کنارم نشسته بود و به آسمان نگاه میکردیم. ستارهی پر نور ناگهان محو شد. گفتم «دیدی یکهو رفت؟» گفت «فقط رفته پشت ابر. جای دوری نرفته.» گفتم «تو همیشه میخواهی با من مخالفت کنی. آن ستاره ناگهان از آسمان حذف شد. اگر قرار بود پشت ابر برود ذره ذره میرفت، یکهو نمیرفت.» گفت «اشتباه میکنی»ادامه خواندن «سیاه چاله»
Category Archives: داستان کوتاه
دکتر و نانوا
مامانم میگوید باید دکتر بشوی. من دوست ندارم دکتر بشوم و همیشه توی اتاقی بنشینم که بوی آمپول میدهد. دکتر رسولی همیشه ناراحت است. باید ساکت بنشینی تا منشی صدایت بزند. نمیدانم مامان چه جوری وقتی میرویم مطب ثبت نام میکند. نمیدانم بعداً یاد میگیرم یا نه. نانِ این فِر هم تمام شد. مَشتعلی دستهایشادامه خواندن «دکتر و نانوا»
برف آخر
شاید میرفت که آخرین برف آن زمستان باشد. آن اسفند سه بار دیگر برف آمده بود و من در زنگ آخر مدرسه دل هیچ چیز را نداشتم جز آن که زنگ بخورد و برف کم توانی که نشسته را لمس کنم. شاید تا سال دیگر نبارد. در ده سالگی، قدِ بلندترین آرزویم به کوچکترین دغدغهیادامه خواندن «برف آخر»
فقط باشد
فقط باشد خوابيده باشي و در اتاقي تاريك. فقط صداي فور فور كولر آبي بيايد و نه حتي از خيابان ماشيني رد شود. ساعت نميداني چندهاي بعد از نيمهشب باشد. نيمه خواب و نيمه بيدار چشمت را باز كني. نه باز باز؛ نيمه باز كني همان جوري كه نيمهشبها چشمهايت را نيمهباز ميكني، جوري كهادامه خواندن «فقط باشد»