دست انداز به موقع

هفت سالم بود و خیلی وقت نبود که از لذت شروع دوچرخه سواری‌ام می‌گذشت. معلق شدن روی دو چرخ باریک و جدا شدن از دنیای تعادل روی دوپا برایم دنیای جدیدی بود. دوچرخه‌ی کالخوف آلمان غربی از خواهر بزرگم دست به دست شده بود و به من رسیده بود. چرخ‌های ۱۲ اینچش کوچکتر از آنادامه خواندن «دست انداز به موقع»

من و جی دبیلیو بیسیک

سال 1374 کلاس سوم دبیرستان بودم. تا آن موقع هنوز از نزدیک کامیپوتر ندیده بودم و دیدنش برایم هیجان زیادی داشت. در مدرسه درسی داشتیم به نام مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی. برخلاف بقیه‌ی درس‌ها که چندان علاقه‌ی من را جذب نمی‌کرد، به مبحث الگوریتم علاقه‌مند شدم. برنامه نویسی به زبان GWBasic را بدون کامپیوترادامه خواندن «من و جی دبیلیو بیسیک»

کنترل خطی

در طول زمان مدرسه و دانشگاه، هروقت معلم یا استاد غیبت می‌کرد یا کلاس را زودتر تعطیل می‌کرد ما خوشحال می‌شدیم و این موضوع ردخور نداشت. تنها جایی که من از غیبت‌های پرتکرار استاد خسته شدم درس کنترل خطی بود. سال سوم دانشگاه این درس را داشتیم. من شمرده بودم، در طول ترم ۱۵ جلسهادامه خواندن «کنترل خطی»

طفلک بازیگوش درون

طفلک بازیگوش درون ببین چگونه رامت می‌شود حتی اگر تمام شب پیشش باشی جفتک انداختن‌های زنجیره‌ای‌اش یکجا همه می‌نشیند تا یک دقیقه هم ترس از دست دادنت از دست دادن حتی صدایت از خط نگذرد مثل لیوان لبریز چای داغ می‌مانی که روی سینی با یک دست نگه دارم و از پله بالا بروم نگرانادامه خواندن «طفلک بازیگوش درون»

سلطان مثلثات سال سوم

سال 1374 سوم دبیرستان بودم در نظام خیلی قدیم. آن زمان دبیرستان چهارسال بود و چیزی به نام پیش دانشگاهی هم نداشتیم. من عاشق ریاضی بودم. سال سوم سه تا کتاب ریاضی داشتیم: جبر، مثلثات و ریاضیات جدید. آخر کتاب‌های جبر و مثلثات ما حدود تا صدتا مسأله‌ی گُردافکن گذشته بودند که معلم‌ها سمتش نمی‌رفتند.ادامه خواندن «سلطان مثلثات سال سوم»

دکتر و نانوا

مامانم می‌گوید باید دکتر بشوی. من دوست ندارم دکتر بشوم و همیشه توی اتاقی بنشینم که بوی آمپول می‌دهد. دکتر رسولی همیشه ناراحت است. باید ساکت بنشینی تا منشی صدایت بزند. نمی‌دانم مامان چه جوری وقتی می‌رویم مطب ثبت نام می‌کند. نمی‌دانم بعداً یاد می‌گیرم یا نه. نانِ این فِر هم تمام شد. مَشتعلی دست‌هایشادامه خواندن «دکتر و نانوا»

آنجا که آفتاب

آنجا که تیغ آفتاب نوجوان چنگ بر شرجی و دود می‌خراشد تا دست به خاک خسته برساند و باریده‌های فروردین همه را پس بگیرد من هنوز فرجام خواه زندگی‌ام و جوانی را که در روح کسل این جاده‌ها استحاله کرده‌ام چه با کیفیت توهم می‌کنم. 8/3/1396

فارسی شرکتی!

پنج سال گذشته در شرکتی کار می‌کردم که تا اندازه‌ای پَت و پهن بود و سلسله مراتب مدیریتی بلندبالایی داشت. می‌توان تصور کرد در چنین جایی، بسیاری از افراد بیشتر کارهایشان حرف زدن و نوشتن باشد. چیزهای زیادی در این شرکت نوشته می‌شد و بیشتر هم به زبان فارسی، از جمله نامه و پیام، گزارش،ادامه خواندن «فارسی شرکتی!»

انتها گیج

من را درگیر آن حس غلیظ بودنت کن من را در نورد و حذفم کن در به رویا رساندن واژه‌ها از سرد کاغذ تا گرم خیال لبهایت تبحر داری با تو تنها بودن از مشورت دنیا بی‌نیازم می‌کند چه میدانی در گوشه‌ای از مختصات شیمی مغز و خونی با خیال تو تغییر می‌کند به انرژیادامه خواندن «انتها گیج»