت به بيرون است. داري مي‌افتي. حالا مي‌خواهي يك غلت بزني و بيايي وسط‌تر كه نيافتي. كه از تشك نيافتي. اگر بيافتي چيزي نمي‌شود ولي نمي‌خواهي بيافتي. تو كه نمي‌فهمي. نيمه‌خوابي. رمق نداري. توان نداري. سنگيني. يك وزنه‌ي كاملي. اما غلت مي‌زني، مي‌چرخي، با همان نيروهايي كه در خواب و بيداري داري. با همان اراده‌هاي بي‌اراده. مي‌چرخي. پا و دست چپت يك مسير منحني را در فضا طي مي‌كند. خيلي آرام. سرت كمي زودتر از آنها. سرت كه برگشت هنوز دست و پايت به حركت آرامش در هوا روي آن منحني دارد ادامه مي‌دهد. مي‌بيني‌اش. كنار تو دراز كشيده. او هم چشمانش نيمه‌باز است. انگار او هم نيمه‌خواب است و او هم همان اراده‌هاي تو را در خواب و بيداري دارد. اما نه براي خودش. بلكه براي انتظار چرخيدن تو. او هم در چشمانش يك گيرنده براي چرخيدن تو را نشان مي‌دهد و اراده‌اش روي لبت لبخند مي‌نشاند. اگر نبود لبخند نمي‌زدي. ريتم حركتت تغيير مي‌كند. در همان چند لحظه‌ي كوتاه كه چند درجه از حركت دست و پايت روي آن خط منحني مانده‌است، ريتم حركتت از يك تكلف به يك خواستن تبديل مي‌شود. به يك نوازش تبديل مي‌شود. در همان تغيير سرعت و تغيير آهنگ حركتت روي آن منحني حالا مي‌شد حضور يك نفر ديگر را كنارت حس كرد. مي‌شد فهميد چشمت روي يك چشم افتاده‌است و داري لبخند مي‌زني. صداي فور فور كولر مي‌آيد يا نمي‌آيد. درها همه قفل است، پنجره‌ها بسته‌است و حركت بي‌هدف هواي كولر گاهي به بعضي از نقاط تنت مي‌خورد. دست و پايت دارد مسيرش را كامل مي‌كند. درست در آن نقطه كه بايد تلاقي كند، در آن نقطه كه بايد حس لامسه‌ات به مغزت پيغام بفرستد و يك چيز را لمس كني، درست در آن لحظه كه چشمت دارد به مغزت پيام مي‌دهد كه منتظر خبر حس لامسه‌ات باش، درست در آن لحظه كه ماهيچه‌هايت مي‌خواهد شل شود و دست و پاي چپت را ول كني تا باقي مسير منحني را رها كنند و روي او بيافتند، درست در همين لحظه دست و پايت روي تشك مي‌افتد. پلك‌هايت كمي باز مي‌شوند و به بيداري نزديك مي‌شوند و بعد سريع بسته مي‌شوند و لبخندت خشك مي‌شود.

درها همه بسته‌اند، پنجره‌ها همه بسته‌اند. فكر نكردي كه او از كجا آمده؟ اصلا مهم نيست كه او اين وقت شب اينجا چه‌كار مي‌كند؟ او كه با من حرف نمي‌زند. كنار من چه‌كار مي‌كند. نترسيدي؟ صداي فور فور كولر، عمق تاريكي، يك نفر ناگهان كنار تو، اينها ترس ندارد؟ حتي حالا هم به اين‌ها فكر نمي‌كني. حالا كه نيست و همه چيز الكي بود، شبح بود.

مي‌خواستي احمق باشي. مي‌خواستي نفهمي. دست خودت نبود مي‌دانم. ساخته‌ي ذهن خودت هم نبود. اگر ساخته‌ي ذهنت بود هر شب مي‌ساختي‌اش. اصلا هميشه مي‌ساختي‌اش.

حاضري هر جوري باشد؛ ترسناك باشد، ناگهاني باشد، اما فقط باشد.

10/5/89

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

بیان دیدگاه