در طول زمان مدرسه و دانشگاه، هروقت معلم یا استاد غیبت میکرد یا کلاس را زودتر تعطیل میکرد ما خوشحال میشدیم و این موضوع ردخور نداشت. تنها جایی که من از غیبتهای پرتکرار استاد خسته شدم درس کنترل خطی بود. سال سوم دانشگاه این درس را داشتیم. من شمرده بودم، در طول ترم ۱۵ جلسه کلاس داشتیم. در واقع میبایست ۳۴ جلسه کلاس میداشتیم ولی بیشتر استادان با کمی تخفیف حدود ۳۰ جلسه کلاس برگزار میکردند. استاد کنترل خطی ما از آن طرف بام افتاده بود هروقت هم میآمد بر سر ما منت میگذاشت که چرا به روز نیستیم و با کامپیوتر کار نمیکنیم. آن موقع هنوز ویندوز ۹۵ جا نیافتاده بود و در دانشگاه هنوز از داس و کمی از ویندوز ۳.۱ استفاده میکردیم. استاد میگفت در خانه ویندوز ۹۵ دارد و دختر کوچکش هم بلد است با آن کار کند. خلاصه که ما بچههای تنبلی بودیم و لایق همین کلاس یک لنگه پا بودیم.
من ناخودآگاه از این درس بدم آمد. رشتهی این درس از دستم در رفته بود و دیگر نمیتوانستم جذبش شوم. استاد تا میامد چیز جدیدی درس بدهد آنقدر شاخ و بال میرفت و آنقدر پرت و پلا میگفت که نمیتوانستم مباحث را به هم بدوزم. آخر ترم با کتاب حجیمی روبرو بودم و جزوهای تکه پاره مانند تسبیحی که نخش پاره شده باشد. شب امتحان مسعود به من گفت نایکوییست بلدی؟ گفتم این دیگر چیست؟ جزوهی یکی از استادان یک دانشگاه دیگر را به من نشان داد و گفت اینها در امتحان میآید بگیر بخوان. من گفتم اینها را که درس نداده. گفت ولی میآید. چرا بچهها از چیزهایی خبر داشتند که من نداشتم؟ آیا جلسههای سری در دانشگاه با استاد برگزار میشد که من از آن بیخبر بودم؟
نایکوییست شد لولوخورخورهی من. همان شب تا آنجا که حوصله داشتم نگاه کردم و فردایش رفتم و امتحان دادم. نصف سؤالها از خود بیوجود نایکوییست بود. ۱۰ شدم و پاس کردم. کی میدانست اگر این ۱۰ را نمیگرفتم ترم بعدش چه میشد و الان کجا بودم و کی میداند که الان از کنترل خطی و حتی از نایکوییست هیچی یادم نیست. اسمش را هم یادم نبود تا اینکه امروز چشمم بعد از سالها به اسکن آن جزوه افتاد. پاکش کردم.
21 مرداد 1399
