انتخاب عقیده

بسیاری از ما ممکن است باورهای پیشینیان خود را به طور کامل تأیید نکنیم و تغییرات و اصلاحاتی به میل خود در آن وارد کرده باشیم. دین یا مکتبی که ما به آن اعتقاد داریم ممکن است ترکیبی باشد از آموزه‌های سنتی، باورهای شخصی و علوم جدید. شاید کنجکاو باشیم، آیا این مجموعه‌ی اعتقادات ما اسمی هم ممکن است داشته باشد؟ ممکن است مکتبی در دنیا وجود داشته باشد که بیشتر از دین مادرزادی ما به باورهایمان شبیه باشد؟ شاید کنجکاو باشیم بیشتر راجع به آن بدانیم.
من سایت زیر را ده سال پیش پیدا کردم که با پرسیدن ۲۰ سؤال به شما می‌گوید اعتقاداتی که دارید چند درصد با کدام دین یا مکتب مطابقت دارد. در واقع این سایت تقریبا به شما می‌گوید دین شما الان چیست!

http://www.selectsmart.com/RELIGION/

این پرسش‌ها حاوی واژه‌های فلسفی است و من در ادامه‌ی این نوشتار در حد توانم آن را برای شما ترجمه کرده‌ام. امیدوارم کمکی به شناخت باورهایتان کرده باشم.

۱-تعداد خداها (پروردگار، قدرت برتر)

  • تنها یک خدا که جسم دارد: نامحدود، قدرت برتر، شخصی [1] ، خالق
  • تنها یک خدا که جسم ندارد: قدرت برتر، شخصی، خالق
  • چند خدای شخصی که همگی چهره‌‌های مختلف از یک خدا هستند یا هر کدام یک خدای جدا هستند.
  • قدرت برتر، یک «حقیقت مطلق» است که غیرشخصی است (یا نیروی زندگی، حقیقت غایی، نظم جهانی، سعادت مطلق، روح جهانی) که در درون و/یا در ورای همه‌ی انسان‌ها وجود دارد.
  • قدرت برتر هم یک «حقیقت مطلق» غیرشخصیِ ابدی و بی جسم است و هم یک خدای شخصی است.
  • خدا یا نیروی برتری وجود ندارد. یا مطمئن نیستم یا اهمیتی ندارد (بود و نبودش در سیستم اعتقادی من اهمیتی ندارد).
  • هیچکدام از موارد بالا.

2- آیا هیچ جسم انسانی از خدا (یا خدایان) وجود دارد؟

  • خدا (یا خدایان) موجود برتر هستند و جشم انسانی ندارند.
  • خدا یک جسم انسانی دارد.
  • چندین (یا بی‌نهایت) جسم انسانی دارد.
  • همه‌ی انسان‌ها به طور مساوی تجلی خدا هستند چون خدا همه چیز است و همه چیز خداست (یا خدا در همه‌ی انسان‌ها است)
  • تجلی انسانی وجود ندارد چون خدایی وجود ندارد. یا این که من مطمئن نیستم. یا این که اهمیتی ندارد (بود و نبودش در سیستم اعتقادی من اهمیتی ندارد).
  • هیچکدام از موارد بالا.

3- مبدأ پیدایش جهان هستی و زندگی روی زمین چیست؟

  • همانطور که در کتاب مقدس آمده، خداوند جهان و زندگی را از هیچ در کمتر از ۷ روز و در کمتر از ۱۰ هزار سال پیش آفرید.
  • همانند گزینه‌ی قبلی، ولی منظور از یک «روز» ۲۴ ساعت نیست و ممکن است هزاران (یا میلیون‌ها) سال یا یک مرحله از آفرینش باشد.
  • خداوند فرآیندهای طبیعی که توسط دانشمندان کشف می‌شود را می‌آفریند. یا توضیحات ماورای طبیعی دیگری برای کشفیات دانشمندان وجود دارد.
  • تمامی ماده و موجودات زنده تصویری (یا توهمی) از حقیقت ابدی (حقیقت غایی، روح جهانی، …)
  • فقط نیروهای طبیعی (مانند تکامل و مهبانگ) می‌توانند جهان را توضیح دهند یا عامل آن باشند و نه خالق یا نیروی ماورای طبیعی.
  • هیچکدام از موارد بالا.

4- برای انسان پس از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟

  • روح‌ها فوراً برای تعیین بهشت و جهنم اولیه (برزخ) قضاوت می‌شوند. در داوری نهایی، انسان‌ها احیا می‌شوند و برای بهشت و جهنم ابدی قضاوت می‌شوند (یا برای تنبیه و/یا پاک شدن قبل از ورود به بهشت ابدی آماده می‌شوند)
  • مرگ باعث ناهوشیاری می‌شود تا زمان قضاوت نهایی که سرشت‌های خوب به بهشت می‌روند و سرشت بد روی زمین از بین می‌رود. سرشت خوب به بهشتی که روی زمین است برمی‌گردد تا زندگی جاودانه داشته باشد.
  • روح‌ها در مرگ از بین می‌روند. سرشت‌های خوب برای قضاوت نهایی دوباره زنده می‌شوند و به بهشت (یا بهشتی روی زمین) می‌روند. سرشت‌های بد مرده می‌مانند.
  • سیر روحانی روح پس از مرگ ادامه می‌یابد تا آنجا که تمام روح‌ها از لذت وصف ناپذیر نزدیک شدن به خدا بهره‌مند می‌شوند. جهنم یک مکان خاص نیست. جهنم یعنی عذاب دوری روح از خدا.
  • تناسخ (تولد دوباره) آنقدر تکرار می‌شود تا تمامی درس‌های زندگی آموخته شود و روح با نیروی زندگی آمیخته شود یا تا آنجا که به روشنای کامل و سعادت ابدی دست یابد.
  • قطعاً یک زندگی پس از مرگ وجود دارد، اما مشخصات آن قابل درک نیست یا این که مهم نیست. مهم‌ترین چیز، کردار شخص در زندگی است.
  • زندگی پس از مرگ وجود ندارد. هیچ روحی پس از مرگ وجود ندارد. هیچ بهشت و جهنمی وجود ندارد یا این که در این زمینه مطمئن نیستم یا این سوال اهمیتی ندارد.
  • هیچکدام از موارد بالا.

5- چرا گناه‌های بزرگ در جهان وجود دارد؟

  • گناهکاری یا طبیعت ناقص یا تمایل به تسلیم شدن در برابر وسوسه‌های شیطان، چیزی است که از گناه آدم و حوا در برابر خدا به انسان به ارث رسیده است.
  • گناه اتفاق می‌افتد چون خدا به ما اختیار داده و همچنین نقطه ضعف یا طمع و خودخواهی داده است که گاهی باعث می‌شود انتخاب‌های اشتباه انجام دهیم (و/یا در مقابل وسوسه‌های شیطان ضعیف باشیم)
  • روگردانی انسان از خودش به عنوان یک روح خالص و به عنوان کسی که حقیقت جهانی (یا روح جهانی یا فکر جهانی) را در خود دارد باعث ارتکاب گناه می‌شود.
  • گوش ندادن به حرف خدا که در درون همه‌ی ما وجود دارد باعث ارتکاب گناه می‌شود.
  • خودخواهی انسان باعث هوس و دلبستگی می شود که به افکار ناپاک و رفتار نادرست می‌انجامد؛ یعنی طمع، نفرت و خشونت.
  • گناه هیچ دلیل ماورای طبیعی یا روحی ندارد یا این که من مطمئن نیستم یا اهمیتی ندارد.
  • هیچکدام از موارد بالا.

6- یک یا چند موجود غیرمادی وجود دارند که می‌توانند باعث آزار انسان شوند.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نامرتبط

7- چرا این همه عذاب و بدبختی در جهان وجود دارد. هرچندتا گزینه که مربوط است انتخاب کنید.

  • نافرمانی آدم و حوا باعث شد تا بشر این همه مرگ و نقص و مرض و زوال را از آنها به ارث ببرد.
  • مصائب بخشی از مشیت (یا نقشه یا خواسته یا طرح) پروردگار است تا با آن به شخصیت انسان نظم دهد یا آن را بیازماید یا به چالش بکشد یا ایمان و تقوایش را قوی کند یا اصلا به دلایلی که ما آن را نمی‌دانیم یا نمی‌توانیم بدانیم.
  • رنج‌ها فقط حالتی ذهنی (یا خیالی) هستند – و واقعیت ندارند. فقط ذات روحانی ماست که واقعیت دارد.
  • ناهماهنگی و عدم توازن روحانی یا کیهانی ممکن است باعث ایجاد رنج و عذاب شود.
  • افکار و/یا کردار پلید (طمع، نفرت و خشم) همیشه به صورت عذاب به انسان برمی‌گردد (کارما)
  • هیچ‌کدام از موارد بالا؛ رنج‌های بشر هیچ ارتباطی به ماورای طبیعت ندارد.

به سوال‌های ۸ تا ۱۲ بر اساس اعتقادات خودتان برای رسیدن به پاداش ابدی یا حقیقت ابدی پاسخ دهید. مقصود شما می‌تواند شامل رستگاری، بهشت، روشنی ابدی، پاداش ابدی، آزادی غایی، توازن مطلق معنوی، ادغام یا خدا و غیره باشد.

8- شما باید عبادت کنید:

  • خدا یا خدایان یا قدرت برتر را
  • خدایی را که سه شخص است با یک ذات
  • خدا را که سه شخص مجزا است: پدر، پسر و روح القدس
  • هیچکدام از موارد بالا

9- هم کیشان شما آداب و رسوم مذهبی خاصی دارند که باید در آن شرکت کنید.

  • موافقم
  • مخالفم
  • به من ربطی ندارد

10- شما باید به طور مرتب اعتراف کنید:

  • به گناهان و بدی‌های خود نزد یک روحانی
  • به گناهان و بدی‌های خود اما نه لزوما نزد یک روحانی
  • به من ربطی ندارد

11- برای به دست آوردن پاداش ابدی یا رسیدن به حقیقت ابدی، اعمال نیک و رحمت خداوند …

  • لازم است.
  • ایمان و رحمت خداوند هستند که به ما رهایی می‌دهند. کارهای خوب در واقع میزان ایمان را نشان می‌دهد.
  • هیچ چیزی پس از مرگ وجود ندارد یا اهمیت ندارد یا این سوال ربطی به من ندارد.

12- تمام گزینه‌هایی که راه رسیدن شما به سعادت ابدی یا پاداش ابدی را نشان می‌دهد انتخاب کنید.

  • پیروی مداوم از آداب و رسوم، مقررات، دستورات، محدودیت‌ها و مقدسات دینی.
  • همگی حتی انسان‌های بدسرشت به پاداش می‌رسند (حالا بهشت، یکی شدن با خدا یا هرچی) چون خدا ارحم الراحمین است.
  • از بین بردن تمامی وابستگی‌ها، دلبستگی‌ها و نادانی‌ها و رهاسازی خود از تمام ناخالصی‌ها
  • فراگرفتن تمام درس‌های زندگی در تولدهای دوباره
  • رسیدن به این باور که وجود شما یک جسم نیست بلکه یک روح است که بخشی از روح مطلق جهانی است.
  • ساده زیستن و رها کردن اهداف دنیوی و دارای‌های مادی
  • به کار گرفتن قدرت‌های ماورایی از روش‌های واسطه‌گری [2] مانند فیزیک، مدیوم شدن، کارت‌های تاروت، بلور درمانی، جادو و غیره
  • نوع بشر از طریق تلاش‌های خودش رهایی می‌یابد و نه از طریق اعتقاد دینی یا کارهای معنوی.

سوال‌های ۱۳ تا ۲۰: دین و اعتقادات شما در شرایط مختلف زیر چگونه رفتار می‌کند؟

13- انتخاب سقط جنین باید در اختیار زن باشد.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

14- هم جنس گرایی باید غیراخلاقی یا بی‌قانونی به حساب بیاید.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

15- نقش‌های مردان و زنان باید از پیش تعیین شود.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

16- طلاق و/یا ازدواج دوباره باید محدود، مجازات یا محکوم شود.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

17- برنامه‌های توسعه اجتماعی (مانند برابری و رفع تبعیض، فقرزدایی و آموزش همگانی) جزو اساس اعتقادات من است.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

18- خشونت زدایی (از جمله صلح جویی و حذف مجازات اعدام و غیره) از اساس اعتقادات من است.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

19- اقدامات درمانی معنوی از اساس اعتقادات من است و باید بر داروهای معمولی اولویت داشته باشد.

  • موافقم
  • مخالفم
  • نظری ندارم یا به من ربطی ندارد.

20- احترام گذاشتن (و/یا پرستیدن) طبیعت از اساس اعتقادات من است.

  • موافقم
  • مخالفم یا نظری ندارم یا ربطی ندارد.

[1] یک خدای شخصی یا شخص‌وار خدایی است که می‌توان به عنوان شخص با آن رابطه برقرار گردد، برخلاف «نیروی غیرشخصی» مانند مفهوم مطلق فلسفی، «همه» یا «زمینه هستی». توضیح این که خدا در ادیان ابراهیمی از نوع خدای شخصی است.

[2] روش‌هایی که در آن بعضی افراد مدعی هستند می‌توانند با قدرت‌ها یا موجودات ماورای طبیعی ارتباط برقرار کنند.

برف آخر

شاید می‌رفت که آخرین برف آن زمستان باشد. آن اسفند سه بار دیگر برف آمده بود و من در زنگ آخر مدرسه دل هیچ چیز را نداشتم جز آن که زنگ بخورد و برف کم توانی که نشسته را لمس کنم. شاید تا سال دیگر نبارد. در ده سالگی، قدِ بلندترین آرزویم به کوچکترین دغدغه‌ی مادرها و پدرها در گرم نگه داشتن تن‌ها و خانه‌ها نمی‌رسید. حتی مادربزرگ‌ها تا جایی که لرزش دستانشان می‌گذاشت جوراب چهارمیل و دستکش می‌بافتند. آن روز پس از زنگ آخر دویدم و چشمم دنبال رویه‌هایی می‌گشت که برفِ بی‌جانِ اسفند روی آن نشسته باشد. دمِ درِ مدرسه، یکی از هم‌کلاسی‌هایم کلاهِ بافتنی که یادم نمی‌آید کدام مادربزرگ یا خاله برایم بافته بود را از سرم کشید و با چند نفرِ دیگر آن را دستش‌ده کردند. این سنتِ خسته کننده بارها کلافه‌ام کرده بود و آن روز این آخرین چیزی بود که می‌خواستم. می‌ترسیدم تا من کلاه را از چنگ آنها در بیاورم، برفِ اندکی که نشسته آب شود. به سرعت دویدم که انگار برایم مهم نیست و پشت سرم را هم نگاه نکردم. فکر می‌کردم وجدان آن بچه‌های کوچک که هنوز طاقت عذاب وجدان را ندارند، آنها را مجبور کند دنبالم بدوند و کلاه را به من برسانند. فکر کردم شاید اینگونه حتی آنها را تنبیه کرده باشم. اشتباه کردم. صد متری که دور شدم برگشتم و نگاه کردم. نه اثری از آن دو سه همکلاسی خوش‌نمک دیدم و نه اثری از کلاه. شاید با خودشان بردند که فردا به دستم برسانند. ذهن ساده‌ام اجازه‌ی تصور دیگری به من نمی‌داد. به راهم ادامه دادم

روی دیواره‌ی فلزیِ کنار پل به اندازه‌ی چند سانتی‌متر برف نشسته بود. روی زمین چیزی جمع نشده بود. این برف انگار فقط برای آن بود تا در راه مانده‌ای دندان قروچه‌ای از سرما بزند و دشنامی به زمستان بفرستد. آنقدری نبود که منِ کودک بتوانم گلوله‌ای با آن بسازم. با همان دستکش بافتنی برفِ چند سانتیِ روی دیواره‌ی کوتاه را جارو می‌زدم و به سمت خانه می‌رفتم. دستکش خیس شده بود و من فکر می‌کردم چرا مادربزرگ‌ها دستکش را از چیز دیگری نمی‌بافند که خیس نشود. با این حال دستکش را در نیاوردم چون می‌بایست همانجا باشد. تا به خانه برسم برف‌ها را از روی چند سنگ و دیوارچه و بلندی دیگر روبیدم. در خانه کسی با من کاری نداشت که کلاهت چه شد. کسی حواسش نبود؛ چه بهتر. من را با حواس پرتی‌ام شناخته بودند که وسایلم را در مدرسه و  اتوبوس جا می‌گذارم؛ این که دیگر چیزی نیست. کلاهی که نمی‌دانم کی برایم بافته و رنگ و ترکیبش به سر پدربزرگم بیشتر می‌خورد.

فردایش صبح سردی را شروع کردیم. گوشه‌ی حیاط مدرسه کنار دیوار خانه‌ی اصغر منتظر زنگ شروع کلاس و بیشتر از آن منتظر ابری بودم که جلوی خورشید را گرفته بود تا کنار برود و اندک جانی که آفتاب زمستان دارد به من برسد. خانه‌ی اصغر توی حیاط مدرسه بود. او قلدر کلاس بود و همیشه آخرین نفری بود که صبح‌ها می‌دیدمش. مستقیم از خانه‌اش به کلاس می‌آمد. خوش به حالش بود. پا‌پی‌اش نمی‌شدم هیچوقت. گاهی چیزی از من می‌پرسید. از آن سوال‌ها که انگار طرف فلانی هستی یا طرف من. من سعی می‌کردم از این یارکشی‌ها در بروم و خودم را قاطی قلدربازی آنها نکنم. هر طرف باشی آخرش کتک را می‌خوری. اصغر پدرش سرایدار بود. پدر اصغر دوست نداشت ما جایی را کثیف کنیم. دست کم آن روزها فکر می‌کردم خوش به حالش است. آن صبح دود رقیقی از دودکش ‌خانه‌شان بیرون می‌زد. پدر اصغر با اخمی همیشگی توری مرغدانی‌اش را وارسی می‌کرد و اطراف را می‌پایید؛ انگار دنبال مقصری برای یک خرابکاری می‌گشت. پدر اصغر هیچوقت کسی را نزده بود ولی از او حساب می‌بردیم؛ صاحب مدرسه بود. نه از اصغر خوشم می‌آمد نه از پدرش که صاحب همه چیز بودند. ما آدم‌های معمولی بودیم. ما باید در سرما و در گرما راه مدرسه تا خانه را می‌رفتیم. ما هیچوقت شب‌ها مدرسه را ندیدیم. نمی‌دانستیم چه شکلی است. اصغر می‌توانست ببیند. می‌توانست شب‌ها در حیاط بزرگ مدرسه بلولد و هرکاری که می‌خواهد بکند. کارهایی که روزها ناظم به ما اجازه نمی‌دهد. اصغر می‌توانست هرچه دلش می‌خواست به هر کجا توپ شوت کند و تصور کند که ناظم دارد غر می‌زند در حالی که ناظم روحش هم خبر ندارد. پدر اصغر حتی به رنگ دیوارهای پشت حیاط مدرسه هم کار داشت. آنجا که تمام سال شاید یکی دو بار فقط رفتم و دیدم.

زنگ خورد و وارد کلاس شدیم. تا معلم بیاید می‌خواستم به کلاهم برسم. به آن کلاه‌ربا نگاه کردم و منتظر بودم خودش بیاید. حتم داشتم که می‌آید. آدم باید کاری که کرده را جبران کند.، اما برنمی‌گشت و نگاهم نمی‌کرد. اصغر وارد کلاس شد و راه نیمکت خودش را در ته کلاس در پیش گرفت. نگاهم ماتش مانده بود. اصغر پشت نیمکتش نشست و کیفش را زیر میز گذاشت و من همچنان نگاهش می‌کردم. نگاهش به من افتاد چیزی نگفت. کمی جابجا شد و دوباره نگاهش به من افتاد و دید که هنوز با تعجب نگاهش می‌کنم. گفت چیه؟ و کلاه را از سر برداشت و زیر میز گذاشت.

همان کلاه بود. ولی اصغر دیروز کاری به کلاه من نداشت. بچه‌ها حتما کلاه را جایی انداختند و اصغر یا پدرش آن را برداشته و فکر کردند شاید کسی آن را دور انداخته باشد. این جمله، فکری بود که همان لحظه با خودِ ده ساله‌ام کردم و بعد گفتم هیچی. خواستم کاملا یادم برود که کلاهی داشته‌ام. تمامِ چیزی که بعد از آن روز به آن فکر کردم این بود که تمام آن زمستان اصغر کلاه نداشت.

2020/7/13

23 تیر 1399

عکاسی سال‌های قدیم

ما از نسل خیلی دوری نیستیم ولی عادت‌ها از نسل ما تا الان خیلی تغییر کرده است. گاه می‌گویم کاش در گذشته بیشتر عکس می‌انداختم. عکس انداختن جدا از هزینه‌های آن حوصله‌ی زیادی هم می‌خواست. اولین دوربینی که خریدم همراهش یک سه‌پایه هم خریدم. عکاسی را از کتاب یاد گرفته بودم و به سه‌پایه احساس نیاز کردم.

چاپ و ظهور عکس خود داستانی بود. آن کسی که در عکس‌های قدیمی جای خوبی ندارد من هستم. چون وقتی دوربین و سه پایه را تنظیم می‌کردم معمولا کسی برای من جا خالی نمی‌کرد و مجبور بودم به سرعت در گوشه کناری خودم را جا کنم.

فیلم‌هایی که ما می‌خریدیم انگار کیفیت زیادی نداشت. چون بعدها که نگاتیوها را اسکن کردم نتیجه‌اش با عکس‌های عکاسان معروف‌تر از شخصیت‌های معروف‌تر خیلی فرق می‌کند. همیشه پس از ظهور عکس می‌بایست مدت زیادی وقت بگذارم تا ببنیم چه کسی در کدام عکس حضور دارد که همان را برایش چاپ کنم. یا سخت‌تر این بود که می‌بایست یک سری عکس‌ها را چاپ کنم و به همه نشان دهم. هر کسی هر اندازه‌ای می‌خواست می‌بایست چاپ کنم و به او برسانم.

عکاسی در سفر همیشه کار سختی بود. می‌بایست دوربین نیم تا یک کیلویی و سه پایه‌اش را حمل کنی. فیلم و فلاش آماده داشته باشی. در هر شرایط آماده‌ی عکس انداختن باشی و از درک لحظه بگذری. بعد هم اگر عکسی سوخت یا کسی خارج از فوکوس بود مقصر تویی. هروقت هم سه پایه را می‌کاری که با کسی عکس دونفره بگیری بقیه سریع می‌دوند و خرابش می‌کنند. در تمام طول یک سفر شاید بیست تا سی تا عکس انداخته می‌شد. بنابراین همه سعی می‌کردند در بیشترین تعداد عکس حضور داشته باشند. نمی‌شد عکس دو نفره انداخت.

بعضی از عکس‌های قدیمی را که نگاه می‌کنم حتی لحظه‌ای که کادر را می‌بستم و سرعت شاتر را تنظیم می‌کردم یادم هست با این که سن عکس از بیست سال هم بیشتر است. اما خودم توی عکس نیستم!

فقط باشد

فقط باشد

خوابيده باشي و در اتاقي تاريك. فقط صداي فور فور كولر آبي بيايد و نه حتي از خيابان ماشيني رد شود. ساعت نمي‌داني چندهاي بعد از نيمه‌شب باشد. نيمه خواب و نيمه بيدار چشمت را باز كني. نه باز باز؛ نيمه باز كني همان جوري كه نيمه‌شب‌ها چشم‌هايت را نيمه‌باز مي‌كني، جوري كه نمي‌فهمي الان خوابي يا بيداري. نمي‌فهمي الان چشمت را توي خواب باز كرده‌اي يا توي بيداري. صداي كولر را هم شايد نشنوي اما من مي‌نويسمش. چون از سر شب توي گوشت بود و ديگر انگار شايد نباشد. توي رختخوابت هستي. بالشت را مي‌بيني، تشك را مي‌بيني. لبه‌ي تشك خوابيده‌اي و رويت به بيرون است. داري مي‌افتي. حالا مي‌خواهي يك غلت بزني و بيايي وسط‌تر كه نيافتي. كه از تشك نيافتي. اگر بيافتي چيزي نمي‌شود ولي نمي‌خواهي بيافتي. تو كه نمي‌فهمي. نيمه‌خوابي. رمق نداري. توان نداري. سنگيني. يك وزنه‌ي كاملي. اما غلت مي‌زني، مي‌چرخي، با همان نيروهايي كه در خواب و بيداري داري. با همان اراده‌هاي بي‌اراده. مي‌چرخي. پا و دست چپت يك مسير منحني را در فضا طي مي‌كند. خيلي آرام. سرت كمي زودتر از آنها. سرت كه برگشت هنوز دست و پايت به حركت آرامش در هوا روي آن منحني دارد ادامه مي‌دهد. مي‌بيني‌اش. كنار تو دراز كشيده. او هم چشمانش نيمه‌باز است. انگار او هم نيمه‌خواب است و او هم همان اراده‌هاي تو را در خواب و بيداري دارد. اما نه براي خودش. بلكه براي انتظار چرخيدن تو. او هم در چشمانش يك گيرنده براي چرخيدن تو را نشان مي‌دهد و اراده‌اش روي لبت لبخند مي‌نشاند. اگر نبود لبخند نمي‌زدي. ريتم حركتت تغيير مي‌كند. در همان چند لحظه‌ي كوتاه كه چند درجه از حركت دست و پايت روي آن خط منحني مانده‌است، ريتم حركتت از يك تكلف به يك خواستن تبديل مي‌شود. به يك نوازش تبديل مي‌شود. در همان تغيير سرعت و تغيير آهنگ حركتت روي آن منحني حالا مي‌شد حضور يك نفر ديگر را كنارت حس كرد. مي‌شد فهميد چشمت روي يك چشم افتاده‌است و داري لبخند مي‌زني. صداي فور فور كولر مي‌آيد يا نمي‌آيد. درها همه قفل است، پنجره‌ها بسته‌است و حركت بي‌هدف هواي كولر گاهي به بعضي از نقاط تنت مي‌خورد. دست و پايت دارد مسيرش را كامل مي‌كند. درست در آن نقطه كه بايد تلاقي كند، در آن نقطه كه بايد حس لامسه‌ات به مغزت پيغام بفرستد و يك چيز را لمس كني، درست در آن لحظه كه چشمت دارد به مغزت پيام مي‌دهد كه منتظر خبر حس لامسه‌ات باش، درست در آن لحظه كه ماهيچه‌هايت مي‌خواهد شل شود و دست و پاي چپت را ول كني تا باقي مسير منحني را رها كنند و روي او بيافتند، درست در همين لحظه دست و پايت روي تشك مي‌افتد. پلك‌هايت كمي باز مي‌شوند و به بيداري نزديك مي‌شوند و بعد سريع بسته مي‌شوند و لبخندت خشك مي‌شود.

درها همه بسته‌اند، پنجره‌ها همه بسته‌اند. فكر نكردي كه او از كجا آمده؟ اصلا مهم نيست كه او اين وقت شب اينجا چه‌كار مي‌كند؟ او كه با من حرف نمي‌زند. كنار من چه‌كار مي‌كند. نترسيدي؟ صداي فور فور كولر، عمق تاريكي، يك نفر ناگهان كنار تو، اينها ترس ندارد؟ حتي حالا هم به اين‌ها فكر نمي‌كني. حالا كه نيست و همه چيز الكي بود، شبح بود.

مي‌خواستي احمق باشي. مي‌خواستي نفهمي. دست خودت نبود مي‌دانم. ساخته‌ي ذهن خودت هم نبود. اگر ساخته‌ي ذهنت بود هر شب مي‌ساختي‌اش. اصلا هميشه مي‌ساختي‌اش.

حاضري هر جوري باشد؛ ترسناك باشد، ناگهاني باشد، اما فقط باشد.

10/5/89

آدم دور افتاده

این طرز فکر کمی ترسناک به نظر می‌رسد که آدم از جایی به بعد فراموش می‌شود، تا زمانی که از دنیا برود و ناگهان دوباره برای چند روز عده‌ای یادش می‌کنند.

هم سن و سال‌ها سنشان بالا می‌رود و درگیر مشغله‌های زندگی خودشان می‌شوند، همسر و فرزند و نوه و فامیل و درگیری‌های مالی و پزشکی و بسیار چیزهای دیگر. آدم‌ها تغییر می‌کنند، سلیقه‌ها و عقیده‌ها تغییر می‌کند و دوستی‌های گذشته شکلش عوض می‌شود.

اینطور می‌شود که انسان وقتی سنش بالا می‌رود روابطش کمرنگ‌تر می‌شود و قادر به ساختن دوستی‌های جدید هم نیست. انگار ساختن یک دوستی پایدار و عمیق نیاز به مقداری سادگی دارد که در کودکان و نوجوانان بیشتر است. آدم میانسال سادگی لازم را برای ساختن یک دوستی عمیق ندارد.

کاش همه‌ی این حرف‌ها بی اساس باشد و اینطور نباشد.

تاریخچه‌ی نوشتن من

سال‌ها پیش روی کاغذ می‌نوشتم. بعد از آن که امکان فارسی نوشتن در فضای مجازی فراهم شد، وبلاگی در پرشن بلاگ ساختم که هنوز آنجاست

http://sanieh.persianblog.ir/

یک سال فقط می‌خواندم و پس از آن خودم وبلاگی زدم و شروع به نوشتن کردم. نوشته‌هایم خام و ابتدایی است. نمی‌دانم چرا نظرات دیگران حذف شده است.

به هر حال خودم را سرزنش نمی‌کنم. در ابتدای راه بودم. خیلی از نوشته‌ها را بعد از سال‌ها حذف کردم. شاید خیلی ابتدایی بود و دوست نداشتم که آنجا باشد.

پرشن بلاگ الان امکاناتی که می‌خواهم را ندارد وگرنه در همان خانه‌ی قدیمی ادامه می‌دادم. مدتی خودم دست به برنامه نویسی شدم و برای خودم یک وبلاگ با آدرس شخصی ساختم. تغییرات سرورها و به روزرسانی‌های اجباری حوصله ام را سر برد. برنامه‌نویسی و ایده‌هایی که برای وبلاگ به ذهنم می‌رسید وقتم را خیلی می‌گرفت.

مدتی را در اینستاگرام سر کردم و به دغدغه‌های اجتماعی پرداختم. یک سال آنجا فعالیت کردم و فهمیدم نوشته‌هایم با این که همراه با تصویر و فیلم بود، کشش ندارد. آنجا را هم بستم و به موضوع عکاسی در اینستاگرام بسنده کردم.

کرونا و قرنطینه باعث شد فرصتی دوباره فراهم شود تا بگردم و اینجا را پیدا کنم و دوباره شروع کنم.

این بار همان چیزهایی که برای خودم می‌نویسم را اینجا می‌گذارم. چه خوانده شود چه نشود، دفتر اینجاست.

می‌نویسم پس هستم

سال‌ها از آغاز نوشتنم می‌گذرد. آخرین بار در وبلاگی که خودم ساخته بودم می‌نوشتم تا این که فرصت به روز کردن آن را از دست دادم.
حالا دوباره پس از سال‌ها قصد دارم نوشته‌هایم را اینجا بگذارم. هیچوقت از نوشتن دور نبوده‌ام. فقط از جایی به جای دیگر رفتم. نمی‌دانم این یکی را چه مدت نگه دارم.