دست انداز به موقع

هفت سالم بود و خیلی وقت نبود که از لذت شروع دوچرخه سواری‌ام می‌گذشت. معلق شدن روی دو چرخ باریک و جدا شدن از دنیای تعادل روی دوپا برایم دنیای جدیدی بود. دوچرخه‌ی کالخوف آلمان غربی از خواهر بزرگم دست به دست شده بود و به من رسیده بود. چرخ‌های ۱۲ اینچش کوچکتر از آن بود که با آن دور بردارم و قیافه بگیرم. اما هرچه بود بخش قابل توجهی از دنیای شش و هفت سالگی من آن دوچرخه بود. دوچرخه‌ای که حالا مال من شده بود و خواهر بزرگترم سخاوتمندانه مالکیتش را یادآوری نمی‌کرد.

همیشه دوچرخه‌هایی را در تلویزیون یا خیابان می‌دیدم که چیزی خرید کرده‌اند و به تَرک‌بند بسته‌اند. میخواستم دوچرخه‌ی کوچک من هم چیزی از آنها کم نداشته باشد و دوست داشتم هرچه دمِ دست دارم به آن تَرک‌بند کوچکش ببندم. آن زمان‌ها ـ نمی‌دانم برای چه ـ دور لوله‌های بدنه‌ی دوچرخه را با نوار پلاستیکی نوارپیچ می‌کردند. نوارپیچِ دوچرخه‌ام شفاف بود یا شاید اصرار آفتاب شفافش کرده بود. نمی‌دانم دوچرخه‌ام سبز بود با نوار قرمز یا قرمز بود با نوار سبز؛ آفتاب و باران در این سال‌ها رنگ‌هایش را هم زده بودند.
آن روز در خیابان جلوی خانه‌مان که آن روزها هر ده دقیقه یک ماشین از آن رد می‌شد، آرام آرام دوچرخه سواری می‌کردم و یادم می‌آید که با خودم خیال پردازی می‌کردم؛ خیال چه؟ نمی‌دانم. حسین یکی از پسرهای کلاس ما بود که دوچرخه‌ی ۱۸ اینچ داشت. از کنارم رد شد و نگاهش را که همیشه بی‌تقصیر تیز بود، به سمت دوچرخه‌ام انداخت. از آن دوچرخه‌ها داشت که صندلی‌اش یک پشتی دارد تا گردن و میله فرمانش بلند است. راننده می‌توانست به پشتی تکیه دهد و با یک دست رانندگی و با آن دست سیب گاز بزند. حسین آن طرف خیابان و من این طرف خیابان همدیگر را پاییدیم و پنجاه متری را با هم رکاب زدیم بی آن که چیزی بگوییم. حسین روی دوچرخه‌اش ژست عوض می‌کرد و دستش را روی فرمان انگار که گاز موتور باشد می‌چرخاند و با دهانش صدا می‌داد. نگاه کردم به پشت سرم. از محدوده‌ای که اجازه داشتم دورتر رفته بودم. حسین چیزی نمی‌گفت اما همه‌ی حرکت‌هایش را «چه دوچرخه‌ی کوچکی!» می‌شنیدیم. نمی‌توانستم دورتر بروم و می‌دانستم آن سربالایی که جلوی رویم است بیشتر ضایعم می‌کند. رو برگرداندم که به سمت خانه بروم اما این برگشتن عقب نشینی از جنگی اسم نبرده بود. حسین که نگاهم می‌کرد ایستاد و نصفه نیمه برگشت و با چشمانش سوال می‌کرد «حالا چه؟». حالا جلوی رویم سرپایینی کوتاهی بود و بعد از آن به سمت خانه کفی می‌شد. به حسین گفتم مسابقه بدهیم تا درِ خانه‌ی ما. حسین گفت باشه و سرش را روی فرمان خم کرد. آن پشتی صندلی دیگر بیکار شده بود و من با خودم فکر کردم چه بی‌ترکیب!
پایم در رکاب پیچید و او هم دهانش را روی هم سفت چسباند و رکاب زد. رکاب زدن‌های تند من در آن سر پایینی سرعت دوچرخه را زیاد کرده بود و خوشحال بودم که در بیست متر اول هم‌ترازیم. سرپایینی تمام شد و من همچنان تند رکاب می‌زدم. رکاب زدنم تعادل دوچرخه را کم می‌کرد. تمام تلاشم را می‌کردم که تصویر دوچرخه‌ی کوچکم را از ذهنش پاک کنم و به جای آن تصویر یک دوچرخه‌ی سریع را بنشانم که فردا در مدرسه یادش مانده باشد. جلوی مغازه‌ی آقای رزاقی یک دست انداز بود که من آن لحظه با خودم فکر کردم دوچرخه‌ام با آن سرعت وقتی به آن برسد مثل موتورهای پرشی برنامه‌ی «دیدنی‌ها» می‌پرد بالا. از روی زین بلند شدم و گذاشتم چرخ جلو به دست کوبیده شود. وزن سرم انگار زیاد بود و دوچرخه روی هوا کله‌معلق شد و با سر فرود آمدم. سرم را موقع فرود آمدن جمع کرده بودم و پشت سرم به زمین خورد و درد گرفت. فوری دوچرخه را برداشتم که مسیر را ادامه دهم اما رهگذرها من را جمع کردند و بردند درِ خانه تحویل دادند. دوست نداشتم آن موقع من را که هنوز معلوم نبود قیافه‌ام به کی رفته شناسایی کنند و بدون سؤال کردن خانه‌مان را پیدا کنند. سرم زخم شده بود و کمی خون می‌آمد ولی دیگر درد نداشت. ناراحت نبودم از این که مسابقه را از دست دادم. به هر حال تهِ آن ذهن هفت ساله‌ام می‌دانستم من آن مسابقه را می‌بازم. حسین احتمالاً حس خرابکارها را داشت و بدون فضولی دور زد و از مهلکه در رفت ـ دوره‌ی ما دوره‌ای بود که اگر خروس ناکوک می‌خواند فکر می‌کردیم تقصیر ماست. ناراحت هم نبودم از این که زخمی شده‌ام. حس قهرمان‌هایی را داشتم که در مسابقه‌ی حرفه‌ای زخمی می‌شوند و از دور مسابقه خارج می‌شوند. مثلاً ناراحت بودم از این که مسابقه هدر رفت ولی زیرجلکی خوشحال بودم که باخت حتمی و تحقیر را با کناره گیری قهرمانانه عوض کردم و عذر موجه برایش دارم. فردا حسین دراین باره چیزی نمی‌گوید. زخمی شدن و درد کشیدن خودش یک جور بزرگ شدن است.


۱۲ شهریور ۱۳۹۹
۲ سپتامبر ۲۰۲۰

من و جی دبیلیو بیسیک

سال 1374 کلاس سوم دبیرستان بودم. تا آن موقع هنوز از نزدیک کامیپوتر ندیده بودم و دیدنش برایم هیجان زیادی داشت. در مدرسه درسی داشتیم به نام مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی. برخلاف بقیه‌ی درس‌ها که چندان علاقه‌ی من را جذب نمی‌کرد، به مبحث الگوریتم علاقه‌مند شدم. برنامه نویسی به زبان GWBasic را بدون کامپیوتر آموختیم. وسط‌های سال ما را بردند به یک آزمایشگاه که ۱۲ تا کامپیوتر داشت که فکر کنم 80286 بودند. از دو درب شیشه‌ای پشت سر هم می‌بایست عبور کنی و بین آنها کفش‌هایت را در بیاوری. کف اتاق را با موکت تمیز پوشانده بودند. جو اتاق سکوت و تمیزی خاصی داشت که حتی هم‌کلاسی‌های چموش من را تشویق به نزاکت می‌کرد. بچه‌ها در گروه‌های سه نفری پشت هر کامپیوتر تقسیم بندی شدند و من اضافه ماندم. به یک گروه که بیشتر احساس رفاقت می‌کردم نزدیک شدم و میزشان را چهارنفره کردم. با اکراه و نارضایتی آنها روبرو شدم و قول دادم تا آخر سال دست به کامپیوتر نزنم. متوجه شدم که آنها فکر می‌کنند من چون در برنامه نویسی زبر و زرنگ به نظر می‌آیم قصد دارم افسار کامپیوتر را از دست آنها در بیاورم و فقط خودم کار کنم. این نگرانی آنها را زود فهمیدم و نگذاشتم دیوار دوستی ما با چهار کلمه حرف بدشکل بریزد و خودم زودتر برای قولم پیش قدم شدم. خوب، آنها هم بعدا پشیمان نشدند از پذیرفتن من. برنامه‌ها را به آنها می‌دادم تا بنویسند و من خودم حریصانه نگاه می‌کردم. آخرهای سال یکی دو بار خودم برنامه‌ها را تایپ کردم.

نمایشگرها سیاه و سفید بودند و کامپیوترها جایی برای ذخیره اطلاعات نداشتند. یک دیسکت حاوی سیستم عامل داس 5 و برنامه جی دبیلیو بیسیک به هر گروه داده می‌شد. همه چیز برایم خوشایند بود. از صدای بیپ اولش تا وقتی حرف‌ها دانه دانه روی آن نمایشگرها نشان داده شوند و بیسیک به قول معروف بالا بیاید. صدای تق تق صفحه کلیدهای قدیمی و حرکت چشمک زن روی نمایشگر همه برایم قشنگ بود.

برمی‌گردم به چند ماه قبلش. معلم توی کلاس گفت برنامه‌ای بنویسید که از ورودی قدر مطلق بگیرد و از تابع قدر مطلق استفاده نکنید. تک و توک از بچه‌های کلاس برنامه را نوشتن. معلم خودش برنامه‌ی صحیح را روی تخته نوشت و درباره‌ی آن توضیح داد. اگر عدد مثبت باشد باید اینجوری جواب بدهد و اگر عدد منفی باشد اینجوری. حالا اگر این «اگر» نباشد چه؟ همین برنامه را بدون اگر یعنی بدون دستور if بنویسید. این لحظه از آن لحظه‌هایی بود که توجه من را به کلاس جلب می‌کرد. حس رقابت و چالش بیشتر از هر چیزی برایم جذاب بود. معلم گفت وقتی رفتید خانه بهش فکر کنید شاید یک جرقه‌ای در مغز یک نفر زد و توانست این برنامه را بنویسد.

در کمتر از ۵ دقیقه برنامه را نوشتم. بغل دستی‌ام که از این هیجان‌ها لذت می‌برد به معلم گفت اینجا جرقه زد و به دست من اشاره کرد. معلم آمد و ما سه نفر را روی نیمکت هل داد و روی هم چپاند و کنار ما نشست. گفت جدی امتحانش کردی؟ گفتم بله جواب می‌دهد. برایم ساده بود. فقط یک خط فرمول ریاضی بود با چهار عمل اصلی. با چندتا عدد مختلف برنامه را آزمایش کرد. برگه را تا زد. کلاس مثل بقیه‌ی وقت‌هایی که معلم‌ها حواسشان پرت می‌شود سر و صدا شده بود. معلم برگه را تا زد و گذاشت توی جیب کتش و رفت. زنگ خورد و کسی به من نگفت برنامه نویسی کن، برنامه نویسی را ادامه بده.

آن سال المپیاد کامپیوتر هم برگزار می‌شد. بعد از برگزار شدنش فهمیدم. نمی‌دانستم وظیفه‌ی مدرسه است که به ما بگوید. ناراحتی‌ام از این بود که چرا در جریان خبرها نیستیم. چرا زرنگ نیستیم که بفهمیم المپیادها کی برگزار می‌شوند.

امروز ۲۵ سال از آن روزها می‌گذرد و من مثل معتادانی که باید درد خماری‌شان را بنشانند دارم کاتلین یاد می‌گیرم. ولی کو آن انرژی، کو آن توان.

19/8/2020

کنترل خطی

در طول زمان مدرسه و دانشگاه، هروقت معلم یا استاد غیبت می‌کرد یا کلاس را زودتر تعطیل می‌کرد ما خوشحال می‌شدیم و این موضوع ردخور نداشت. تنها جایی که من از غیبت‌های پرتکرار استاد خسته شدم درس کنترل خطی بود. سال سوم دانشگاه این درس را داشتیم. من شمرده بودم، در طول ترم ۱۵ جلسه کلاس داشتیم. در واقع می‌بایست ۳۴ جلسه کلاس می‌داشتیم ولی بیشتر استادان با کمی تخفیف حدود ۳۰ جلسه کلاس برگزار می‌کردند. استاد کنترل خطی ما از آن طرف بام افتاده بود هروقت هم می‌آمد بر سر ما منت می‌گذاشت که چرا به روز نیستیم و با کامپیوتر کار نمی‌کنیم. آن موقع هنوز ویندوز ۹۵ جا نیافتاده بود و در دانشگاه هنوز از داس و کمی از ویندوز ۳.۱ استفاده می‌کردیم. استاد می‌گفت در خانه ویندوز ۹۵ دارد و دختر کوچکش هم بلد است با آن کار کند. خلاصه که ما بچه‌های تنبلی بودیم و لایق همین کلاس یک لنگه پا بودیم.

من ناخودآگاه از این درس بدم آمد. رشته‌ی این درس از دستم در رفته بود و دیگر نمی‌توانستم جذبش شوم. استاد تا میامد چیز جدیدی درس بدهد آنقدر شاخ و بال می‌رفت و آنقدر پرت و پلا می‌گفت که نمی‌توانستم مباحث را به هم بدوزم. آخر ترم با کتاب حجیمی روبرو بودم و جزوه‌ای تکه پاره مانند تسبیحی که نخش پاره شده باشد. شب امتحان مسعود به من گفت نایکوییست بلدی؟ گفتم این دیگر چیست؟ جزوه‌ی یکی از استادان یک دانشگاه دیگر را به من نشان داد و گفت این‌ها در امتحان می‌آید بگیر بخوان. من گفتم اینها را که درس نداده. گفت ولی می‌آید. چرا بچه‌ها از چیزهایی خبر داشتند که من نداشتم؟ آیا جلسه‌های سری در دانشگاه با استاد برگزار می‌شد که من از آن بی‌خبر بودم؟

نایکوییست شد لولوخورخوره‌ی من. همان شب تا آنجا که حوصله داشتم نگاه کردم و فردایش رفتم و امتحان دادم. نصف سؤال‌ها از خود بی‌وجود نایکوییست بود. ۱۰ شدم و پاس کردم. کی می‌دانست اگر این ۱۰ را نمی‌گرفتم ترم بعدش چه می‌شد و الان کجا بودم و کی می‌داند که الان از کنترل خطی و حتی از نایکوییست هیچی یادم نیست. اسمش را هم یادم نبود تا اینکه امروز چشمم بعد از سال‌ها به اسکن آن جزوه افتاد. پاکش کردم.

21 مرداد 1399

طفلک بازیگوش درون

طفلک بازیگوش درون

ببین چگونه رامت می‌شود

حتی اگر تمام شب پیشش باشی

جفتک انداختن‌های زنجیره‌ای‌اش

یکجا همه می‌نشیند تا یک دقیقه هم

ترس از دست دادنت

از دست دادن حتی صدایت

از خط نگذرد

مثل لیوان لبریز چای داغ می‌مانی

که روی سینی با یک دست نگه دارم

و از پله بالا بروم

نگران تمام شدن هم

نگران ریختن هم

تو را آخر شب

خواب می‌رباید و

من را همچنان تو

مجال خالی شدنم نیستی

که هر ساعت بود و نبودت

لبریزترم می‌کند

ای پرنده‌ی وحشی

یک جا قرار بگیر تا بدانم از روی کدام بام باید نگاهت کنم

17/5/1389

تهران

سلطان مثلثات سال سوم

سال 1374 سوم دبیرستان بودم در نظام خیلی قدیم. آن زمان دبیرستان چهارسال بود و چیزی به نام پیش دانشگاهی هم نداشتیم. من عاشق ریاضی بودم. سال سوم سه تا کتاب ریاضی داشتیم: جبر، مثلثات و ریاضیات جدید. آخر کتاب‌های جبر و مثلثات ما حدود تا صدتا مسأله‌ی گُردافکن گذشته بودند که معلم‌ها سمتش نمی‌رفتند. شاگر‌ها هم فکر می‌کردند تبلیغات است و ورقش نمی‌زدند. اما من وقتی آنها را پیدا کردم تفریحم شدند. روزها در مدرسه به درس گوش نمی‌دادم و آنها را حل می‌کردم. یک بار زنگ تفریح یکی از دوستانم آمد و گفت بیا یکی از بچه‌های درسخوان کلاس ب را به تو معرفی کنم. رفتم و دیدم کتاب مثلثات توی دستش است و یکی از صفحه‌های آخر کتاب که خط خطی شده باز است. دور عددها و متغیرها گردی و زیر بعضی‌ها خط کشیده بود. گوشه‌ی کاغذ هم مانند دعانویس‌ها ورد نوشته بود. گفتم چیکار می‌کنی؟ گفت من اینها را حل می‌کنم. بلدی؟ گفتم اینها تفریح من است. مگر چیزی غیر از اینها هم توی این کتاب به درد می‌خورد؟ گروه خونی بچه خرخوان‌ها به من نمی‌خورد و باب رفاقت باز نشد.

چقدر دوست داشتم آن سال در المپیاد شرکت کنم. رقابت در خونم بود. هیچ چیز بیشتر از این که بگویند فلان‌جا اول شده‌ای به من لذت نمی‌داد. جایزه‌اش هم برایم مهم نبود. می‌دانستم که مدالش مال من است. ریاضی یک قل دو قل من بود. میانگین نمره‌های ریاضی‌ام می‌بایست ۱۷ باشد. معلم مثلثات ما آن سال کلاس خصوصی هم داشت. چندتا از بچه مایه‌های کلاس پیش او کلاس خصوصی می‌رفتند. کلاس خصوصی برای من افت داشت و فکر می‌کردم هرکه می‌رود بچه مایه است و پول دور می‌ریزد. اگر درس همین معلم را در مدرسه نمی‌فهمید چه انتظاری دارید که در کلاس بفهمید و اگر این معلم در کلاس خصوصی جور دیگری درس می‌دهد خیانت‌کار است. ولی هیچ‌کدام از این دو گزینه نبود. بعدا خودم معلم شدم و فهمیدم جریان چیست که در این داستان نمی‌خواهم بگویم. شاید در جایی دیگر بگویم جریان چیست.

یکی از شاگرهای کلاس خصوصی‌اش دوست نزدیک من بود و کنار من می‌نشست. آن سال‌ها یک سال سه ثلث داشت و برای هر ثلث یک امتحان می‌گرفتند. هر ثلث یک فصل سال بود. در یکی از ثلث‌های اول یا دوم، معلم با بچه‌های کلاس که ۴۵ نفر بودند لج کرد. یادم نیست موضوع لجش چه بود، سر و صدا و لات بازی بود یا درس نخواندن و تقلب. نمره‌های امتحان ثلث را از جیبش در آورد و پاره کرد. من نمره‌ی خوبی گرفته بودم. دوستم در گوشی به من گفت فیلم است باور نکن؛ توی کلاس خصوص به ما گفت می‌خواهم زهر چشم بگیرم، به کسی نگو. برایم اهمیت نداشت، نه پاره شدن نمره‌ها و نه فیلم بودنش. من از کلاس اجازه گرفتم و چند دقیقه رفتم بیرون. آبریزش بینی اذیتم می‌کرد. صبرم را به سر می‌آورد. وقتی برگشتم نگاه‌ها به من تغییر کرده بود. جریان را پرسیدم. بغل دستی گفت معلم بیانیه‌ای داده که جالب است. گفته امتحانی می‌گیرم آنقدر سخت که اگر احمدی ۱۲ بشود به همه‌ی شما ۲۰ می‌دهم. باز هم برایم مهم نبود. من کار خودم را می‌کردم و کاری به این حرف‌ها نداشتم. می‌دانستم دست آن معلم خواهد لرزید اگر خط غلط روی یکی از جواب‌هایم بکشد.

امتحان برگزار شد و من ۱۱.۷۵ شدم. طبیعی بود که به نمره‌ام اعتراض داشته باشم. هیچوقت نمره برایم مهم نبود ولی آن لحظه نمی‌خواستم میانگینم کمتر از ۱۷ شود تا بتوانم به المپیاد برسم. دوستم در گوشم گفت جدی نگیر دارد بچه‌ها را اذیت می‌کند، همان نمره‌های قبلی را رد کرده به دفتر. گفتم مهم نیست. یک لحظه می‌خواستم همه چیز را فراموش کنم و به آن معلم سخت نگیرم و بگذارم بازی‌اش را بکند. نگاه بچه‌ها به من که انتظار نمره‌ی بیشتری از من که سلطان مثلثات بودم داشتند اذیتم می‌کرد. آنها امیدی دروغین داشتند که من ۱۲ می‌شوم و آنها همه ۲۰ می‌شوند. گذشته از این‌ها تحملم از رجزخوانی آن معلم برای ۴۵ دانش آموز بینوا تمام شده بود. برخاستم و گفتم به نمره‌ام اعتراض دارم. با کله شقی فراوان رفتم پای تخته و گفتم برگه‌ی من را بیاور تا دانه دانه سؤال‌ها را بررسی کنیم. بازی‌اش را خراب کردم. جواب‌ها را روی تخته حل کردم و با زبان معلمی که به بچه‌ی نفهم توضیح می‌دهد همه چیز را شفاف کردم. دست کم چند نفر فهمیدند که او دارد لج بازی می‌کند و نمره‌ی واقعی من بسیار با ۱۱.۷۵ فاصله دارد. در آخرین تلاشش برای اثبات اشتباه من در آخرین سؤال، متوجه تغییر رنگش از سفیدی به سرخی و کبودی شدم و همین برایم کافی بود تا احساس برندگی داشته باشم و برگشتم سرجایم نشستم. انگار همین که چند نفر فهمیدند او اشتباه می‌کند قانعم کرده بود. دیگر برایم مهم نبود کدام نمره را می‌خواهد به دفتر رد کند. فکر می‌کردم با نمره‌ی بیستی که در ثلث آخر می‌گیرم میانگینم به ۱۷ می‌رسد و مشکلی نخواهم داشت. یادم نیست چه نمره‌ای برایم رد شد ولی یادم هست که ثلث آخر ۱۱ شدم و به المپیاد نرسیدم. با معاون مدرسه توی حیاط راجع به اعتراض حرف زدم. گفت المپیاد به چه درد می‌خورد ولش کن.

آن روزها فکر نمی‌کردم حقم بیشتر از این حرف‌هاست. من به عنوان دانش آموز می‌بایست در مدرسه چیز یاد بگیرم نه این که بازیچه‌ی لج‌بازی‌های کودکانه‌ی معلمی سالخورده شوم و رویایم را از دست بدهم. نمی‌دانم آن معلم از این بازی‌اش چه چیزی به دست می‌آورد.

16 تیر 1398

6 آگوست 2020

دکتر و نانوا

مامانم می‌گوید باید دکتر بشوی. من دوست ندارم دکتر بشوم و همیشه توی اتاقی بنشینم که بوی آمپول می‌دهد. دکتر رسولی همیشه ناراحت است. باید ساکت بنشینی تا منشی صدایت بزند. نمی‌دانم مامان چه جوری وقتی می‌رویم مطب ثبت نام می‌کند. نمی‌دانم بعداً یاد می‌گیرم یا نه.

نانِ این فِر هم تمام شد. مَشتعلی دست‌هایش را به هم می‌سابد و روی چهارپایه‌اش می‌نشیند. فِر که تمام می‌شود همه ناراحت می‌شوند و مرتب سرجایشان می‌ایستند اما مشتعلی هیچوقت از تمام شدن نان ناراحت نمی‌شود و همیشه می‌خندد. انگار خوشحال است از این که مردم منتظر او هستند تا فر بعدی در بیاید و نان بفروشد.

من فقط چند بار سرما خوردم. هیچوقت هم دکتر برایم از مدرسه اجازه نگرفت. فقط چندتا قرص داد که می‌خوردم و خوب می‌شدم. همه‌اش را هم نمی‌خوردم. نمی‌دانم چرا دکتر روی تابلوی مطبش ننوشته سرما خوردگی. هر کسی هر کاری می‌کند روی تابلوش می‌نویسد. فرحناز خانم روی مغازه‌اش نوشته آرایش عروس. مرغ فروشی چنگیز هم نوشته تخم اردک موجود است. دکتر رسولی روی تابلوش بزرگ نوشته ختنه، بعد زیرش کوچک نوشته دکتر رسولی. من تا حالا ختنه نگرفتم. نمی‌دانم این چه مریضی‌ای است که دکتر رسولی دوست داشته درمان کند. مامانم می‌گوید وقتی کوچک‌تر بودم یک بار سرخک گرفتم.

امروز توی راه نانوایی یک تکه چوب سبزرنگ پیدا کردم که آن را شبیه یک شمع چهارگوش تراشیده بودند. نمی‌دانم با آن چه‌کار می‌توانم بکنم. باید وقتی که رفتم خانه به آن فکر کنم.

دو نفر دیگر توی نانوایی مشتعلی هستند. یکی فقط خمیر می‌گیرد و آن یکی خمیرها را می‌گذارد توی فر و وقتی نان پخت آنها را در میاورد. مشتعلی نان‌های گرم را برمی‌دارد و می‌آید به مردم می‌فروشد. آنها همیشه حرف دارند که بزنند. مشتعلی گاهی از آن پنجره‌ی کوچک به مردم چیزی می‌گوید و می‌خندد ولی با آن دو تا نانوا همیشه حرف می‌زند و همه با هم می‌خندند. من دوست دارم نانوا شوم. مردم خیلی به نانواها احترام می‌گذارند. ما خیلی اینجا می‌ایستیم که نان به ما برسد. من دوست داشتم با این تکه چوب کاردستی درست کنم. حالا باید منتظر باشم تا فر در بیاید و نان به من برسد تا بتوانم قبل از تاریکی بروم خانه. اندازه‌ی یک انگشت است. هم رنگ همین بیست تومانی سبز است. هوا اگر تاریک شود نمی‌توانم کاری کنم.

همه‌ی مردم مجبورند بیایند نانوایی و اینجا بایستند. حتی شنیدم یک نفر می‌گفت شهردار هم آمده و توی صف نانوایی ایستاده. مشتعلی پنجره را برای او باز کرده بود و گفت بفرمایید جلو ولی او باز هم توی صف ایستاد با این که شهردار بود.

خمیرگیر خیلی استاد است. هر چانه را با یک حرکت کاردک جدا می‌کند و سه بار روی میز می‌کوبد و آخرش یک تکه از خمیر جدا می‌کند و خمیر را پرت می‌کند توی سینی چوبی. بعد هم سینی چوبی را می‌آورد روی میز چوبی بزرگی که جلوی تنور است و خمیرها را از روی سینی برمی‌دارد و روی میز چوبی می‌چیند. بعد با آن یکی نانوا که به او می‌گویند شاطر دوتایی خمیرها را پهن می‌کنند تا شکل نانِ کوچک بشود. مایه‌ای هم با ملاقه روی آنها می‌ریزند و با دست پخش می‌کنند. شاطر خمیر را برمی‌دارد و با  دستش می‌کشد و روی پارو می‌گذارد و می‌فرستد توی فر. من اگر دستم را از جیبم در بیاورم و به چوب کوچکم نگاه کنم دستم از سرما یخ می‌زند اما شاطر با یک زیرپیراهنی جلوی فر ایستاده. خوش به حالش. اصلا خوش به حال همه‌ی آنها که نمی‌گذارند یک ذره سردشان شود. فقط وقتی می‌خواهند نان را به مردم بدهند پنجره را باز می‌کنند. با چوبم شاید یک چیز کوچک شبیه نان بسازم یا پارو.

نانواییِ خالق جلویش صندلی دارد و پیرمردها روی آن می‌نشینند و خاطره تعریف می‌کنند. نمی‌دانم برای کی تعریف می‌کنند ولی برای ما بچه‌ها تعریف نمی‌کنند. ما بچه‌های کوچک را کسی تحویل نمی‌گیرد. مشتعلی پنجره را حتی برای آدم بزرگ‌ها باز نمی‌گذارد که وقتی نان نمی‌فروشد با آنها حرف بزند. کاش لااقل شیشه‌های نانوایی تمیزتر بود تا بهتر می‌توانستم حرکت‌های شاطر را ببینم. نمی‌دانم انگشت‌هایش را چطور می‌گذارد که نان یکدست شود، سوراخ نشود یا کله‌ی نان خمیر نشود. نان‌های خالق وسطشان سوخته و کله‌شان خمیر است. می‌گوید شاطرم سی سال است که جلوی فر ایستاده، شما چه‌میدانید نان چیست.

به مامان گفتم چرا هر بار که می‌رویم دکتر یک چوب بستنی توی حلق من فرو می‌کند تا ببیند تبم چند است. بستنی‌هایی که من خوردم چوبشان نازک‌تر بود. این همه بستنی پهن را کی خورده که دکتر این همه چوب دارد؟ شاید هم آن بستنی‌ها هیچوقت درست نشده‌اند و چوبشان اضافه آمده. حیف!

دخل مشتعلی منظم است. کشوی میز چوبی را که باز می‌کند سکه‌ها جیرینگ یک طرف کشو جمع می‌شوند. بیست تومانی‌ها و ده تومانی‌ها یک طرف و پنجاه تومانی‌ها هم یک طرف هستند. بقیه را هم می‌گذارد توی جیبش که قاطی نشود. فر بعدی هم چند نفر نان گرفتند ولی به من نرسید. لحظه‌های آخر سه نفر از صف تکی آنقدر با فشار افتاده بودند روی من که مشتعلی صدای من را نشنید و دست من را که بیست تومانی را گرفته بودم سمتش اصلا نگاه نکرد. پشت سری هم هی می‌زد به پشتم و توی سرم که زود باش. مشتعلی پنجره را بست. ترسیدم برگردم به پشت سری نگاه کنم. سرم را نصفه برگرداندم و گفتم به من نرسید، تمام شد. او هم فکر کنم نشنید. ولی لااقل الان نفر اول هستم. این فر هر طور شده به من می‌رسد.

پسر دکتر رسولی یک بار آمد توی اتاق با یک کلاه ایمنی اسباب بازی و یک گوشی که با آن قلب آدم‌ها را اندازه می‌گیرند. گفت بابا کی میریم پس؟ دکتر رسولی با اخم نگاهش کرد و گفت برو اون طرف پیش مامانت فعلا. نباید بیای اینجا تا وقتی من نگفتم.

یک بار پسر مشتعلی آمده بود نانوایی در زد و در را برایش باز کردند و رفت کنار میز چوبی خمیر و به دیوار تکیه داد. یک طرف دهانش کج شده بود به بالا و انگار به ما پز می‌داد. دستهاش را هم گذاشته بود پشتش و آرنج‌هاش را باز نگه داشته بود. لااقل نمره‌های من از تو بهتر است بچه نانوا،‌ لازم نیست اینقدر پزش را به من بدهی. مشتعلی چیزی از پسرش پرسید و پسرش با آب و تاب برایشان تعریف می‌کرد. کاپشنش را هم وسط صحبت در آورد و آویزان کرد به میخ. به جمعیت نگاه کردم که در سرما نفسشان شبیه دود می‌شود. من اگر نانوا بشوم نمی‌گذارم پسرم اینجوری بیاید و برای مردم عادی قیافه بگیرد. من اگر نانوا بشوم با مردم مثل هم رفتار می‌کنم. حتی اگر پسر خودم باشد. حرکت‌های دست آنها را باید یاد بگیرم. این خیلی مهم است. حرف‌های زیادی هم باید یاد بگیرم که با بقیه‌ی نانواها بزنم.

فر در آمد. مشتعلی نان‌ها را آورد و پنجره را باز کرد و به من نگاه کرد و تند گفت چندتا. دوست داشتم خیلی زود جواب بدهم و وقتش را تلف نکنم. دستم را فوری از جیبم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم ۶ تا. خیلی خوشحال بودم که وسط آن همه جمعیت من را دید که اول صف ایستاده‌ام. چوب کوچک را از دستم گرفت و به گوشه‌ای پرت کرد و گفت این دیگه چیه؟ بازی‌مون گرفتی؟ پشت سری‌ام من را به کناری هل داد و گفت برو کنار بچه.

آنجا که آفتاب

آنجا که تیغ آفتاب نوجوان

چنگ بر شرجی و دود می‌خراشد

تا دست به خاک خسته برساند

و باریده‌های فروردین همه را پس بگیرد

من هنوز فرجام خواه زندگی‌ام

و جوانی را که در روح کسل این جاده‌ها استحاله کرده‌ام

چه با کیفیت

توهم می‌کنم.

8/3/1396

فارسی شرکتی!

پنج سال گذشته در شرکتی کار می‌کردم که تا اندازه‌ای پَت و پهن بود و سلسله مراتب مدیریتی بلندبالایی داشت. می‌توان تصور کرد در چنین جایی، بسیاری از افراد بیشتر کارهایشان حرف زدن و نوشتن باشد. چیزهای زیادی در این شرکت نوشته می‌شد و بیشتر هم به زبان فارسی، از جمله نامه و پیام، گزارش، صورت جلسه، قرارداد و چیزهای دیگر. من به خاطر دغدغه‌ام درباره‌ی زبان فارسی، از غلط‌های پرتکرار نوشتاری رنج می‌بردم ولی جناح سختگیری نمی‌گرفتم که آدم انعطاف ناپذیری جلوه نکنم و غُرزَن نباشم. بیشتر سعی کردم در دایره‌ی اختیارهای خودم که میز کارم بود (که مستطیل بود) سختگیری کنم و از همانجا سعی کنم شیرینی و سادگی فارسی نویسی را به دیگران نشان دهم که انگار نشد. من خود کارشناس ادبیات نیستم و ادعای آن را ندارم اما کتاب‌های بسیاری در این زمینه خوانده‌ام؛ در حدی که مزه‌ی شیرین فارسی را بتوانم در بعضی نوشته‌ها بچشم و طعم تلخ غلط‌های رایج و نارایج آزارم دهد. در این میان، نکته‌هایی که بدیهی‌تر بود را نوشتم و آنها را به دو نکته خلاصه کردم و بین همکاران پخش کردم تا ببینم واکنش و استقبال آنها چگونه است و تا چه حد می‌توانم به ادامه‌ی این مسیر امیدوار باشم. شوربختانه استقبال نشد و چه بسا به آن ریشخند زدند.

در آن شرکت و در بسیاری از مؤسسه‌های دیگر، روال نامه نگاری اینگونه است که نخست من پیش نویس نامه را تهیه می‌کنم و برای سرپرست یا رئیس بالادستی می‌فرستم. اگر او صادر کننده‌ی نامه باشد نامه را مرور می‌کند و اگر تغییری لازم بداند اعمال می‌کند و آن را صادر می‌کند. اگر او صادر کننده نباشد به مدیر یا رئیس بالادستی‌اش می‌فرستد و این سیر تکرار می‌شود تا نامه صادر شود. در این مسیر هر کسی سلیقه‌های خودش را اعمال می‌کند و گاهی آنچه که من نوشتم به کلی تغییر می‌کند.

برای بسیاری از خوانندگان نیاز به یادآوری نیست که در اداره‌ها و شرکت‌ها ادبیاتی مرسوم شده است که با ادبیات روزمره فرق می‌کند. ادبیات هر شرکت را سلسله مراتب آن شرکت تعیین می‌کنند. اگر مدیر ارشد یک شرکت مرتکب غلطی در نوشتار شود مگر مدیرهای پایین دست شهامت آن را دارند که آن را اصلاح کنند؟ بر فرض اگر من یکی از شهامت داران باشم و بگویم واژه‌ی «می‌کند» درست است، مدیر بالادستی می‌گوید «خیر می‌نماید درست است» و از من نوعی دلیلم را نمی‌پرسد؛ چون مدیر یا رئیس است. شاید هم چون رئیسی داشته که اینگونه فکر می‌کرده است.

به این ادبیات که در این نهادها ایجاد شده گاهی می‌گویند ادبیات دیوانی. یعنی هرچه قلمبه سلمبه‌تر بنویسی اداری‌تر است. گاهی به متن‌های انگلیسی در سایت اداره‌های خارجی نگاه می‌کنم حسرت می‌خورم که چرا این بلا بر سر زبان فارسی آمده. چرا کسانی قلم به دست دارند که فارسی را آنقدر بلد نیستند؟ چرا فکر می‌کنید جمله‌ی «گزارش را از پیمانکار گرفتم و آن را بررسی کردم. اشکالی در آن ندیدم.» اداری نیست؟! و چرا فکر می‌کنید جمله‌ی «گزارش از پیمانکار اخذ شده و مورد بررسی قرار گرفت. در ضمن ایرادی در این گزارش مشاهده نگردید.» اداری‌تر است؟ کدام جمله گویاتر و روان‌تر است؟ چرا فکر می‌کنید ادبیات اداری قانونی دارد که می‌گوید هرچه تُپُل‌تر بنویسی بهتر است؟ باور بفرمایید بسیاری از مشکل‌ها، کج رفتاری‌ها، سوء تفاهم‌ها و کشمکش‌هایی که در شرکت دیدم به خاطر نفهمیدن زبان طرف مقابل بود؛ خواه زبان نوشتاری یا زبان گفتاری.

در پایان باید بگویم این درد دلی بود که روی دلم سنگینی کرده بود. دلم برای فارسی همچنان می‌سوزد که زبانی به این شیرینی است ولی فارسی زبانان اینچنین به آن بی‌مهری می‌کنند.

انتها گیج

من را

درگیر آن حس غلیظ بودنت کن

من را در نورد

و حذفم کن

در به رویا رساندن واژه‌ها

از سرد کاغذ

تا گرم خیال لبهایت

تبحر داری

با تو تنها بودن

از مشورت دنیا بی‌نیازم می‌کند

چه میدانی

در گوشه‌ای از مختصات

شیمی مغز و خونی

با خیال تو تغییر می‌کند

به انرژی بسیط عالم اعتقاد ندارم

      که ککت نمی‌گزد

          در همان لحظه‌ای که پریشانم می‌کنی

از تو گفتن ابتدای سخن است

انتها گیج، انتها مبهم

انتها شاعری که تو ساخته‌ای