آستانه‌ی درد

یک راننده‌ی مست به پیاده‌رو می‌زند و یک نفر را می‌کُشد. می‌خوانم و رد می‌شوم. کپسول گاز در خانه‌ای ترکیده و خانه را ویرانه کرده است. به بغل دستی می‌گویم نگفتم مواظب کپسول باش؟ ماشین با سگی در جاده تصادف می‌کند. سگ تکه پاره می‌شود. ماشین طوری‌ش نشد؟ استخوان سگ می‌گویند محکم است. شاید چپ کرده باشد.

می‌دانم زخمی شدن یک قناری چقدر می‌تواند قلب کسی را مچاله کند یا حتی جدا شدن یک بچه پنگوئن از پدر و مادرش. اما ما را ببخشید که برای این خبرها احساساتمان رقیق نمی‌شود. نه این که بی‌رگ باشیم. نه این که از سنگ باشیم. نه این که این خبرها کم اهمیت باشد. این خبرها خیلی هم بد است و ما هم آدمیم ولی آستانه‌ی دردمان بالاست. ما از خاور میانه‌ایم.

زیاد تحلیل می‌کنند که خاورمیانه چه‌ش است که اینگونه دردخیز است. موج دردش تا جامو و کشمیر و از آن طرف تا لیبی هم می‌رود. نمی‌دانم نفت است، دین است چه است؛ شاید هم ترکیبی از این دوتا؛ نفت دینی یا دین نفتی. بنای تحلیل ندارم. رها کنم!

ما صبح‌ها که بیدار می‌شویم هنوز جاروبرقیِ روحمان خبرهای دیروز را هضم نکرده که خبرهای امروز را به خوردش می‌دهیم. ماشین‌تان را دزدیده‌اند. شما با اِهِن و تُلُپ می‌روید به کلانتری و در ذهنتان مهم‌ترین کار را برای عزیزان امنیت‌چی تراشیده‌اید ولی آنجا می‌فهمید اتفاقی که زندگی‌تان را دگرگون می‌کند ابروهای یک سرباز صفر را هم تکان نمی‌دهد. درد شما از عادی‌ترین دردهاست که سزاوار یک «آخ» هم نیست.

نگران لاک پشت‌هایی هستی که سرشان در کیسه‌های پلاستیکی گیر می‌کند و خفه می‌شوند؟ نگران باش، خیلی هم خوب است. اصلاً گلی به گوشه‌ی جمالت و ماچ به انسانیتت. همه‌ی اینها را جدی می‌گویم. اما در بلاد ما یک دختر را کف خیابان آتش زده‌اند.

اخبار نمی‌گویم. اخبار را اگر خواستی بگرد و بخوان. از این‌ها زیاد داریم. کی آتش زده؟ همین مردم! همین‌ها که نگرانی مبادا لایه‌ی اوزون سوراخش گشاد شود و اشعه‌ی خورشید پوستشان را بگزد.

این چهارپنج تا پاراگراف چیزی از درد ما نمی‌گوید. چیزی از دلیل آن هم نمی‌گوید. فقط می‌خواهد بگوید ما آستانه‌ی دردمان بالاست. آنقدر زخم داریم که نمی‌دانیم کدامش را ببندیم. نمی‌دانیم برای کدام داغمان عزاداری کنیم. نمی‌دانیم برای کدام بدبختی اعتراض کنیم و به کی.

شاید کسی فکر کند بلای آسمانی زیاد داریم، زلزله زیاد داریم. نه، از این خبرها نیست. هرچه هست خودمان بر سر خودمان آورده‌ایم. لُبّ کلام: «یکی‌مان فکر می‌کند بهتر از آن یکی‌مان فکر می‌کند.» و باز هم توی این جمله که می‌گردی به کلمه‌ی «بهتر» می‌رسی. به همان کلمه که مائو و هیتلر و خیلی‌های دیگر را در تاریخ از جایشان جنباند. بزرگان می‌گویند «کاری به همسایه‌ات نداشته باش تا وقتی آسیبی به تو نمی‌زند». بگذرم!

می‌توانم هر روز صبح بیدار شوم و دردهای جدید را به خورد روحم بدهم و تا شب تحلیل بخوانم و غصه بخورم و برخیزم و سعی کنم اطرافیان را باخبر کنم و جنبشی در راه تعالی بشر راه بیاندازم. می‌توانم به دنبال مزه‌ی زندگی خودم بروم و از شکل‌های جدید ابرها در زاویه‌های مختلف تابش خورشید عکس بیاندازم و به اشتراک بگذارم و مردم لایک بزنند. ولی نه آن می‌توانم باشم نه این!

من یک خاورمیانه‌ایِ سرگردان بین این دو دنیا خواهم ماند. مانند آن بازیگری که در روز مرگ عزیزش سرصحنه می‌رود تا فیلم‌برداری کامل شود و فیلمی بماند برای همیشه و همگان و شب برای خودش تنهایی مویه می‌کند یا مثل آن سراینده و موسیقی‌دانی که در سال‌های جنگِ ایران، آهنگ شیش هشتی می‌ساخت و غم‌هایش را تنهایی می‌خورد.

منتشرشده به‌دست Majid

I'm an engineer who aspired to be a writer.

2 دیدگاه برای «آستانه‌ی درد»

  1. بسیار زیبا و روان دردهای خاورمیانه و آستانه تحمل بالا رفته مردم این منطقه رو بیان کردی، هر چه قدر هم بخواهی خاورمیانه ای نباشی به این سادگی ها نخواهد شد، شاید برای همیشه یک خاورمیانه ای سرگردان بمانی، سخت خواهد بود.
    ما خاورمیانه ای ها به این هم عادت خواهیم کرد، زمان خیلی تاثیر گذار نخواهد بود، حداقل به اندازه تغییر نسل وقت لازم دارد.
    دین نفتی یا نفت دینی، هرکدام باشد ، قطعا نقش دین مهم تر هست، همین خاورمیانه با کمرنگ شدن دین در بخشی از آن امن تر و زیباتر دیده شده است.
    اما نکته مهم این هست که شما همین الان کاملا واقف به این اتفاقات و تغییرات محیطی و فرهنگی هستید، همین می‌تواند دلیلی خوب برای توان عبور از این دوران باشد، اینکه چقدر توانایی تغییر در منطقه ما را دارید از آن منطقه، این که چقدر از زندگی شخصی (به تعبیر من تباه شده است) و چقدر زمان برای استفاده از این موهبت زندگی مانده است برای تغییر خاورمیانه ای نماندن کافی است.
    همان طور که سیم های برق رو از عکس ها پاک می کنی، نه به همان سرعت ولی می‌توان باقی این سیم ها را هم پاک کرد

    لایک

بیان دیدگاه