سلطان مثلثات سال سوم

سال 1374 سوم دبیرستان بودم در نظام خیلی قدیم. آن زمان دبیرستان چهارسال بود و چیزی به نام پیش دانشگاهی هم نداشتیم. من عاشق ریاضی بودم. سال سوم سه تا کتاب ریاضی داشتیم: جبر، مثلثات و ریاضیات جدید. آخر کتاب‌های جبر و مثلثات ما حدود تا صدتا مسأله‌ی گُردافکن گذشته بودند که معلم‌ها سمتش نمی‌رفتند. شاگر‌ها هم فکر می‌کردند تبلیغات است و ورقش نمی‌زدند. اما من وقتی آنها را پیدا کردم تفریحم شدند. روزها در مدرسه به درس گوش نمی‌دادم و آنها را حل می‌کردم. یک بار زنگ تفریح یکی از دوستانم آمد و گفت بیا یکی از بچه‌های درسخوان کلاس ب را به تو معرفی کنم. رفتم و دیدم کتاب مثلثات توی دستش است و یکی از صفحه‌های آخر کتاب که خط خطی شده باز است. دور عددها و متغیرها گردی و زیر بعضی‌ها خط کشیده بود. گوشه‌ی کاغذ هم مانند دعانویس‌ها ورد نوشته بود. گفتم چیکار می‌کنی؟ گفت من اینها را حل می‌کنم. بلدی؟ گفتم اینها تفریح من است. مگر چیزی غیر از اینها هم توی این کتاب به درد می‌خورد؟ گروه خونی بچه خرخوان‌ها به من نمی‌خورد و باب رفاقت باز نشد.

چقدر دوست داشتم آن سال در المپیاد شرکت کنم. رقابت در خونم بود. هیچ چیز بیشتر از این که بگویند فلان‌جا اول شده‌ای به من لذت نمی‌داد. جایزه‌اش هم برایم مهم نبود. می‌دانستم که مدالش مال من است. ریاضی یک قل دو قل من بود. میانگین نمره‌های ریاضی‌ام می‌بایست ۱۷ باشد. معلم مثلثات ما آن سال کلاس خصوصی هم داشت. چندتا از بچه مایه‌های کلاس پیش او کلاس خصوصی می‌رفتند. کلاس خصوصی برای من افت داشت و فکر می‌کردم هرکه می‌رود بچه مایه است و پول دور می‌ریزد. اگر درس همین معلم را در مدرسه نمی‌فهمید چه انتظاری دارید که در کلاس بفهمید و اگر این معلم در کلاس خصوصی جور دیگری درس می‌دهد خیانت‌کار است. ولی هیچ‌کدام از این دو گزینه نبود. بعدا خودم معلم شدم و فهمیدم جریان چیست که در این داستان نمی‌خواهم بگویم. شاید در جایی دیگر بگویم جریان چیست.

یکی از شاگرهای کلاس خصوصی‌اش دوست نزدیک من بود و کنار من می‌نشست. آن سال‌ها یک سال سه ثلث داشت و برای هر ثلث یک امتحان می‌گرفتند. هر ثلث یک فصل سال بود. در یکی از ثلث‌های اول یا دوم، معلم با بچه‌های کلاس که ۴۵ نفر بودند لج کرد. یادم نیست موضوع لجش چه بود، سر و صدا و لات بازی بود یا درس نخواندن و تقلب. نمره‌های امتحان ثلث را از جیبش در آورد و پاره کرد. من نمره‌ی خوبی گرفته بودم. دوستم در گوشی به من گفت فیلم است باور نکن؛ توی کلاس خصوص به ما گفت می‌خواهم زهر چشم بگیرم، به کسی نگو. برایم اهمیت نداشت، نه پاره شدن نمره‌ها و نه فیلم بودنش. من از کلاس اجازه گرفتم و چند دقیقه رفتم بیرون. آبریزش بینی اذیتم می‌کرد. صبرم را به سر می‌آورد. وقتی برگشتم نگاه‌ها به من تغییر کرده بود. جریان را پرسیدم. بغل دستی گفت معلم بیانیه‌ای داده که جالب است. گفته امتحانی می‌گیرم آنقدر سخت که اگر احمدی ۱۲ بشود به همه‌ی شما ۲۰ می‌دهم. باز هم برایم مهم نبود. من کار خودم را می‌کردم و کاری به این حرف‌ها نداشتم. می‌دانستم دست آن معلم خواهد لرزید اگر خط غلط روی یکی از جواب‌هایم بکشد.

امتحان برگزار شد و من ۱۱.۷۵ شدم. طبیعی بود که به نمره‌ام اعتراض داشته باشم. هیچوقت نمره برایم مهم نبود ولی آن لحظه نمی‌خواستم میانگینم کمتر از ۱۷ شود تا بتوانم به المپیاد برسم. دوستم در گوشم گفت جدی نگیر دارد بچه‌ها را اذیت می‌کند، همان نمره‌های قبلی را رد کرده به دفتر. گفتم مهم نیست. یک لحظه می‌خواستم همه چیز را فراموش کنم و به آن معلم سخت نگیرم و بگذارم بازی‌اش را بکند. نگاه بچه‌ها به من که انتظار نمره‌ی بیشتری از من که سلطان مثلثات بودم داشتند اذیتم می‌کرد. آنها امیدی دروغین داشتند که من ۱۲ می‌شوم و آنها همه ۲۰ می‌شوند. گذشته از این‌ها تحملم از رجزخوانی آن معلم برای ۴۵ دانش آموز بینوا تمام شده بود. برخاستم و گفتم به نمره‌ام اعتراض دارم. با کله شقی فراوان رفتم پای تخته و گفتم برگه‌ی من را بیاور تا دانه دانه سؤال‌ها را بررسی کنیم. بازی‌اش را خراب کردم. جواب‌ها را روی تخته حل کردم و با زبان معلمی که به بچه‌ی نفهم توضیح می‌دهد همه چیز را شفاف کردم. دست کم چند نفر فهمیدند که او دارد لج بازی می‌کند و نمره‌ی واقعی من بسیار با ۱۱.۷۵ فاصله دارد. در آخرین تلاشش برای اثبات اشتباه من در آخرین سؤال، متوجه تغییر رنگش از سفیدی به سرخی و کبودی شدم و همین برایم کافی بود تا احساس برندگی داشته باشم و برگشتم سرجایم نشستم. انگار همین که چند نفر فهمیدند او اشتباه می‌کند قانعم کرده بود. دیگر برایم مهم نبود کدام نمره را می‌خواهد به دفتر رد کند. فکر می‌کردم با نمره‌ی بیستی که در ثلث آخر می‌گیرم میانگینم به ۱۷ می‌رسد و مشکلی نخواهم داشت. یادم نیست چه نمره‌ای برایم رد شد ولی یادم هست که ثلث آخر ۱۱ شدم و به المپیاد نرسیدم. با معاون مدرسه توی حیاط راجع به اعتراض حرف زدم. گفت المپیاد به چه درد می‌خورد ولش کن.

آن روزها فکر نمی‌کردم حقم بیشتر از این حرف‌هاست. من به عنوان دانش آموز می‌بایست در مدرسه چیز یاد بگیرم نه این که بازیچه‌ی لج‌بازی‌های کودکانه‌ی معلمی سالخورده شوم و رویایم را از دست بدهم. نمی‌دانم آن معلم از این بازی‌اش چه چیزی به دست می‌آورد.

16 تیر 1398

6 آگوست 2020

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

One thought on “سلطان مثلثات سال سوم

  1. چقدر حقیرند کسانیکه به اسم معلم سرنوشت یک نفر را خودخواهانه تغییر میدهند.
    معلمی که باید چراغ راه دانش آموز باشد.
    حیف اسم معلم که بعضی انسان نماها به یدک میکشند.

    لایک

بیان دیدگاه